سلام باباعطا
چندروز قبل، یه اتفاق خیلی خیلی خیلی خوب واسه من و مامان افتاد.
هفته گذشته وقتی شنیدم ۹۲ شهید گمنام به تهران منتقل شدند و قراره روز شهادت امام جعفر صادق علیه السلام تشییع بشن؛ کلی حالم گرفته شد. آخه روز شهادت؛ ما تهران نبودیم و قرار یه سفر داشتیم. خیلی فکر کردم یه راهکاری پیدا کنم تا از زیارت شهدا بی نصیب نمونم. دست آخر با ناامیدی تمام دست به دامن یه بنده خدایی شدم شاید بتونه برام کاری کنه.
بهش گفتم من اون روز مسافرتم. به شوخی گفت: میخوای بگم تشییع رو واسه خاطر شما عقب بندازن!!!!! گفتم: فقط می خوام اگه بشه قبل از مسافرتم زیارتشون کنم. گفت: ببینم چی میشه.....
چند روز قبل باهام تماس گرفت و گفت: به این شماره زنگ بزن. فورا تماس گرفتم و اون بزرگواری که پشت خط بود و هیچ وقت هم توفیق زیارتش رو پیدا نکردم؛ گفت: امروز ساعت ۶ عصر بیا معراج!!!! خیلی خوشحال شدم. تصورم این بود که احتمالا یه گروهی مراسم دارن و به این واسطه؛ منم میتونم کنار اونا شهدا رو زیارت کنم.
بعداز ظهر به اتفاق مامان؛ حرکت کردیم سمت معراج شهدا. سر ساعت رسیدیم جلو در معراج. یه سرباز در رو برامون باز کرد و ما رو راهنمایی کرد داخل. همینطور که دنبالش می رفتیم اطراف رو با دقت نگاه می کردم و با دیدن فضای خلوت اونجا، کم کم داشت باورم میشد که شهدا حسابی طلبیدنمون اونم از نوع خصوصی! مخصوصا وقتی که رسیدیم مقابل در سالن اصلی و اون سرباز؛ کلید انداخت تا در رو باز کنه؛ دیگه مطمئن شدم .
خلاصه باباعطا جات خالی بود. در رو باز کرد و گفت: بفرمایید. وارد که شدیم با این صحنه مواجه شدیم:

وای خدای من! قربونت برم! چه جوری شکر کنم؟
ما بودیم و ۹۲ شهید گمنام!

انتهای تصویر، مادرم در حال زیارت و نجوا با شهداست.
اولش که وارد شدم تا چند دقیقه مات و مبهوت بودم و ساکت و بی حرکت؛ فقط تماشا می کردم. دلم می خواست با صدای بلند از شهدا تشکر کنم و بهشون بگم که چقدر بامرامند...
دلم نمی خواست اون لحظات قشنگ هیچ وقت تموم بشن. مثل یه رویا بود. از یه طرف دوست داشتم ساعت های زیادی اونجا می موندم و از طرف دیگه باید ملاحظه ی اونایی که این فرصت رو در اختیارم قرار داده بودند میکردم و به قول معروف، پشیمونشون نمی کردم. برگشتم دم در سالن و از اون سرباز که با چندتا سرباز دیگه ایستاده بودند پرسیدم: ما تا کی می تونیم اینجا باشیم؟ جواب داد: تا هر وقت که بخواهید می تونید ولی ما باید اینجا باشیم. (خدا خیرشون بده؛ به خاطر اینکه ما راحت باشیم بیرون از سالن ایستاده بودند وگرنه قاعده ش این بود که توی سالن باشن )
خلاصه باباعطا
ثانیه ها به سرعت گذشت. دوست داشتم همه شون رو زیارت کنم و باهاشون حرف بزنم. بینشون قدم می زدم و چفیه ام رو متبرک می کردم و دعا می کردم. برای همه دعا کردم. برای دوستان تو و عمواکبر؛ برای همه ی دوستان و نزدیکانم که واقعا جاشون خالی بود. مخصوصا برای اون بزرگوارانی که این امکان رو برام فراهم کرده بودند.

حدود ۴۰ دقیقه با شهدا بودیم و به مامان گفتم: دیگه بهتره بریم و این بنده های خدا رو کمتر معطل کنیم.
مجبور بودیم از شهدا دل بکنیم و بریم. خیلی سخت بود ولی چاره ای نداشتیم......
شهدا! خیلی خیلی مخلصیم!

نایب الزیاره همه ی دوستانم در فضای مجازی بودم. واقعا جای همه تون خالی
ابتدا لازمه یادی کنیم از شهیدان رجایی و باهنر با قرائت فاتحه......
و اما این روزها به شدت اوضاع مسلمین أسف باره؛ در این صبح جمعه همه با هم دعا کنیم برای فرج آقا و مولامون
دعا کنیم برای نجات مسلمین. برای نجات مردم سوریه؛ مصر؛ بحرین و....
دعا کنیم برای پیروزی و سربلندی سپاهیان اسلام
دعا کنیم برای سلامتی سربازان گمناممون در سوریه
*اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج*
اَللهُمَ اِنّا نَشکُوا اِلَیکَ فَقَد نَبیِّنا صَلَواتُکَ عَلَیهِ وَ
آلِهِ وَ غَیبَة وَلیِّنا وَ کَثرَة عَدُوِّنا وَ قِلَة عَدَدِنا وَ شِدَّة
الفِتنَ بِنا وَ تَظاهُرالزَمانِ عَلَینا.................