ای شرح شفاعت تو مشهور   سلام

آمیزه ای از کرامت و نور   سلام

گویند زیارت تو حج فقراست

بر گنبد و بارگاهت از دور  سلام



اَللّهُمَ صَلِّ عَلی علی بن مُوسَی الِّرِضاالمَرُتَضي 

اَلاِمامِ التَّقیِّ النَّقيِّ وَ حُجَتِکَ عَلی مَن فَوقَ الاَرضِ وَ مَن تَحتَ الثَّری

اَلصِدّيقِ الشَّهيدِ صَلاةً کَثيرَةً تآمَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مِتَواتِرَةً مُتَرادِفَةً

کَاَفضَلِ ما صَلَّيتَ عَلی اَحَدٍ مِن اَوليائِکَ

این بار حق به دامن موسی عطا نمود
آن کوثری که بال ملک گاهواره داشت
این سیب سرخ سیب بهشت پیمبر است
این دختر یگانه ی موسی بن جعفر است

 

دختر بدین جلال، نپرورده مام دهر
دختر بدین مقام، نیاورده روزگار
چشم فلک ندیده و نشنیده گوش دهر
دختر بدین جلالت و بانو بدین وقار

 

میلاد کریمه ی اهل بیت، حضرت فاطمه معصومه علیها سلام مبارک.


دختران خوب و مومنه ی باباعطا؛ روزتون مبارک

40 دقیقه با 92 شهید گمنام

 

سلام باباعطا

چندروز قبل، یه اتفاق خیلی خیلی خیلی خوب واسه من و مامان افتاد.

هفته گذشته وقتی شنیدم ۹۲ شهید گمنام به تهران منتقل شدند و قراره روز شهادت امام جعفر صادق علیه السلام تشییع بشن؛ کلی حالم گرفته شد. آخه روز شهادت؛ ما تهران نبودیم و قرار یه سفر داشتیم. خیلی فکر کردم یه راهکاری پیدا کنم تا از زیارت شهدا بی نصیب نمونم. دست آخر با ناامیدی تمام دست به دامن یه بنده خدایی شدم شاید بتونه برام کاری کنه.

بهش گفتم من اون روز مسافرتم. به شوخی گفت: میخوای بگم تشییع رو واسه خاطر شما عقب بندازن!!!!! گفتم: فقط می خوام اگه بشه قبل از مسافرتم زیارتشون کنم. گفت: ببینم چی میشه.....

 چند روز قبل باهام تماس گرفت و گفت: به این شماره زنگ بزن. فورا تماس گرفتم و اون بزرگواری که پشت خط بود و هیچ وقت هم توفیق زیارتش رو پیدا نکردم؛ گفت: امروز ساعت ۶ عصر بیا معراج!!!! خیلی خوشحال شدم. تصورم این بود که احتمالا یه گروهی مراسم دارن و به این واسطه؛ منم میتونم کنار اونا شهدا رو زیارت کنم.

بعداز ظهر به اتفاق مامان؛ حرکت کردیم سمت معراج شهدا. سر ساعت رسیدیم جلو در معراج. یه سرباز در رو برامون باز کرد و ما رو راهنمایی کرد داخل. همینطور که دنبالش می رفتیم اطراف رو با دقت نگاه می کردم و با دیدن فضای خلوت اونجا، کم کم داشت باورم میشد که شهدا حسابی طلبیدنمون اونم از نوع خصوصی! مخصوصا وقتی که رسیدیم مقابل در سالن اصلی و اون سرباز؛ کلید انداخت تا در رو باز کنه؛ دیگه مطمئن شدم .

خلاصه باباعطا جات خالی بود. در رو باز کرد و گفت: بفرمایید. وارد که شدیم با این صحنه مواجه شدیم:

وای خدای من! قربونت برم! چه جوری شکر کنم؟

ما بودیم و ۹۲ شهید گمنام!

 انتهای تصویر، مادرم در حال زیارت و نجوا با شهداست.

 

اولش که وارد شدم تا چند دقیقه مات و مبهوت بودم و ساکت و بی حرکت؛ فقط تماشا می کردم. دلم می خواست با صدای بلند از شهدا تشکر کنم و بهشون بگم که چقدر بامرامند...

 

دلم نمی خواست اون لحظات قشنگ هیچ وقت تموم بشن. مثل یه رویا بود. از یه طرف دوست داشتم ساعت های زیادی اونجا می موندم و از طرف دیگه باید ملاحظه ی اونایی که این فرصت رو در اختیارم قرار داده بودند میکردم و به قول معروف، پشیمونشون نمی کردم. برگشتم دم در سالن و از اون سرباز که با چندتا سرباز دیگه ایستاده بودند پرسیدم: ما تا کی می تونیم اینجا باشیم؟ جواب داد: تا هر وقت که بخواهید می تونید ولی ما باید اینجا باشیم. (خدا خیرشون بده؛ به خاطر اینکه ما راحت باشیم بیرون از سالن ایستاده بودند وگرنه قاعده ش این بود که توی سالن باشن )

 

خلاصه باباعطا

ثانیه ها به سرعت گذشت. دوست داشتم همه شون رو زیارت کنم و باهاشون حرف بزنم. بینشون قدم می زدم و چفیه ام رو متبرک می کردم و دعا می کردم. برای همه دعا کردم. برای دوستان تو و عمواکبر؛ برای همه ی دوستان و نزدیکانم که واقعا جاشون خالی بود. مخصوصا برای اون بزرگوارانی که این امکان رو برام فراهم کرده بودند.

حدود ۴۰ دقیقه با شهدا بودیم و به مامان گفتم: دیگه بهتره بریم و این بنده  های خدا رو کمتر معطل کنیم.

مجبور بودیم از شهدا دل بکنیم و بریم. خیلی سخت بود ولی چاره ای نداشتیم......

شهدا! خیلی خیلی مخلصیم!

 

 


نایب الزیاره همه ی دوستانم در فضای مجازی بودم. واقعا جای همه تون خالی

ابتدا لازمه یادی کنیم از شهیدان رجایی و باهنر با قرائت فاتحه......

و اما این روزها به شدت اوضاع مسلمین أسف باره؛ در این صبح جمعه همه با هم دعا کنیم برای فرج آقا و مولامون

دعا کنیم برای نجات مسلمین. برای نجات مردم سوریه؛ مصر؛ بحرین و....

دعا کنیم برای پیروزی و سربلندی سپاهیان اسلام

دعا کنیم برای سلامتی سربازان گمناممون در سوریه

 *اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج*

اَللهُمَ اِنّا نَشکُوا اِلَیکَ فَقَد نَبیِّنا صَلَواتُکَ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ غَیبَة وَلیِّنا وَ کَثرَة عَدُوِّنا وَ قِلَة عَدَدِنا وَ شِدَّة الفِتنَ بِنا وَ تَظاهُرالزَمانِ عَلَینا.................

دختران جدید باباعطا-2

 

سلام باباعطا

حواست هست داری چیکار میکنی؟ داری منو کجا می بری؟

روز به روز داره به تعداد دخترات اضافه میشه ها! من هیچ مسؤولیتی به عهده نمی گیرما! بابا این همه دختر و پسر مسوولیت داره؛ مگه الکیه!  خود دانی. از من گفتن بود!!!!!!!!!


سلام به همه ي دوستان خوبم

خيلي وقت بود ميخواستم ادامه ي مطلب دختران جديد باباعطا رو بنويسم ولي همين كه چند كلمه تايپ مي كردم ديگه نمي تونستم ادامه بدم اما بالاخره امروز موفق شدم....

اواسط ماه مبارك رمضان بود كه براي سومين بار، آقاي .....؛ ازم دعوت كرد كه به جمع يك گروه جديد از خانم ها برم و براشون از باباعطا بگم. اين گروه؛ برعكس گروه قبلي كه دانشجو بودند؛ طلاب يكي از حوزه هاي علميه خواهران تهران بودند و بعضي هاشون؛ بعنوان خادم الشهدا؛ در زمينه دفاع مقدس و معرفي شهدا فعال بودند.

برعكس دو دفعه ي قبلي؛ اين بار ديگه نگران نبودم! بالاخره دو بار كسب تجربه كرده بودم و به قول معروف؛ "كار كُشته" شده بودم! خلاصه يك ساعت زودتر، از محل كارم زدم بيرون تا رسيدم به محل قرار. ساختمان نسبتا جمع و جوري بود تو يكي از مناطق شمال تهران. وارد كه شدم مسؤول گروهشون به استقبالم اومد و راهنماييم كرد به طبقه ي زيرزمين كه نمازخانه ي حوزه بود. چند دقيقه كه نشستم آقاي.... هم رسيد. تعدادشون زياد نبود شايد حداكثر ۲۰ نفر. يه حلقه تشكيل دادند و آقاي .... شروع كردند به صحبت از شهدا و سالهاي پس از جنگ و كمي هم از من و باباعطا گفت و آخر سر هم؛ جمع رو سپرد به من و من رو هم سپرد به جمع و رفت!  

جمع بسيار خوبي بودند. از همه ي سطوح تو جمعشون بود. بعضي هاشون تازه سال اول و دوم بودند؛ بعضي هاشون هم به سطح سه رسيده بودند و در حين تحصيل، تدريس هم مي كردند. جالب اينجاست كه مدير حوزه علميه هم به جمع ما اومد؛ خلاصه اينكه دختر باباعطا در ميان جمعي از علما و فُضَلا محاصره شد! و همه شون چشم دوختند ببينند يه دخترشهيد چي داره بگه از باباش!

منم مثل دفعه هاي قبل؛ خيلي خودموني شروع كردم به صحبت. از باباعطا و عمواكبر و مسجدجامع و محله ي خزانه و .....  گفتم و گفتم و گفتم. انصافا جمع حاضر با جون و دل گوش مي كردند. با اينكه روزه بودند و برنامه از ساعت سه بعدازظهر شروع شده بود؛ من اصلا تو چهره شون خستگي نمي ديدم. در ميان حرفام؛ بعضي هاشون سؤالاتي رو مطرح مي كردند و منم تا جاييكه بلد بودم؛ پاسخ مي دادم. گاهي به شوخي ميگفتم: "بابا؛ پاشيد بريد به خونه و زندگي تون برسيد. خسته نشديد؟؟؟ اگه همينجوري بشينيد؛ من تا شب براتون حرف ميزنما!!!! "

خلاصه اينكه در كمال ناباوري؛ حدود سه چهار برابر جلسات قبلي؛ براشون صحبت كردم و به سؤالاتشون جواب دادم! تا اون روز تو زندگيم واسه هيچ جمعي اينقدر حرف نزده بودم. انصافا فضاي خوبي بود و هم من و هم دختران جديد يا بهتر بگم دختران طلبه ي باباعطا؛ از فضا لذت برديم.

جمعه ي گذشته هم با هر دو گروه ( دختراي دانشجو و دختراي طلبه ي باباعطا)؛ تو بهشت زهرا سلام الله قرار داشتيم. جاي همه ي دختراي باباعطا سبز...


باباعطا!

هواي همه ي دخترات رو داشته باش؛ مخصوصا اين دختراي طلبه كه تو ماه خدا؛ به جمع دخترات پيوستند!