شفاعت

 

یه مدتی بود تصمیم داشتم خاطره ای رو که سالها قبل، مادرم برام تعریف کرده بود، بنویسم.بالاخره امشب موفق شدم:

چند ماه قبل از شهادت باباعطا، یه شب مامان خواب می بینه که باباعطا شهید شده. ولی توی خواب اصلا ناراحت شهادت باباعطا نبوده، فقط ناراحت این بوده که چرا قبل از شهادت، ازش طلب شفاعت نکرده بوده. خلاصه صبح فردا، باباعطا از مأموریت برمی گرده و مامان بهش میگه:

مامان: آقاعطا دیشب خواب دیدم شهید شدی!

باباعطا: جونِ من راست میگی!

 

باباعطا

 

مامان: آره به خدا!

باباعطا: خوب. چکار می کردی و چی میگفتی؟ از شهادت من ناراحت نبودی؟

مامان: نه. فقط از اینکه به تو نگفته بودم "اگر شهید شدی، من رو شفاعت کن" خیلی ناراحت بودم! حالا اگه شهید شدی، من رو شفاعت می کنی یا نه؟

باباعطا: تو دعا کن من شهید بشم، حتماً شفاعتت می کنم!

درکشور دل ما  فرمانروا حسین است

 

 

سلام علیکم

انشاءالله عزاداریهاتون قبول درگاه حق باشه دوستان

تو پست قبلی نوشتم که باباعطا مداح هیأتمون بوده واسه همین تعدادی نوار کاست قدیمی با صدای باباعطا داریم که یکیشون رو تبدیل به فایل صوتی کردم و توی این پست قراردادم.

شنیدنش خالی از لطف نیست:

در کشور دل ما   فرمانروا حسین است 

آنکه گره گشاید   از کار ما حسین است ......

صدای باباعطا