"نتونستم بیارمش"

نوبت به دومين خاطره اي رسيد كه وعده ش رو داده بودم. خاطره ي يه رزمنده يا به قول خودش، يه جامونده، از عمليات خيبر؛
اما قبل از نوشتن خاطره؛ يه خبر مهم دارم: انشاءالله قراره ساعت ۱۰:۳۰ صبح جمعه؛ دوم اسفندماه امسال؛ مراسم سي امين سالگرد شهادت باباعطا، سر مزارش برگزار بشه. همگی دعوتید؛ مخصوصا همه ی دخترا و پسرای باباعطا....

 -------------------------------------------------------

اکبر عزیزم سلام

از آخرین دیدار من تو و کنارهم بودنمون تا پرواز کردنت سالهای زیادیه که میگذره. روزی تو شد سفره الهی و روزی ما ماندن و غرق دنیا شدن. خوش باشی....

امروز به بهانه نزدیک بودن ایام سالگرد شهادتت، قلم رو برداشتم تا چند خطی بنویسم، شاید یه کم این جسم و روح جاموندم آروم بگیره.


اکبرم! حال روز ما هارو که می بینی؟ بله! دیگه مزه ی جاموندن رو به خوبی فهمیدیم! یعنی کاملا تفهیم شد بهمون! فقط شما یادتون نره کمکمون کنید تا محکم و استوار بمونیم و کمرمون زیر بار سنگین دنیا خم نشه؛ که اگه بشه نمی دونیم چه جوری باید تو روی شما نگاه کنیم و از جلوتون عبور کنیم.

یادته حاج عبدالله خدا بیامرز (فرمانده گردان مون) می گفت: "به داد خودتون برسید تا دیر نشده".
نمی دونم، خدا کنه دیر نشده باشه، خدا کنه...

اینا رو گفتم تا شاید درد آخرین شبی که با هم بودیم رو کم کنم؛ اما نشد. پس می نویسم، تا شاید اونایی که میخونن، یه خورده با ما جامونده ها همراه بشن و ذره ای با شما بودن رو حس کنن که چه صفایی داره...

اون شب، شب سرد و مه گرفته ای بود (اسفند 1362). من و اکبر و چند نفر دیگه، تخریب چی گردان بودیم و تو جزیره مجنون شمالی، مجنون وار، پشت فرمانده گردان با خیل بسیاری از رزمنده ها تو یه ستون در حرکت بودیم. هوای سرد و نیمه شب و گل و لای چسبنده و پای سنگین از حرکت و کوله پشتی و .... از جمله همراهان ما بودن. یادمه کلاه خودهامون هم سرمون بود و اکبر زیر اون، یه کلاه کانوایی هم سرش کرده بود.


 شهيداكبرعباسي

شهید اکبرعباسی

آروم و بی صدا، تو یه ستون، کنار جاده، به سمت پل خیبر، در حرکت بودیم. گاه گاهی بنا به دستور و به خاطر شلیک گلوله های منور دشمن، ستون متوقف میشد و همه می نشستیم و توسکوت، آسمون رو نگاه میکردیم تا منور خاموش بشه. تو همین لحظه ها، نور منور، چهره هایی رو تو تاریکی به ما نشون میداد که خیلی زیبا میشدن و داد می زدن که داریم میایم برا پرواز. نم نم بارون هم داشت اضافه میشد به اوضاع جوی و دیگه بخار نفس هامون تو تاریکی هم معلوم میشد. سر و صدای گلوله ها کم کم داشت بیشتر و بیشتر میشد. چون به خط رسیده بودیم و درگیری نسبی شروع شده بود و دشمن، ظاهرا یه چیزایی فهمیده بود و آتیشش مستمر شده بود. رسیدیم به جایی که دیگه کاملا متوقف شدیم. فرمانده داشت با بی سیم تند تند صحبت میکرد و توی اون تلاطم، به فرمانده گروهان های خودش دستور میداد. با اکبر و و بر و بچه های تخریب چی، ساکت و آروم تو ستون نشسته بودیم. من پشت اکبر بودم. زدم بهش گفتم چطوری؟ ردیفی؟ برگشت با یه چهره زیبا که تو نور منورها زیباتر شده بود، با لبخند قشنگش گفت: "خوبم؛ خوب" و بعد روشو آروم برگردوند و سرشو انداخت پایین و منتظر موند.

آره؛ این آخرین کلمه ای بود که من ازش شنیدم و این آخرین چهره ای بود که از اکبر دیدم... (می بینید چقدر سخته گفتنش، بیانش طاقت فرساست به خدا ...)

چند لحظه ای گذشت. متوجه شدیم آتیش دشمن خیلی زیاد شده و دیگه اونقدر بهشون نزدیک شدیم که برامون نارنجک پرت می کردن. روی جاده هم تانک هاشون مانور میدادن و با گاز دادن و کالیبر زدن میخواستن رعب و وحشت برا بچه ها ایجاد کنن که نمی تونستن؛ درگیری شدید شد؛ انفجار و تیر و ترکش بود که از بغل گوشامون رد میشد. عجب صحنه ای شده بود. غوغا نه؛ محشری بر پا شده بود. هر کی هر کاری ازش بر میومد میکرد. اینجا بود که فرمانده گردان، فریاد زد: "تخریب چی ها کجایید؟ سریع بیاید". من و اکبر و برو بچه ها، به سرعت خودمون رو رسوندیم بهش. فرمانده گردان گفت: برید جلوتر ببینید رو جاده مین گذاشتن یا نه؟ میخوایم اگه بشه، بریم اون ور جاده، قیچی شون کنیم؛ برید خدا پشت و پناهتون.

مسؤول دسته مون دستور حرکت داد. از گردان جدا شدیم. رفتیم یه خورده جلوتر تو سینه جاده پناه گرفتیم. تانک های عراقی از یه جایی جلوتر نمی اومدن. ما هم بین نیروهای خودی و تانک ها بودیم و منتظر بودیم تا یه خورده آتیش سبک بشه، یواشکی بریم ببینیم جاده مین گذاری شده یا نه؟

زمانی نگذشت که قرارشد دو نفر، دو نفر، از هم فاصله بگیریم و تو سینه جاده باشیم تا آسیب کمتری بهمون برسه. من و اکبر با هم بودیم یعنی اکبر جلو بود و من پشت سرش (آخ .... داریم به آخرش میرسیم .....)

آتیش یه کمی آروم شد؛ تیراندازی پراکنده بود؛ هوا سرد و مه آلود بود و بارون نم نم میومد. گل و شل زیادی بهمون چسبیده بود یعنی تمام هیکل مون با گل یکی بود. زمین شدیدا با آب و گل یکی شد.

خدای من! دستور پرواز اکبر صادر شده بود! قرارشد اکبر و یکی دیگه از بچه ها، آروم سینه خیز برن رو جاده، یه چک اولیه بکنن که مین هست یا نه ؟

اکبر خواست خیز برداره بره. آخرین چیزی که بهش گفتم، این جمله بود: "مراقب خودت باش"! رفت روی جاده طوری که تو سینه جاده، کف پوتینش، یه وجبی صورت من بود. توهمون لحظه که اینا داشتن رو جاده رو چک میکردن، صدای انفجار دو تا نارنجک اومد .......

بعد چند لحظه، از سینه جاده نگاه کردم دیدم اکبرپاهاش حرکتی نداره و تکون نمی خوره... آروم دستمو بردم بالا، نوک پوتینشو که تو گل فرو رفته بود گرفتم و هی تکون دادم و یواشکی اکبر اکبر کردم... دیدم هیچ تحرکی نشون نمی ده.... (اون نارنجک ها باند پرواز رو براشون باز کرده بود و رفته بودن )

دستمام یخ کرد، تمام وجودم منجمد شد، تازه سرما و سوز رو با بند بند استخونام احساس می کردم..... می خواستم از بغض خفه شم... می خواستم فریاد بزنم، ولی نمی شد سر و صدا کرد... بهت زده بودم! شوکه شدم و هی مادر اکبر تو ذهنم میومد و با خودم فکر می کردم که: "خدایا! جواب مادرشو چی بدم؟ آخه اون اکبر رو خیلی دوست داشت"

اوضاع یهو بد شد. دشمن یه چیزایی رو فهمید و درگیری بالا گرفت... تیر و ترکش و گلوله مستقیم تانک و ... اوضاعی بود غیرقابل وصف ...... مسؤول دسته مون دستور عقب نشینی داد تا یه مقدار فاصله بگیریم و خودمون رو برسونیم به گردان. سریع یه کم خودم رو ازسینه جاده کشیدم بالا و دو دستی پای چپ اکبر رو گرفتم و تا زور داشتم کشیدم که دیگه تمام بدن یخ زده من، خیس آب شد و نتونستم کاری کنم و فشار بچه ها هم براي برگشتن زیاد شده بود و اگه بر نمی گشتیم، اسارت قطعی بود. از فرصت استفاده کردم و یه بار دیگه، تکونی به خودم دادم و آروم پریدم باز پای راست اکبر رو گرفتم تا آخرین تلاش خودم رو بکنم که عراقی ها متوجه شدن و شروع کردن به تیر اندازی. بچه های دسته، پای منو کشیدن آوردن تو سینه جاده و بهم تندی کردن که چکار میکنی؟ اونا شهید شدن نمی تونیم ببریمشون؛ باید بریم. بدو ... یه لحظه اونجا، رو به آسمون تو سینه جاده دراز کشیدم و نم بارون رو صورتم می بارید... گیج شده بودم. آخه اکبردر حاليكه با صورت روی جاده افتاده بود و نیمی از بدنش تو گل فرو رفته بود؛ جلوي چشمام بود ولي هيچ كاري ازم برنميومد! حتي نمي تونستم پیکر مطهرشو بیارم عقب؛ یا شایدم خودش؛ اون موقع نمی خواست بیاد عقب.......

هر چند احوالات اکبر قبل از شهادت دیدنی و شنیدنی بود و مي تونه دنیایی از گفتنی های زیبا تو خودش داشته باشه؛ ولی خواستم با این چند خط بهش بگم درسته اونجا تو رو جا گذاشتم و اومدم ولی همه ي اين سالها رو با یاد و خاطرات تو گذروندم و مو سپید کردم...........

و اما آخر کلام

خدای مهربونم! هر چند اکبر و اکبرها پیش تو عزیز هستند و الان ميهمان و روزی خور خوان تو هستند؛ ولي ما در داغ فراق اونا می سوزیم و می سازیم  

پس عنایتی کن و همه ی ما رو به یاران شهیدمون برسون . آمین یا رب العالمین


29 سالگي

امروز ۷ اسفند ۹۱ ؛ باباعطاي ۲۹ ساله؛ ۲۹ ساله شد

يعني به حساب عمر دنيا، ۲۹بهار را تجربه كرد و حالا ۲۹ بهار، از پروازش مي گذره

۲۹ ساله كه روزي خور خوان الهي شده

۲۹ ساله كه به مقام "انعمت عليهم" رسيده

۲۹ ساله كه به قول حضرت روح الله جزو ذخاير عالم بقا شده

۲۹ ساله كه جزو امام زادگان عشق شده

و ۲۹ ساله كه دختران باباعطا چهره زيبا و قد و بالاي رشيد باباعطا رو نديدند و منتظرند........

 

فرا رسيدن بيست و نهمين سالروز شهادت باباعطا رو به همه ي دوست داران و رهروان شهدا مخصوصا دختران و پسران باباعطا تبريك و تسليت عرض مي كنم

جمعه، ۱۱ اسفند از ساعت ۱۰:۳۰ تا ۱۱:۳۰، يه مراسم كوچيك داريم سر مزار باباعطا. (آدرس مزار در قسمت درباره وبلاگ هست)

پيشنهاد ميكنم يه سر به وبلاگ ادواتي هاي لشگر۱۰سيدالشهدا عليه السلام به آدرس http://neynava59.blogfa.com/  بزنيد. يه مطلب راجع به باباعطا گذاشته


در پايان لازمه از همه ي شهداي بزرگوار عمليات هاي بدر و خيبر يادي كنم مخصوصا شهداي مسجدجامع:   اكبر عباسي، محمدرضا خديور و علي حيدري

در ادامه، جدول ختم قرآن به نيت امام و شهدا به خصوص باباعطا و عمواكبر قرار دادم. دوستاني كه تمايل به شركت دارند، بفرمايند چه جزئي رو قرائت مي كنند.   

نام جزء نام جزء نام جزء
سميرا سادات ۱ خاله طاهره ۱۱ سرباز گمنام ولایت ۲۱
آ ۲ همراز شقایق ۱۲ حيدريم ۲۲
ميشه شفاعتم كني ۳ آقاي ذهابي ۱۳ دريادل ۲۳
علي ۴ شهيد من ۱۴ بچه سید ۲۴
ثنا ۵ هدیه ۱۵ عاطفه ابراهیمی ۲۵
شرمنده شهدا ۶ کمترین ۱۶ فانوس جزیره ۲۶
اشعار فاطمی ۷ میرزایی ۱۷ نسل ۳ ۲۷
تسبیح ۸ عبدالله ۱۸ روياسادات ۲۸
بی قرار زهرا سلام الله ۹ سميرا سادات ۱۹ دوست باباعطا ۲۹
مادر ریحانه سادات ۱۰ بی قرار زهرا سلام الله ۲۰ هستي ۳۰

پادگان امام حسین علیه السلام

 

سلام باباعطا

صبح روز دوازدهم بهمن ۹۱، نیم ساعت زودتر از زمان ورود حضرت امام ره به فرودگاه، ما رفتیم پادگان امام حسین علیه السلام (که الان شده دانشگاه افسری و تربیت پاسداری) واسه شرکت تو مراسم "یادواره شهدای پادگان" که شامل ۲۵۰ نفر از فرماندهان و مربیان این پادگان میشه.

وارد پادگان که شدیم، اولین مطلبی که به ذهنم اومد، صحبت های خواهرم بود در مورد اون روزی که به عنوان یکی از مربیان پادگان، پیکرت رو آوردند اینجا و مراسم تشییع ،برات برگزار کردند. آخه من اون روزها رو اصلا یادم نمیاد ولی همینطور که می رفتیم به طرف محل برگزاری یادواره، حرف های خواهرم رو تو ذهنم مجسم می کردم.......

همینطور که می رفتیم و منم واسه خودم تو حس بودم، وارد زمین صبحگاه پادگان شدیم. گفتند حضرت آقا تو این زمین از دانشجویان این دانشگاه سان دیدند و به نفرات برترشون سردوشی اعطا کردند.

خلاصه رسیدیم مقابل ساختمونی که محل برگزاری یادواره بود. همین طور که به درب ورودیش نزدیک می شدیم، آقایونی که بهشون می خورد هم دوره ای های تو باشند؛ با این تفاوت که گرد پیری روی صورت و چهره شون نشسته بود؛ با دیدن حاج آقا (پدربزرگم) به طرفمون می آمدند و صورت حاج آقا رو می بوسیدند و خوش آمد می گفتند.

من فقط یکی از اون آقایون رو شناختم. آقای "آقایی"؛ از مربیان پادگان و سرتیم حفاظت آیت الله موسوی اردبیلی. چون سال گذشته با یکی دیگه از دوستات اومدند خونمون*

بعدش راهنماییمون کردند به طرف حسینیه. وارد که شدیم تعداد کمی از مهمونا اومده بودند و ما هم جزو اولین نفراتی بودیم که در مراسم حاضر شدیم. مستقر که شدیم، یکی از آقایون با من تماس گرفت که برم درب ورودی. یه فرمی بهم داد تا پُرش کنم. خلاصه هر چی ازت می دونستم، نوشتم. تو یه قسمتش خواسته بودند ویژگی های بارز اخلاقیت رو بنویسم. بهشون گفتم: آخه من اینجا چی بنویسم من که چیزی از بابام یادم نیست؟ اونها هم با خنده گفتند: هر چی می دونی و شنیدی، بنویس. منم هر چی از خوبی هات شنیده بودم، اونجا نوشتم (امیدوارم درست نوشته باشم و واسم خالی نبسته باشند!!!!!)

سومین یادواره شهدای پادگان امام حسین علیه السلام

داخل حسینیه، یه خانم تقریبا مسن، اومد کنار من و مادرم نشست. گفت: مادر شهید "فتحنایی" از فرماندهان پادگانه. نمی دونم شهید فتحنایی رو چقدر می شناختی؟ اصلا باهاش هم دوره بودی یا نه؟ ولی مادرش که خیلی خانم خوب و مؤمن و با روحیه ای بود. تا شروع مراسم، کلی از پسرش تعریف کرد و مادرم کلی احساساتی شد و.....

  

و اما سخنرانان مراسم:

سردار مهدی معینی، از فرماندهان پادگان امام حسین علیه السلام اولین سخنران مراسم بود. خاطرات بسیار زیبایی از فرماندهان و مربیان دوران دفاع مقدس این پادگان تعریف کرد. نکته ای که برای من بسیار جالب بود، در مورد اصرار زیاد مربیان پادگان برای اعزام به جبهه بود. با شروع جنگ بر تعداد نیروهای آموزشی، روز به روز افزوده می شد و در مقابل، به دلیل کمبود تعداد مربی، به حضور مربیان آموزشی در پادگان احساس نیاز بیشتری می شد با این وجود، مربی ها اصرار زیادی برای حضور در جبهه داشتند. تا جاییکه کار به تهدید می رسید. مسؤولان پادگان، مربی هایی که به جبهه می رفتند را تهدید می کردند که اگر برنگردند، حقوقشان را قطع خواهند کرد.....  اما کو گوش شنوا!!!!! 

 سردار مهدی معینی

 

سخنران بعدی، برادر "حکیم جوادی"، مسؤول بخش نهضتها و آموزش دیده ی دوره اول پادگان بود. ایشون، خاطرات بسیاری از فرآیند آموزش نیروهای خارجی مثل لبنانی ها، افغانی ها، پاکستانی ها و عراقی ها تعریف کردند و گفتند که بعضی از مسؤولان فعلی عراق و حزب الله لبنان در پادگان امام حسین علیه السلام آموزش دیدند. 

سردار حکیم جوادی

 خاطره جالبی که آقای جوادی تعریف کرد این بود که با شروع جنگ، تعداد زیادی نیرو، برای آموزش وارد پادگان شدند در حالیکه پادگان، ظرفیت حضور این همه نیرو را نداشت. لذا تصمیم بر این شد که تعدادی از کم سن و سالها باید از پادگان بروند. در آن زمان برف زیادی فضای پادگان را پوشانده بود و هوا بسیار سرد بود. این بچه ها فراخوانده شده و دستور بازگشت به آنها اعلام شد. آنها هم در همان برف و سرما تجمع کردند و حاضر به خروج از پادگان نشدند و شعار می دادند:

"یخ می زنیم، می میریم         از پادگان نمی ریم"

سخنران بعدی مراسم، یکی از همون نوجوانهایی بود که در آن زمان حاضر نشد پادگان را ترک کند و در حال حاضر یکی از حقوقدان های شورای نگهبان است: 

دکتر اسماعیلی

 

خلاصه باباعطا!

مراسم خوب و صمیمانه ای بود. قدیمی ها و پیشکسوت های پادگان، بین دو نماز ظهر و عصر، دعای معروف "الهی قلبی محجوب و نفسی معیوب و....." را به یاد اون روزهای شیرین و با حالت تضرع زمزمه کردند و فضای معنوی زیبایی بر مجلس حاکم شد.

 

خیلی دوست دارم یه چند ساعتی، وقت این پیشکسوت های پادگان امام حسین علیه السلام رو بگیرم تا برام تعریف کنند: از باباعطا و ماجراهایی که تو این پادگان به یادماندنی داشته......

 

 عکس زیر مربوط به باباعطاست که در میدان تیر پادگان امام حسین علیه السلام، مشغول آموزش دادن به نیروهاست.  

 باباعطا در میدان تیر پادگان امام حسین علیه السلام

* توضیح چگونگی حضور این دوستان در منزل ما و صحبت های بسیار شیرینی که داشتند، مجال دیگه ای رو می طلبه


ــ به مناسبت فرارسیدن دهه ی مبارک فجر، به رسم گذشته نوای وبلاگ رو تغییر دادم و سرود "بهمن خونین جاویدان" با صدای باباعطا رو گذاشتم

ــ وعده همه دوستان و دوست داران شهدا: راهپیمایی ۲۲ بهمن

 

باباعطای بچه های مسجد

 

بارالها!   خطا از من است، مي دانم

از من كه سالهاست گفته ام "اياك نعبد"، اما به ديگران هم دل سپرده ام!

از من كه سالهاست گفته ام "اياك نستعين"، اما به ديگران هم تكيه كرده ام!

اما تو اي خداي مهربانم!  هرگز رهايم مكن....

به اندازه ي تمام روزهاي نبودنم:  "اياك نعبد و اياك نستعين" 

 

حال كه خداوند بزرگ و مهربان؛ سفره اي به اين گستردگي را به اين آساني براي ما آماده كرده، بايد تلاش كنيم تا نهايت بهره را از آن ببريم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیروز از مادرم خواستم یه چند جمله ای از ماه رمضون هایی که با باباعطا داشت برام تعریف کنه. جالبه؛ جز این توضیح کوتاه؛ خاطره ای نداشت. گفت: هر سال ماه رمضون که از راه میرسید؛ آقاعطا می گفت: بیا فکر کنیم این یک ماه، اصلا من وجود ندارم! خلاصه اینکه تقریبا همه ی ماه رمضون رو از سرکار که میومد خونه و افطار می کرد؛ می رفت مسجدجامع تا صبح و هنگام سحر میومد خونه و همه رو برای سحر بیدار می کرد!!! بعد از سحر هم که دوباره میرفت بیرون تا افطار! 

میگما! خوش به حال این بچه های مسجد! چقدر بهشون خوش میگذشته! چه باباعطای خوب و مهربونی داشتند!

از اونطرف؛ خوش به حال باباعطا؛ با این همسر مهربون و باگذشتی که داشته. انصافا خیلی صبر و حوصله میخوادها!!!

 

اتفاقا چند هفته قبل که توفیق داشتم در خدمت دو نفر از همون بچه های قدیم مسجد بودم، اونها هم به این نکته اشاره کردند که در زیر به چند موردش اشاره می کنم:

  ـــ  بعضی شبهاي ماه رمضون که با حاج عطا بیرون می رفتیم، بیشتر دنبال راه انداختن كار مردم بود. هر جایی هر گوشه ای احساس می کرد کسی نیاز به کمک داره؛ می گفت: " وایسا ببینیم مشکل این بنده خدا چیه؟" می گفتم: "سید بیا بریم." می گفت: "نه، صبر کن ببینیم واسه این بنده خدا چیکار میشه کرد؟"

 ـــ  اون زمان، بيش تر از 90 درصد بچه های مسجد، مجرد بوديم و سيدعطا و حاج داوود و حاج محسن و.... متأهل بودند. الان كه زمان گذشته، وقتی فکر می کنم، به نظرم میرسه که اون زمان، در حق خانواده هاي اينها جفا ميشد چون بسیاری از اوقاتشون با ما پر ميشد. اون زمان بعضی از بچه ها مشکلاتی داشتند یا فاصله سنی زیادی با پدراشون داشتند، حاج عطا شنونده ی خوبی برای درد و دل های بچه ها بود. مخصوصا برای بچه هایی که پدراشون پیر بودند یا در قید حیات نبودند، جای پدر رو پر می کرد. ساعت هاي زیادی واسه بچه ها، وقت مي گذاشت و به درخواستشون براي صحبت، "نه" نمي گفت.واسه همین، شهادت سید، واسه بعضی از بچه ها خیلی سخت بود. شاید اگر شهید محمدرضاخدیور بعد از سید، زنده می موند، خیلی براش سخت می گذشت. چون رابطه عاطفی عمیقی با سید داشت. شهیدخدیور چند روز بعد از شهادت سید، تو همون عملیات خیبر به شهادت رسید. 

باباعطا و شهید محمدرضا خدیور

عکس بالا، به زیبایی محبت و عشق و علاقه ی زیاد بین باباعطا و شهیدمحمدرضا خدیور رو به تصویر کشیده. اگه یه کم تو بحر عکس برید، کاملا حسش می کنید

 ـــ  سيدعطا شديدا خانواده دوست بود. با عشق و علاقه ی خاصی، از خانه و بچه ها تعريف مي كرد . براي تشويق بچه ها به ازدواج؛ از شيرين بودن زندگي، لذت بچه و... مي گفت. ولي خيلي از اوقاتش بيرون از منزل، پر ميشد به دليل وظايفي كه داشت؛ گشت ها، آموزش بچه های بسيج، آموزش در پادگان و....   بعضی روزهای تعطيل، بچه های بسیج مسجد رو واسه آموزش، از خزانه پای پیاده مي برد جاده بهشت زهرا سلام الله و پیاده هم برمی گردوند. واسه آموزش خيلي به بچه ها سخت مي گرفت تا اونها رو مقاوم بار بياره. در جایگاه مربي، بسیار جدي بود. با اين وجود بچه ها با عشق و علاقه مي آمدند. در كنار سيدعطا بودن، لطف زیادی داشت.

 

باباعطا

یه لطفی بفرمایید اگه فرصتی دست داد، دعای خیرتون رو از ما دریغ نکنید. واسه ی همه دعا کن

 


دیشب قسمت شد رفتیم یه مسجدی نزدیک دانشگاه علم و صنعت نماز بخونیم. مسجد "وحدت"

دو نکته راجع به این مسجد می خوام عرض کنم:

اول اینکه عکس شهدای مسجد که دور تا دور شبستان قرارداشت، معنویت خاصی رو به فضای مسجد بخشیده بود و.......

دوم اینکه: بعد از نماز دعای معروف "خدایا خدایا تا انقلاب مهدی از نهضت خمینی  محافظت بفرما..." قرائت شد اما یه تفاوت خیلی خیلی جالب با اونچه که تا امروز من شنیدم داشت:

تا اونشب برای سلامتی حضرت آقا، اینگونه دعا می شد:  "خامنه ای رهبر    به لطف خود نگه دار"؛ اما تو این مسجد باصفا فکر می کنید چه جوری این دعا قرائت شد؛

" خامنه ای امام   مرجع عالی مقام   به لطف خود نگه دار"

چه خوب میشه این عبارت زیبا، در همه ی مساجد عرف بشه، مخصوصا مسجد جامع!

ما که از شنیدن این عبارت خیلی لذت بردیم......

روزت مبارک بابای پاسدارم

 

سلام باباعطا

روزت مبارک پاسدار سرافراز

چقدر این عنوان، برازندته باباعطا. چقدر تو این لباس سبز، زیبا بودی.

رفقات میگن: ایامی که منافقین کوردل، مردم کوچه و بازار رو به جرم حزب اللهی بودن، ترور می کردند، روی شماها خیلی بیشتر حساس بودند و سپاهی ها، بیشتر در معرض خطر ترور قرار داشتند. ولی تو بدون هیچ ترسی، با همین لباس سبز سپاه، شب و روز، در ملأ عام حاضر میشدی و هر چی رفقا میگفتند خطرناکه، توجهی نمی کردی.  اونها میگن: تو به این لباس خیلی علاقه داشتی و هرکدوم از بچه ها که میرفتند و عضو سپاه می شدند، خوشحال میشدی و بهشون بیشتر از قبل ابراز محبت می کردی.

باباعطا

باباعطا: من هم عاشق خودت و این لباس سبز سپاهتم و به تو و به پاسداربودنت افتخار می کنم.

 هنوز هم وقتی این لباس زیبا رو، تن بچه سپاهی ها می بینم، به یاد تو و همه ی شهدای مخلص و ناب سپاه می افتم و احساس خیلی خوبی بهم دست میده.

باباعطا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روز پاسدار را به همه پاسداران سرافراز انقلاب اسلامی، مخصوصا اون دسته از دوستان باباعطا که مفتخر به این عنوان هستند، تبریک عرض می کنم. الهی که چشم دشمنان این نظام، به برکت حضور خالصانه و تلاش های شبانه روزی شما سپاهیان اسلام، کور بشه.


 بر خودم لازم می دانم روز جانباز را ابتدا به رهبر و مقتدایم، بزرگ جانباز انقلاب اسلامی، حضرت آبت الله امام خامنه ای مدظله العالی تبریک عرض کنم و این شعار و یا بهتر بگویم دعای زیبا را که مردم عاشق و ولایتمدار، همواره سر می دهند را از عمق وجودم تکرار کنم که:

اباالفضل علمدار     خامنه ای نگه دار

اما دوست دارم حاج موسی سلامت و حاج غلامحسین صفایی، اولین جانبازانی باشند که این روز بزرگ یعنی میلاد علمدار کربلا و روز جانباز را به آنها تبریک عرض کنم. این دو جانباز سرافراز و خانواده های بزرگوارشان، حقیقتا برای من الگوهای ارزشمندی هستند و جا دارد که سطرهای زیادی در وصف این بزرگواران بنویسم.

جانباز سرافراز حاج موسی سلامتاولین دیدارم با جانباز بزرگوارحاج آقا صفایی

حاج موسی سلامت که بیشتر از دو سال است با ایشان آشنا شده ام و ایشان در این مدت در موقعیت های مختلفی، این حقیر را مورد لطف و محبت خود قرار داده و مرا بسیار شرمنده کرده است. انشاءالله خداوند همسر بزرگوارشان را شفای عاجل عنایت فرماید که حق بزرگی بر گردن همه ی ما دارد.

آدرس وبلاگ های حاج موسی سلامت:

http://ashegh-hmp.mihanblog.com

http://asheghehemmat.blogfa.com

http://asheghehemmat2.blogfa.com

حاج موسی سلامت بر سر مزار عمواکبر

 اما حاج آقا صفایی همان جانباز بزرگواریست که در دیدار گروهی از جانبازان با مقام عظمای ولایت، به نمایندگی از سایر همقطارانشان، سخنرانی بسیار زیبا و ولایتمدارانه ای در حضور حضرت آقا، ایراد کردند. به لطف خدای بزرگ، حدود سه هفته قبل برای این حقیر میسر شد که خدمت این بزرگوار و خانواده محترمشان رسیدم و در این چند خط، مجال نیست که این خانواده بزرگ و ایثارگر را توصیف کنم و انشاءالله در آینده، یک پست مجزا به این مطلب اختصاص خواهم داد. 

وبلاگ حاج آقا صفایی:  http://safajn.blogfa.com

جانباز سرافراز آقای صفایی در حال سخنرانی برای جانبازان

در لیست پیوندها، آدرس وبلاگ های جانبازان بزرگواریست که ضمن اشاره به نام و آدرس وبلاگشان، روز جانباز را خدمت این بزرگواران تبریک عرض می کنم:

بهداری لشکر 7   جانباز بزرگوار آقای ابراهیمیان پور

روزهای جانبازی   جانباز بزرگوار آقای کاووسی

جانباز ربذه نشین  جانباز بزرگوار آقای احمدفرهنگ

سفیر                 جانباز بزرگوار و فرزندشهید آقای سیدمرتضی ایزدخواه


یه جانباز بزرگواری هست که چندسالیه فقط با اسمش آشنا شدم و فقط می دونم بچه محل باباعطا بوده ولی هنوز توفیق دیدارش نصیبم نشده. آقای ابراهیم رنجبر! در این لحظه از طریق همین وبلاگم روز جانباز رو خدمتتون تبریک عرض می کنم و امیدوارم این تبریک مجازی و وبلاگی، به زودی زمینه ای بشه برای تبریک و عرض ادب حضوری.

جانبازان سرافراز ایران اسلامی!

روز جانباز بر همه شما مبارک

 

در ادامه مطلب، تصاویر جانبازان بزرگواری را که در طول این چندسال توفیق زیارتشان نصیبم شده، ملاحظه خواهید کرد.

ادامه نوشته

بازی دراز 91 - دو

 

باباعطا   عمواكبر

تو مطلبي كه از سومين سفرم به بازي دراز نوشتم بهتون گفتم كه سفر امسال یه تفاوت خیلی خیلی خیلی مهم با دو تا سفر قبلی داشت. تفاوت این سفر با سفرهای قبلی به غرب و حتی جنوب، این بود که با يه دوست، همسنگر و بهتر بگم برادرتون همسفر بودم.

همسنگري كه به قول خودش، مدت ها باهاتون زندگي كرده؛ با شما و خيلي از شهداي مسجد، صيغه ي برادري خونده و باهاتون قول و قرار گذاشته؛ و خلاصه روزهاي تلخ و شيريني رو باهاتون گذرونده.

شايد اين همسنگرتون ، هيچ وقت نتونه ارزش حضورش توي اين سفر رو درک کنه که چقدر براي من مغتنم و ارزشمند بوده، ولي شماها كه از حال من خبر داشتيد. وقتي از شماها، گذشته ي مسجدجامع، فعاليت هاي دهه ي ۶۰ بچه ها و از شهداي مسجد برام تعريف مي كرد، اونقدر شيرين و لذت بخش بود كه دلم مي خواست اين لحظه ها و اين تعريف ها ادامه پيدا كنه و هيچ وقت تموم نشه: اولين شب سفر، موقع بالارفتن از كوه، موقع پايين آمدن از كوه، غروب روز جمعه و...   از خصوصيات بچه ها، روحياتشون، اينكه اهل مطالعه و تفكر و تدبر بودند و دركنارش اهل عمل هم بودند و... كلي برامون (من و ليلا) صحبت كرد.

اما باباعطا؛

همه ي اينها يه طرف، زماني كه حركت كرديم به سمت پادگان ابوذر يه طرف؛ نمي دونم چه جوري بگم، وقتي ميرم جايي كه قبلا تو اونجا بودي، حس خوبي پيدا مي كنم مثل پارسال كه واسه اولين بار رفتم پادگان ابوذر و مرتب توي ذهنم عكسهايي كه اونجا انداخته بودي رو تصور مي كردم و با اون فضا، تطبيق مي دادم. حالا امسال، علاوه بر همه ي اينها، كسي كه ماه ها توي اين پادگان با هم بوديد و عكس هاي مختلفي رو جلوي ساختمون هاش با هم انداختيد هم حضور داشت و اين موقعيت، از نظر من فوق العاده بود.

باباعطا نفر چهارم از سمت چپ-پادگان ابوذر در میان دوستان

برای ملاحظه بقیه گزارش سفر، ادامه مطلب را ببینید....

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

حلول ماه رجب که مصادف است با میلاد جد بزرگوارم حضرت باقرالعلوم علیه السلام را تبریک عرض می کنم. سه حدیث زیبا از این امام بزرگوار:

چيزي با چيزي نياميخته است که بهتر از حلم با علم باشد. 

خداوند دوست ندارد که مردم در خواهش از يکديگر اصرار ورزند، ولي اصرار در خواهش از خودش را دوست دارد.

پيوند با خويشان ، عملها را پاکيزه مي نمايد، اموال را افزايش مي دهد، بلا را دور مي کند، حساب آخرت را آسان مي نمايد ، و مرگ را به تاخير مي اندازد. 

 چند فرمايش گوهر بار دیگر از امام محمدباقر عليه السلام

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
""بچه ها اگر شهر سقوط کرد آن را دوباره فتح میکنیم!

مواظب باشید "ایمانِـتان سقوط نکند...""

شهیدمحمدجهان آرا

این جمله زیبا هم به مناسبت سالروز آزاد سازی خرمشهر قهرمان

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و بالاخره انشاءالله قراره آخر این هفته بریم دوکوهه واسه بدرقه شهدایی که اخیرا تفحص شدند.....

ادامه نوشته

28 سالگی

 

خوب  باباعطا!

مراسم ۲۸ سالگی شهادتت هم به خیر و خوبی تموم شد

جا داره از طرف خودم و باباعطا، از حضور همه ی بزرگواران تشکر و قدردانی کنم.

از اقوام، دوستان، همرزمان و همسنگران باباعطا، جانباز سرافراز، حاج موسی سلامت مدیروبلاگ عاشق همت و پرستار گرامی و همراهان محترمشون، خواهر عزیزم هستی مدیر وبلاگ آفتاب عالم تاب و مادر گرامیشون، برادر بزرگوار آقای ذهابی مدیر وبلاگ "مکتب القرآن شهرستان ملایر" که به اتفاق همسر و فرزندشون از راه دور قدم بر دیده ما گذاشتند و همه ی بزرگوارانی که اجازه ندارم نامشان را ببرم، بسیار بسیار سپاسگزارم. انشاءالله باباعطا واسه همتون جبران میکنه من که کاری جز دعا از دستم برنمیاد

حاج موسی سلامت و پدربزرگم

مزار باباعطا

 باباعطا

لطفا برای همه ی اونهایی که خیلی دوست داشتند تو این مراسم شرکت کنند و هر کدوم به هر دلیلی موفق نشدند، یه دعای مخصوص کن

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌------------------------------------------------------------------------------------------------ 

نکته بسیار بسیار بسیار مهمی که لازمه تأکید کنم، شرکت پرشور و آگاهانه مردم در انتخابات نهمین دوره مجلس شورای اسلامیست.  همه واجدین شرایط، مکلفند در این انتخابات حضور داشته باشند در غیر اینصورت خیانت کرده اند به خون باباعطاها و عمواکبرها

انشاءالله روز جمعه ۱۲ اسفند با حضورمون در پای صندوقهای رأی باز هم خواب دشمن را پریشان می کنیم و با آرمانهای امام و شهدا، عهد و پیمانی دوباره می بندیم.

مقام معظم رهبری مدظله العالی:

این ملت، در آستانه‌ى یك آزمایش بزرگ، یعنى انتخابات مجلس شوراى اسلامى است. جنجالهاى تبلیغاتىِ صهیونیست‌ها و امریكایی‌ها هم، اساساً، به همین خاطر است. هروقت فكر مى‌كنند كه خواهند توانست ملت را از یك اقدام اساسى باز بدارند، دریغ نمى‌كنند. مردم، از مدّت‌ها پیش منتظرند كه در روز جمعه، به پاى صندوقهاى رأى بروند، و آن‌ها، براى این‌كه ذهن‌ها را به جاى دیگرى متوجّه كنند، در رسانه‌هاى مزدور خود، شعارهاى ضدّ ملت ایران و ضدّ نظام جمهورى اسلامى سر مى‌دهند. اما گوش ملت ما، به این حرف‌ها بدهكار نیست         ۱۶/۱۲/۷۴

وعده شهادت

 

 سلام باباعطا

به سرعت یکسال دیگه هم گذشت و چند روز دیگه بیست و هشتمین سالگرد پروازته و من هم مثل هر سال در حال تهیه و تدارک ملزومات برای برگزاری مراسم هستم. امسال سعی کردم تعداد بیشتری از دوستان و آشنایان را دعوت کنم. برای اولین باره که بر و بچه های حفاظت دهه ی ۶۰ را به لیست مدعوین اضافه کردم. یکی از آرزوهام اینه که بتونم همه ی دوستانت را پیدا کنم و دور هم جمعشون کنم تا به یاد گذشته ها و دوستان شهیدشون، یک بار دیگه خاطراتشون را مرور کنند. امروز وقتی داشتیم کارهای مربوط به مراسم را انجام می دادیم، به مامان گفتم: من مطمئنم اگر باباعطا بود، حتما به دوستانش سر می زد و اونها رو به راحتی رها نمی کرد. مامان هم این حرف من رو تأیید کرد و گفت: درسته. باباعطا خیلی هوای رفقاش رو داشت و مردم دار بود.

باباعطا نفر سوم از راست- در این عکس چندنفر از شهدای مسجد جامع نیز حضور دارند

باباعطا

درسته که الان داره خیلی بهت خوش میگذره و به قول قرآن روزی خور سفره الهی هستی، ولی قرار نیست که دیگه اصلا به ما که الان توی این مزرعه مشغول کشت و کار هستیم، نگاه نکنی. آخه تو که زمان حیات دنیوی اینقدر هوای دیگران رو داشتی و مامان میگه مردم دار بودی، الان که وضعت از اون موقع خیلی بهتره و دستت خیلی بازتره، دیگران ازت توقع بیشتری دارند من که دیگه جای خود دارم!  این حدیث رو که حتما خودت شنیدی:

پیغمبر اکرم (ص) درباره‌ی ثواب مبارزین راه خدا فرمود: وقتی که مجاهد فی‌سبیل‌الله بر اثر تیر دشمن از اسب بر زمین افتد، هنوز پیکر پاکش نقش بر زمین نشده که خداوند متعال فرشته‌ای را به استقبال روحش می‌فرستد و او را به بهشت و نعمت‌ها و کرامت‌هایی که برایش مهیا شده است بشارت می‌دهد. وقتی که پیکر پاکش نقش بر زمین شد فرشته الهی به او می‌گوید آفرین بر تو ای روح پاک که از بدن پاک خارج شدی، برای تو مقام و منزلتی است که هرگز چشمی آن را ندیده و گوشی آن را نشنیده و به قلب کسی خطور نکرده است. (خصال شیخ‌صدوق، ص‌156، حدیث 196) 

خداییش ببین چه جایگاه و مقامی داری!! بنابراین به قول شعرا:   

ای که دستت می رسد  کاری بکن

انشاءالله صبح جمعه با رفقا یه چند ساعتی خوان نعمت الهی را رها کنید و بیایید پیش ما زمینی ها و محفل ما رو منور کنید. منتظریم ها! قالِمون نگذاریدها!!!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اما به مناسبت بیست و هشتمین سالگرد باباعطا، خاطره ای زیبا از شهادت باباعطا و شهیدعلی حیدری که یکی از رزمنده های قدیمی مسجد جامع، روایت کرده، برای دوستانم در فضای مجازی آماده کردم. اگر فرصت دارید، ادامه مطلب را حتما ببینید

 شهید بزرگوار علی حیدری

ضمنا برای آشنایی بیشتر با شهید بزرگوار علی حیدری  اینجا  را کلیک کنید

ادامه نوشته

تولدشون مبارک

                                                                   

                                                                

مردم فهیم و آگاه و قدرشناس کشورمان امسال هم مانند سالهای گذشته، راهپیمایی یوم الله ۲۲ بهمن را با شکوه و عظمت خاصی برگزار کردند. پیر و جوان، خرد و کلان از همه ی اقشار و گروه های جامعه آمده بودند و باز هم مثل همیشه خواب دشمنان بیچاره مان را آشفته کردند.

در ادامه مطلب، گزارش تصویری دختران باباعطا را از راهپیمایی امروز تهران، می توانید ملاحظه کنید.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اما بعد....

امروز علاوه بر سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی، مناسبت مهم دیگری برای دختران باباعطاست.

امروز تولد باباعطا هم هست. باباعطا ساعت ۵ بعدازظهر روز ۲۲ بهمن ۱۳۳۳ به دنیا اومده. ساعت دقیق تولد باباعطا را دیروز که با عموها و چندتا از بزرگترای فامیل دور هم بودیم، از خاله ی باباعطا پرسیدم. ماشاءالله حافظه ی خیلی خوبی داره. کلی از تولد باباعطا برام توضیح داد. گفت: خودم کامش رو با تربت امام حسین علیه السلام باز کردم.

دیشب عموها کلی از خاطرات سال ۵۷ تعریف کردند. از فعالیت های پدربزرگم، باباعطا و عمواکبر در دوران انقلاب گفتند. خیلی شب به یادماندنی شد. زیباتر از همه اینکه، ساعت ۹ همگی رفتیم پشت بام و دسته جمعی الله اکبر گفتیم و محله رو گذاشتیم رو سرمون!  آخه خیلی وقت بود یه همچین شبی دور هم نبودیم و سالها بود که جدا جدا تو خونه های خودمون الله اکبر می گفتیم.  خلاصه تکبیرهای دیشب خیلی چسبید و حسابی من رو به دوران کودکی و نوجوانی ام برد........

 وقتی بابا کوچک بود

راستی یه خاطره شنیدم از باباعطا در مورد تولدش:

این سرود معروف که میگه     ۲۲ بهمن   روز از خود گذشتن   روز آزادی ما....    را که حتما شنیدید؟

باباعطا این سرود را به نفع خودش تغیبر میداده و میخونده:    ۲۲ بهمن    روز تولد من    روز آزادی ما.......!!!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تولدت مبارک باباعطا 

هر سال که تولدت میشه، مهمترین موضوعی که نظرم رو جلب میکنه اینه که هر چند سال هم که روز تولدت بیاد و بره، اصلا پیر نمیشی! و همین مسأله خیلی خوشحالم میکنه!  جالبه ها، نه؟  بابای آدم همیشه جوون و خوش تیپ بمونه و هیچ وقت پیر نشه

ادامه نوشته

گل زهرا    حسین من   

 

حرکت کشتی نجات آدمیان احتیاجی به دریا ندارد. این کشتی از قطره اشک مقدسی می گذرد که بر حسین علیه السلام ریخته می شود.       علامه جعفری  رحمت الله

ایام سوگواری سرور و سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین تسلیت باد

 

اوایل دهه ۶۰ که "هیأت خانواده شهدا" توی محله مون تأسیس شد، باباعطا و پدربزرگم جزو مداح های هیأت بودند.

 

تو عکس بالا، باباعطا وسط دسته ی عزاداری، با پیراهن سفید، شال مشکی و سربند آبی رنگ دیده میشه که در حال نوحه خوندنه. باباعطا همیشه توی هیأت پیراهن سفید میپوشیده و شال مشکی می انداخته. رمز و راز این کار رو نمی دونم. یعنی چرا هیچ وقت پیراهن مشکی نمی پوشیده؟

یادش بخیر! عجب هیأت باصفایی داشتیم توی دهه ی ۶۰ . دسته ی عزاداریمون اونقدر بزرگ بود که سر و تهش کلی از هم فاصله داشت. بگذریم....

یکی از معروفترین نوحه هایی که باباعطا می خوند و خیلی از بچه رزمنده های هیأت و پدر و مادرهای شهدا و بچه محل ها، به این نوحه علاقه داشتند و بارها و بارها اون رو از زبان باباعطا شنیده بودند، این بود:

گل زهرا   حسین من      حسینم وای   حسینم وای

بتاب ای مه  در این صحرا   حسینم رفت   شدم تنها  

برادر جان    گل زهرا    حسینم وای   حسینم وای

اما فکر نکنید که باباعطا همینجوری بدون تمرین و آمادگی می رفت واسه مردم نوحه خونی می کردها! نه.  قبلش با دختراش تمرین می کرد تا حسابی به متن نوحه مسلط بشه، بعد می رفت هیأت و واسه مردم نوحه می خوند.

باور نمی کنید؟  بلندگوهاتون رو روشن کنید تا صدای باباعطا و مجلس گردونیه دختراش رو بشنوید!

----------------------------------------------------

پی نوشت:

حدس می زنم این نوار، اوایل سال ۶۲ ضبط شده باشه

هر کس از شنیدن این فایل لذت برد، صلوات و فاتحه ای نثار کند به ارواح طیبه شهدا مخصوصا شهدای کربلا

از همه ی دوستانی که با نظراتشون به وبلاگ بنده لطف داشته و دارند، بسیار سپاسگزارم و یک عذرخواهی بدهکارم به کسانی که هنوز فرصت نکردم نظرات ارزشمندشون رو بخونم و پاسخ بدم. این رو به حساب مشغله زیاد بگذارید. انشاءالله در اسرع وقت از خجالتتون درمیام.

واحد حفاظت انصارالإمام 1

 

سلام باباعطا

 

امروز صبح* یکی از همکارانت در تیم حفاظت، قدم بر چشم ما گذاشت. (قابل توجه اون دوستانت که تا اسم صحبت و خاطره گویی و مصاحبه را میاریم، یا خودشون رو به اون راه می زنن یا جواب سربالا می دن و هرطوری شده از زیرش در میرن)  

باباعطا نفر وسط، آقای خضوعی سمت چپ و مرحوم کاظمی سمت راست

 برادر بزرگوار جناب آقاي مجيد خضوعي كه در عكس بالا، سمت چپ ايستاده است، ميهمان ما بودند كه با كمك جناب آقاي احمدجمشيدي از برادران سپاه حفاظت انصارالمهدي و به واسطه همين عكس، به ايشان دسترسي پيدا كرديم. نفر سمت راستٰ، آقاي حسين كاظمي است كه متأسفانه سالها پيش در سانحه رانندگي در راه بازگشت از زيارت حرم امام رضا عليه السلام به رحمت خدا رفتند. خداوند با دوستان شهيدش همنشین گرداند انشاءالله

آقاي خضوعي پيش از انقلاب در كنار مشغله هاي كاري، در رشته هاي جودو و كاراته ورزشكار حرفه اي بوده و عضو تيم ملي جودو بوده است. بعد از انقلاب شغلش را رها مي كند و به عضويت سپاه درمي آید و در كنار حفاظت از شخصيت هاي نظام، در عمليات هاي جنوب و غرب كشور نیز  حضور داشته است.

آقای خضوعی در مورد وضعیت تربیت بدنی در "حفاظت" گفت: " در آن زمان اصلا در حفاظت، تربیت بدنی وجود نداشت و بنده بنیانگذار تربیت بدنی در حفاظت بودم. مسؤولان مربوطه رفتند سابقه ورزشی ما را در آوردند و چون سابقه ورزش زیاد داشتیم، باشگاه ریاست جمهوری را در آن زمان دست ما دادند.  جودو و تکواندو تدریس می کردیم و با بچه ها هم در آسایشگاه دفاع شخصی کار می کردیم." 

ایشان در حال حاضر بازنشسته شده اما ورزش را رها نکرده است و در چند باشگاه تهران مربي جودو و كاراته مي باشد. ذكر اين نكته خالي از لطف نيست كه محمدمهدي خضوعي، فرزندكوچك ايشان، در رقابت هاي جهاني كاراته ۲۰۱۰ انگليس، قهرمان جهان شده است.

 آقای خضوعی میهمان ما

 پس از دیدار با آقای خضوعی، اطلاعاتم در خصوص حضور باباعطا در اکیپ های حفاظتی کمی بیشتر شد. ایشان در کنار توضیحاتی که ارائه داد، افرادی را نیز معرفی کرد که اطلاعات بیشتری درباره ی  باباعطا داشته و بیشتر، با او بوده اند.

باباعطا و آیت الله موسوی اردبیلی رئیس دیوان عالی کشور

مطالبی که در ادامه آورده ام، به نقل از آقای خضوعی و آقای جمشیدی است:

 باباعطا در سال ۶۰ به تیم حفاظتی آیت الله موسوی اردبیلی رئیس دیوان عالی کشور پیوست و پیش از آن در پادگان امام حسین علیه السلام به عنوان مربی سلاح، مشغول آموزش به نیروهای سپاه بوده است و توسط این پادگان به تیم حفاظت معرفی شده است.

در آن زمان که بحبوحه ترور شخصیت ها بود، نیروهایی که تمام و کمال به آنها اطمینان داشته و آموزش دیده بودند، فراخوانده می شدند برای عضویت در تیم های حفاظت. به همین خاطر باباعطا و امثالهم از پادگان امام حسین علیه السلام آمدند در تیم های حفاظتی مسوولان. پیش از این، باباعطا در پادگان، جزو "هنگ" (اتاق مسوولین آموزشی) بوده است.

آن موقع چیزی تحت عنوان سپاه حفاظت انصار المهدی نداشتیم، تیم های حفاظتی تحت عنوان "واحد انصار الامام" فعالیت می کردند و واحد انصار الامام، تعداد زیادی از شخصیت ها را تحت پوشش حفاظتی قرار می داده است.

محل استقرار و به قول آقای خضوعی، آسایشگاه تیم حفاظت از آقای اردبیلی،  در یکی از ساختمانهای ریاست جمهوری فعلی در خیابان پاستور بوده است. منزل آقای موسوی اردبيلي در طبقه بالا و آسایشگاه در طبقه پایین بوده است. بچه هاي تيم حفاظت بصورت شبانه روزي در اين مكان مستقر بوده اند. جالب اينجاست كه حضور و غيابشان در محل كار، بر اساس توافق ما بين خودشان بوده نه بر اساس زمانبندي خاص و از پيش تعيين شده. هر كسي كاري برايش پيش مي آمده، دنبال كارش مي رفته و ديگران جايش را پر مي كردند. اصلا اين حرفها بينشان نبوده كه مثلا امروز تو بمان و فردا من بمانم و ......  رابطه شان بر اساس برادري بوده نه همكار اداري.  

آقای خضوعی با دیدن عکس زیر گفت: در آسایشگاه اتاق بزرگی داشتیم که این میز پینگ پونگ در آن قرار داشت و گاهی بازی می کردیم. سید خیلی خوب پینگ پونگ بازی می کرد

باباعطا

 در پایان، چند جمله ای را که آقای خضوعی در شروع صحبتش در مورد باباعطا گفت، آورده ام:

" خدا بیامرزدش، بچه ی خیلی آقایی بود. که زودتر هم رفت. پاک بود و خونسرد. خوش اخلاق و کاری بود. وقتی خیلی شلوغ می کردیم معمولا تذکرات را ایشان به ما می داد با اینکه از لحاظ سنی از ما کوچکتر بود. در تیم به لحاظ کاری و اخلاق بهترینمان بود.  سال ۶۰ در تیم آقای اردبیلی، یکسالی باهم بودیم.  در آسایشگاه، با همه کُشتی می گرفتیم و به شوخی با بچه ها کَل کَل می کردیم،  چون بالاخره مربی ورزش بودیم و آموزش می دادیم؛ ولی حقیقتش با ایشون رودررو نمی شدیم و کُشتی نمی گرفتیم چون ایشون خیلی قوی و هیکلی بود و زورمون بهش نمی رسید!

از لحاظ حفاظتی هم خیلی می دانست چون پیش از آن، مربی پادگان امام حسین علیه السلام بود.  ای کاش آقای "جواد آقایی" * را پیدا کنید. مسوول تیم حفاظت بود و از پادگان امام حسین علیه السلام، با هم به تیم آمدند لذا بهتر ایشان را می شناسد....."    

آقای خضوعی در حال خاطره گویی

-------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

* این میهمان بزرگوار، صبح پنجشنبه ۲۸ مهر تشریف آوردند و من همان شب، نوشتن این مطلب را شروع کردم. ولی نمی دانم چرا نتوانستم ادامه دهم. بارها و بارها، آمدم تا مطلب را تمام کنم ولی بعد از یکی دو خط، آن را رها می کردم. بالاخره امروز جمعه ۲۰ آبان بعد از حدود یک ماه، طلسمش شکسته شد......

* به لطف خدا و راهنمایی آقای خضوعی و کمک آقای جمشیدی، موفق شدیم به آقای آقایی دسترسی پیدا کنیم و انشاءالله به زودی ایشان را زیارت خواهیم کرد.  

عید سعید غدیر خم، نزدیکه و دو روز پیش رفتم کلی عیدی برای دوستان و همکارانم تهیه کردم.

هر که دارد هوس عیدی ما    بسم الله.....

پاسدار سرافرازم من

 

السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)

               السلام علیک یا اباالفضل العباس(ع)

                   السلام علیک یا علی بن حسین سید الساجدین(ع)

 

قدم به ساحت جهان   زدند بهر حفظ دین

سه هم سفر، سه هم هدف، سه هم نظر، سه بی قرین

سه دلربا، سه جان بکف، سه هم ندا، سه نازنین

یکی پدر، یکی پسر، یکی عموی مه جبین 

 

 روز پاسدار را به همه ي پاسداران سبزپوش ولايت تبريك عرض مي كنم، مخصوصاً به باباعطاي عزيزم كه مفتخر بود به پوشيدن لباس پاسداري از امام و انقلاب، و با همين لباس سبز ميهمان ارباب بي كفنش حسين عليه السلام شد. 

باباعطا در قامت پاسداری

 

به تیغم گر زنی دستت نگیرم
وگر تیرم زنی منت پذیرم


کمان ابروی ما را گو بزن تیغ
که پيش دست و بازويت بميرم...

 روز جانباز بر تمامي جانبازان سرافراز مبارك

اين روز بزرگ را خدمت آن جانبازاني كه سالهاي زيادي از عمر با بركت خود را در آسايشگاه ها گذرانده و مي گذرانند، تبريك ويژه مي گويم مخصوصا خدمت جانباز بزرگوار، حاج موسي سلامت

مولود کعبه

عجب تمثیلی است که علی مولود کعبه است یعنی باطن قبله را در امام جستجو کن. امام ، باطن قبله است و نماز را باید به سوی قبله گزارد. آیا هیچ عاقلی پشت به قبله نماز می گزارد؟ نماز آنگاه نماز است که میان ظاهر و باطن جمع شود و اگر نه ، مقتدای آن نماز که در لشکر یزید بخوانند شیطان است   شهید آوینی

 یا علی!  نام تو بردم، نه همی ماند و نه غمّی       بأبی أنت و أمی

گوئیا  هیچ نبودست به دل، همّی و غمّی     بأبی أنت و أمی 

 میلاد مولی الموحدین امیرالمؤمنین علی ابن ابیطالب علیه السلام و روز مرد بر همه ی آقایان و پدران زحمت کش مبارک

-------------------------------------------

چندسالی است که در شهر تهران کمتر ماشین عروسی را می توان دید که عروسش، حجاب داشته باشد و بالتبع، کمتر مجلس عروسی وجود دارد که بدون گناه، برگزار شود. نمی دانم چرا این مطلب را در چنین روزی می نویسم. اصلا این موضوع چه ربطی به میلاد امیرالمؤمنین علیه السلام دارد؟ 

شاید یک دلیلش این است که در مواجهه با این بدحجابی ها و این بی شرم و حیایی ها، بسیار کم طاقت شده ام. حقیقتا دیوانه کننده است.

امروز هنگام بازگشت از محل کار، پرشیای سفیدرنگ گل زده ای را دیدم که مثل خیلی از ماشین های گل زده دیگر یک عروس بدحجاب (بهتر است بگوییم بی حجاب) در آن بود و یک مرد!! بعنوان داماد، با اعتماد به نفس کامل، پشت فرمانش بود. اطراف پرشیا، یک پراید در حال حرکت بود و یک خانم، سرش را از پنجره آن، بیرون آورده بود و مشغول فیلمبرداری از ماشین عروس بود که ناگهان شدت باد، روسری خانم فیلمبردار را روی شانه هایش انداخت. با توجه به اینکه توقف عملیات حیاتی فیلمبرداری، ممکن نبود، خانم به کارش ادامه داد و به بهترین نحو، لحظه های باشکوه حرکت ماشین عروس در خیابان را ثبت و ضبط کرد!

بعد از دیدن این صحنه با خودم فکر کردم چنین خانواده هایی که تلاش می کنند جشن عروسی فرزندانشان را در شب میلاد امیرالمؤمنین علی علیه السلام برگزار کنند، حتما حبّ اهل بیت علیهم السلام در دلهایشان وجود دارد و افراد معتقدی هستند اما در عمل، بر خلاف سیره و روش آن بزرگواران عمل می کنند. این در حالی است که خداوند کریم در قرآن مجید، به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می فرماید: به مردم بگو من از شما هیچ مزدی نمی خواهم مگر مودت اهل بیتم. مودت به معنای محبت در عمل است یعنی در کنار محبت قلبی نسبت به آن بزرگواران، باید در عمل نیز پیرو آنان باشیم تا طبق فرمان الهی عمل کرده باشیم.

----------------------------------------------------------------

مادر عزیزم در بیان یکی از خصوصیات باباعطا می گوید: " هنگامی که به بیرون از منزل می رفتیم، هر چه وسیله اعم از ساک و... همراهمان بود را در یک دست و تو را با دست دیگر بغل می کرد و به من می گفت شما فقط مراقب حجابت باش و همیشه از اینکه من حیا و حجابم را خوب رعایت می کردم، ابراز خوشحالی می کرد. یا اینکه روی لباس پوشیدن شماها با اینکه خیلی کم سن و سال بودید، حساس بود و تأکید داشت که لباس بچه ها باید کاملا پوشیده باشد."

به خاطر داشتن چنین پدر و مادری، همواره خدا را شاکرم.

 باباجان! باباعطای عزیز! بابای آسمانی ام!   روزت مبارك!

برايم دعا كن، تو كه به خدا نزديكتري، برايم دعاكن. براي احوالم، براي اينكه زنگار از روي دلم پاك شود.

  

در ادامه مطلب ۱۰ حدیث در باب حیا، آمده است.

ادامه نوشته

دیدار

سلام باباعطا

امروز صبح وقتی به طرف محل کارم حرکت کردم، اصلا به ذهنم خطور نمی کرد که توفیق زیارت امام و رهبرم، نصیبم بشه. هر سال در ایام ولادت باسعادت حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها، تعدادی از بانوان فعال در عرصه های مختلف علمی، سیاسی، اجتماعی و... خدمت حضرت آقا شرفیاب می شوند.

از چند هفته قبل که صحبت دیدار با آقا مطرح شد، شواهد و قرائن حاکی از این بود که توفیق حضور نخواهم داشت.  تا اینکه امروز وقتی داشتیم دوستانی که رفتنشون قطعی شده بود را راهی می کردیم، باهام تماس گرفتند و گفتند یه کارت اضافه داریم!!!!! 

حضرت آقا در حال استماع سخنان نمایندگان بانوان

باباعطا!

وقتی تعدادی از بانوان فرهیخته در حال تبیین دیدگاه هایشان بودند و حضرت آقا به دقت عرایض آنها را گوش می دادند، یک لحظه توجهم به دو محافظی که در دو طرف آقا ایستاده بودند، جلب شد و یاد تو افتادم و در ذهنم تو را جای یکی از آنها گذاشتم....  عجب محافظ خوش قد و بالایی! 

یاد عکس هایی که در حین حفاظت مقامات دهه ی ۶۰ داشتی، افتادم مثل این عکس:  

باباعطا- تیم حفاظت از امام جمعه وقت- سالهای ابتدایی دهه 60

فکر کردم اگر الان بودی، بازم تو تیم حفاظت می موندی یا .............  . و مثل همیشه بازم به این نتیجه رسیدم که: تو فقط فقط مستحق شهادت بودی. و  به قول حاج موسی سلامت: "و إنا إنشاءالله بکم لاحقون"


 رهبر معظم انقلاب در این دیدار، نکات بسیار مهمی را در خصوص مسأله زن و خانواده‌، مطرح کردند که در ادامه مطلب به چند مورد از آنها اشاره می کنم.......

ادامه نوشته

پادگان ابوذر

سلام بر همه دوستان

تنگه ی مرصاد، قصرشیرین، سرپل ذهاب، بازی دراز، پادگان ابوذر.....  انشاءالله زیارت جبهه های غرب نصیب همه ی دوستان شود و روزی هر ساله ی ما نیز گردد

تنگه چهارزبر یا مرصاد

یادمان شهدای مرصاد

ارتفاعات بازی دراز

ارتفاعات بازی دراز

هم جمعیتی که امسال برای شرکت در مراسم صعود از قله ۱۱۰۰ بازی دراز، حضور داشتند، و هم کیفیت مراسم، بسیار بیشتر و بهتر از سال های قبل بود.

صعود عاشقان شهدا ازارتفاعات بازی دراز

صعود ارتفاعات بازی دراز

به امید روزی که اردوها و برنامه های بازدید از جبهه های غرب نیز مانند جبهه های جنوب روز به روز، بیشتر و بهتر از گذشته شود و شهدای مظلوم این جبهه نیز، بیش از پیش، به مردم شناسانده شوند.

حاج سعید قاسمی سخنران مراسم

در پست قبلی، اشاره کردم به دوست بسیار عزیزم، دختر شهید عباس نساج،  که در این سفر همراهم بود. لازم است این نکته را اضافه کنم که شهیدنساج، در عملیات شهیدرجایی و شهیدباهنر، در ارتفاعات بازی دراز به شهادت می رسد و پیکر مطهرش، یکسال و نیم بعد از شهادت، بازمی گردد. به دلیل اینکه آن منطقه، در این مدت، به دست دشمن متجاوز می افتد. 

در این سفر خیلی تلاش کردیم افرادی را که در عملیات فوق الذکر حضور داشته اند پیدا کنیم تا بتوانیم اطلاعات بیشتری از نحوه و محل دقیق شهادت شهید نساج کسب کنیم.

بازی دراز

بالاخره در بالای قله ۱۱۰۰ که محل دفن پیکر سه شهید گمنام و نیز مکان برگزاری مراسم بزرگداشت بود، بعد از پرس و جو های فراوان، آقایی را پیدا کردیم که از ناحیه یک دست، جانباز بودند. ایشان به خوبی شهید نساج را می شناختند و توضیحاتی راجع به نحوه شهادت و دلیل جا ماندن پیکر مطهر شهید، ارائه کردند و نکته مهم این بود که همین برادر جانباز، بعد از یکسال و نیم، پیکر مطهر شهید نساج را به عقب منتقل کرده است. 

دوست عزیزم بسیار خرسند شد از اینکه به لطف خداوند، توانسته بود از بین این همه جمعیت شرکت کننده در مراسم، شخصی را پیدا کند که پیکر مطهر پدر بزرگوارش را به عقب منتقل کرده و دقیقا به یاد داشت پدرش از چه ناحیه ای مورد اصابت گلوله، قرار گرفته بود. 

 نکته مهمتر اینکه، آن جانباز بزرگوار، برای اطمینان خاطر دختر شهید، دقیقا خصوصیات پیکر مطهر شهید را با جزئیات بیان کرد و محل دقیق کشف پیکر شهدای آن عملیات را در آن منطقه، به ما نشان داد. 

بازی دراز


اما نکته ی دیگری که به نظرم بیانش خالی از لطف نیست، این است که برعکس سال گذشته که فرصت رفتن به پادگان ابوذر را نیافتیم، اما امسال، به لطف خدا توانستیم این پادگان را که به قول بچه های جنگ، "دوکوهه ی جبهه های غرب" است، از نزدیک ببینیم.

پادگان ابوذر سال 90

حضور باباعطا در پادگان ابوذر و عکس های زیادی که در این پادگان دارد، دلیل اشتیاق من برای حضور در آن بود.

ساختمانی که از جنگ به یادگار مانده است

 جمله زیر را دوست عزیز باباعطا در وصف پادگان ابوذر و حضور باباعطا در آن، گفته است: 

"آخرین پادگان باباعطا،  آخرین عکسهای باباعطا،  آخرین خاطرات یک بابای همیشه ماندگار"

باباعطا در پادگان ابوذر

حضور در پادگان ابوذر، برایم بسیار لذت بخش و به یاد ماندنی بود..........

شقایق های زیبایی که مقابل ساختمان تخریب شده پادگان ابوذر روییده بودند


 

در پایان اشاره به این خبر مهم می کنم که:

 پیکر پاک شهید والامقام؛ عبدالحسین برونسی، فرمانده تیپ هجده جواد‌الائمه (علیه السلام‌) که در تاریخ  ‌1363.12.23 در عملیات بدر به شهادت رسید، بعداز ۲۷ سال،در شرق دجله پیدا شد و به همراه ۱۲ شهید دیگر به میهن منتقل شد.

پیکر پاک این شهید در روز شهادت حضرت زهرا(س) همزمان با دهه دوم در مشهدمقدس تشییع خواهد شد.

سلامت؛ میهمان باباعطا و عمواکبر

 

اون روز بیادماندنی که رفتیم آسایشگاه ثاراله و شهدای زنده را زیارت کردیم، فکر نمی کردم کار به جایی برسه که قدیمی ترین جانباز آسایشگاه، یعنی حاج موسی سلامت، برای زیارت مزار باباعطا و عمواکبر، زحمت مسیر طولانی از آسایشگاه تا بهشت زهرا سلام الله را متحمل بشه و ما رو شرمنده ی خوبیهاش بکنه. دوستانی که حاج موسی سلامت را می شناسند، می دونند که ایشون ۲۸ سال پیش قطع نخاع شده و همچنین شنوایی خود را از دست داده. واسه همین برای صحبت کردن با ایشون، لازمه که مطالب را بنویسیم تا پاسخ ما را بدهند. 

 

قضیه از اینجا شروع شد که روز بعد از دیدار دسته جمعی مون از حاج موسی سلامت، دوست عزیزم هستی ـ مدیر وبلاگ گلهای زندگی من ـ مجددا به حاجی سلامت سر میزنه و راجع به خانواده ی ما که در اون جمع حضور داشتیم، با ایشون صحبت میکنه. حاجی ناراحت میشه و به هستی میگه که ای کاش همون روز بهش میگفته که ما خانواده شهید هستیم. خلاصه از اون روز به بعد با گذاشتن نظر در وبلاگم، بسیار به حقیر اظهار لطف میکنه و علاوه بر این، به هستی میگه حتما باید یه روز بریم بهشت زهرا برای زیارت مزار باباعطا و عمواکبر.

 

دیروز به همت حاجی سلامت یا همون عموسلامت خودمون، کنار مزار شهدای لشگر ۲۷ و یادبود حاج همت، قرارگذاشتیم. حاجی سلامت، به اتفاق هستی و پرستار بزرگوارشون، قدم بر چشم ما گذاشتند و من و مادرم میهمان های باباعطا را تا سر مزار، راهنمایی کردیم. 

عموسلامت بر سر مزار باباعطا

 

تعدادی عکس از باباعطا و عمواکبر به حاجی نشون دادم. حاجی قبلا در پیامی که در وبلاگم گذاشته بود، گفته بود که عمواکبر را می شناسد و وقتی عکس عمواکبر و شهید محمدشریفیان (از شهدای بزرگوار مسجدمون ) را دید، گفت که هر دو آنها را می شناسد. در مورد شهید محمدشریفیان گفت: "خیلی خون گرم بود و آروم و قرارنداشت" و البته خبر نداشت که به شهادت رسیده است و وفتی متوجه شد که به شهادت رسیده‌ با افسوس، سرش را تکان داد و گفت:"خوش به حالش" 

شهید محمدشریفیان نفر اول سمت راست و عمواکبر نفر اول سمت چپ

 

در مورد عمواکبر هم کمی صحبت کرد و خاطره ی کوتاهی گفت: "اکبر خیلی آرام و باوقار بود. یک روز در حال حرکت بودیم و من یک ظرف ۲۰ لیتری آب را حمل می کردم. در این مواقع هر کس موظف بود که آنچه برایش مشخص شده حمل کند و کسی وظیفه ی کمک به دیگری را نداشت، با این وجود، اکبر ظرف آب را از من گرفت و خودش حمل کرد"

 

 عموسلامت بر سر مزار عمواکبر

 

حاجی سلامت، هنگامی که سر مزار شهدایمان رسید، ابتدا سنگ قبرشان را گلباران کرد و بعد چفیه اش را به پرستار داد تا شیشه ی تابلوهای بالای مزار را تمیز کند. سپس از من خواست درب تابلوها را باز کنم و چند تا از گلها را داخل تابلوها انداخت. هنگام پرتاب گلها به داخل تابلوها با خنده می گفت: اگر گلها داخل تابلو بماند، بهشتی هستم و اگر از تابلو بیرون بیفتد، جهنمی!!

همچنین، یک عکس تکی از حاج همت و یک عکس دیگر از خودش و حاج همت، به من داد تا در تابلوها قراربدم. تصویر زیر یکی از آن عکس ها را نشان می دهد که در تابلوی مزار باباعطا گذاشتم.

 عکس عموسلامت اسلحه بدست کنار حاج همت

 در دقایق پایانی این میهمانی، حاج موسی سلامت، کتاب زیر را به بنده هدیه داد و در صفحه ی اول اون، چند خطی به یادگاری برایم تحریر کرد.

هدیه عموسلامت

وبلاگ حاج موسی سلامت

----------------------------------------------------------

این لطف و بزرگواری حاج موسی سلامت را هیچ گاه فراموش نخواهم کرد. انشاءالله خداوند به ما لیافت دهد قدردان سختیهایی که این عزیزان متحمل شدند، باشیم.

برای شفای عاجل همه ی جانبازان عزیز و همچنین سلامتی پدر "هستی خانم" که مبتلا به سرطان خون بوده و هم اکنون در بیمارستان است، یک حمد با پنج صلوات بخوانیم.   

 

شب آفتابی

 

 

سلام باباعطا

امسال در کنار مراسم سالگردی که تو بهشت زهرا سلام اله علیها برگزار شد، در سالروز شهادتت یعنی هفتم اسفندماه، بعد از نماز مغرب و عشاء، تعدادی از بچه بسیجی ها و ریش سفیدهای مسجد جامع به همراه چند نفر از بچه رزمنده های قدیمی مسجد، قدم رنجه کردند منزل پدری شما.

حاج آقا (پدربزرگم)، چندتا خاطره گفت و یه چند بیتی هم مداحی کرد و خلاصه محفل اونشب، حال خوشی به همه داد.

اون شب، به قدری عجیب بود که من هنوز از حال و هواش بیرون نیومدم. اصلا نمی تونم لحظه ای فراموشش کنم و احساسم رو در قالب کلمات بیان کنم. بگذریم........

مهمترین اتفاق اون شب برای من توفیق ملاقات با چند تا از بچه رزمنده های قدیمی مسجد بود که دورادور، باهاشون آشنا بودم اما تا اون شب، از نزدیک باهاشون صحبت نکرده بودم و مدتها بود که منتظر چنین لحظه ای بودم. بماند که چه چیزهایی گفتیم و شنیدیم. باباجان! یقین دارم که اون شب در اون جمع، حضور داشتی.


   مطلب زیر، دلنوشته ی یکی از همون همرزم های باباعطاست که در وبلاگ اسطوره های آسمانی به مناسبت سالگرد باباعطا، آمده است و این، بار اولی است که همرزم باباعطای من، او را برایم توصیف می کند: 

درود خدا برسیدالشهداء مسجد آسمانیها و سلام بر ادامه دهندگان راه آن بزرگوار

راستش را بخواهید من فکر می‏کنم امسال با سالهای گذشته متفاوت است. همیشه سه ماهه آخر سال برای خانواده های شهداء یادآور عزیزانشان بوده وهست ولی برای امثال ما که غرق دنیا شده ایم مانند یادآوری خوابی بوده وبس. ولی امسال ازاوایل دیماه نمیدانم چرا یاد حاج عطاء وخنده های او رهایم نمیکند. تمام خاطراتم روزی چندین بار از ذهن میگذرد فقط خدا می داند چندین بار دلم برایش بارانی شد. دائما صدای زیبایش در گوشم می پیچد؛ عاشورای سال 62  سرداری با قامت رعنا، پیراهن سپید، شال سیاه آرام و با وقار می خواند:

گل زهرا حسین من   حسینم وای   حسینم وای....

(پیام بازرگانی: فایل صوتی این نوحه ی باباعطا رو انشاءالله به محض آماده شدن، در وبلاگ خواهم گذاشت)

خدایا چرا صدای غرش خمپاره های جزیره مجنون قطع نمی شود؟ امروز باورم نمی شود چگونه عده ای عاشق با تمام وجود خود با گوشت و پوست و استخوان وبا انقطاع کامل از زیبایی‏های دنیا، از عزیزترین‏های خود
گذشتند... شاید باور نکنید در این چند وقت به اندازه این چند دهه به یادش بودم. آیا او هم به ما فکر میکند؟ آیا عکسهای یادگاری ما را به عنوان سند رفاقت می‏پذیرد؟ آیا بازهم دست ما را میگیرد؟ آیا قبول دارد ما با هم صیغه‏ی برادری خواندیم؟به ما قول شفاعت داده، شاهد داریم..... شما چه فکر می کنید ؟

حتما دیگران هم گفته اند، خدای محبت بود. هر وقت دوستان را می دید، آنچنان با محبت احوالپرسی ومصافحه میکرد که گمان میکردی سالها طرف را ندیده است. دوستان غریبه ما که ایشان را نمی شناختند وقتی می‏دیدند از جیپ فرماندهی پیاده شده و اینچنین دوستان خود را به قول بچه ها تحویل می گیرد مات و مبهوت می شدند. آخه شاید خوب نباشه که بگم همان موقع‏ها هم بعضی از همقطاران با کوچکترین مسؤولیت و امکانات خودشان را برای دیگران می‏گرفتند. ولی برای آقا عطاء این مسایل هیچ اهمیتی نداشت. آری حاج عطاء  تو دانشگاه امام حسین(علیه‏السلام) استاد آموزش ادوات و یا همون خمپاره و توپخانه بود. توعملیات والفجر2 منطقه حاج عمران بودیم که اومد جبهه. مسئولین ادوات تیپ سیدالشهداء(ع)خیلی خوشحال شدند وکلی امکانات دادند تا ایشون دلگرم بشه و در این واحد بمونه، اما حاجی دلش راضی نمی‏شد. حتی پیشنهاد فرماندهی ادوات تیپ را هم به اودادند ولی قبول نکرد و می‏گفت: من باید بیام خط اول مثل یک بسیجی گمنام بجنگم و بالاخره بعد از
مدتی هم همه چیزو رها کرد اومد کنار بچه های خط شکن گردان قمر بنی هاشم(ع).

روزی که اسلحه ها رو تحویل دادند تا بریم خط، مثل همه یک کلاش هم دادند به حاجی، وقتی اسلحه
رو انداخت روی شونه کلی خندیدیم؛ آخه این اسلحه خیلی براش کوچیک بود! به شوخی گفتیم: حاجی تو باید خمپاره بندازی روی شونت. شاید همه ندونند قد و قامت حاج عطاء چه جوری بود. به خدا من هر وقت می شنوم سردار رشید سپاه اسلام فقط یاد ایشون میفتم. آخه واقعاً این عنوان برازنده آقا عطاءبود.

 

عکسی که دوست باباعطا ازش گرفته

 عکس بالا، توسط نویسنده ی دلنوشته ی بالا، از باباعطا گرفته شده است.

آمدیم بابا

مراسم سالگرد گر چه کوچک بود، گر چه خیلی ها نیامده بودند، اما به دل نشست و روحمان را جلا داد

به یاد همه ی دوستان بخصوص آنها که التماس دعای مخصوص گفتند، بودم.

مزار باباعطا در مراسم سالگرد

حاجاتتان روا انشاءالله

 

اللهم عجل لولیک الفرج

شهود وجه الله

 هفتم اسفندماه: روزی است که باباعطا به مقام "عند ربهم یرزقون" رسید و به قول حضرت روح الله "ما خاکیان محجوب،چه دانیم که این ارتزاق عند رب الشهداء چیست؟"

۲۷ سال پیش در هفتمین روز از اسفندماه سال ۱۳۶۲، در هنگامه ی نبرد پیروزمندانه ی خیبر، باباعطا که تاب جاماندن از برادر کوچکترش را نداشت، در نیزارهای جزیره مجنون، سرش را نثار محبوب کرد و به عمو اکبر پیوست. 

و اکنون، ۲۷ سال است که باباعطا مانده است و زمان، ما را با خود برده است.

چه زیبا فرمود رهبر کبیر انقلاب که: "چه غافلند دنیا پرستان و بی خبران، که ارزش شهادت را در صحیفه های طبیعت جستجو می کنند، و وصف آن را در سروده ها و حماسه [ها] و شعرها می جویند، و درکشف آن از هنر تخیل وکتاب تعقل مدد می خواهند ، و حاشا! که حل این معما جز به عشق میسّر نگردد"

و نیز فرمود: "هنر آن است که بی هیاهوهای سیاسی و خودنمایی های شیطانی ، برای خدا به جهاد برخیزد؛ و خود را فدای هدف کند نه هوا؛ و این هنر مردان خداست"

 و ما هم مثل هر سال، در این ایام، کمترین کاری که از دستمان بر می آید، انجام می دهیم تا به این بهانه، اندکی به خود بیاییم و از دنیایی که در آن غرق شدیم، کمی فاصله بگیریم و بیندیشیم به راه شهدا و هدفی که برایش جان نثاری کردند چنانچه اماممان نیز در این باره فرموده اند: "عزاداری کردن برای شهیدی که همه چیز را در راه اسلام داد، یک مسأله سیاسی است، یک مسأله ایست که در پیشبرد انقلاب اثر بسزا دارد؛ ما از این اجتماعات استفاده می کنیم"

وعده ی دختران باباعطا و همه ی دوستداران شهدا: پنجشنبه، ۵ اسفند، ساعت ۱۶، قطعه ۲۶، ردیف ۳۲، شماره ۲۹

در ادامه مطلب چند تا عکس خاطره انگیز از باباعطا گذاشتم که پیشنهاد میکنم دوستان ببینند.

ادامه نوشته

امام آمد

سلام علیکم

قبل از هر چیز رحلت جانگداز نبی مکرم اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و شهادت مظلومانه سبط اکبر، امام حسن مجتبی علیه السلام و شهادت امام رئوف علی بن موسی الرضا علیه السلام را خدمت همه ی دوستان تسلیت عرض می کنم

 

صبح دوازدهم بهمن ماه سال 57 است. هوا ديگر بوی باروت نمی‌دهد. خيابان‌ها ديگر ردی از خون ندارد و خط سفيد خيابان‌ها را گل‌هايی پوشانده که مسير ورود حضرت امام را مشخص کرده است.

 

خانه‌های تهران خالی از سکنه و خيابان‌ها مملو از جمعيت‌اند. آنهايی که جا مانده‌اند خودشان را رسانده‌اند به خانه‌هايی که تلويزيون دارند تا لحظه ورود حضرت امام را از طريق تلويزيون مشاهده کنند. (آفتاب نیوز)

سالروز ورود تاریخی حضرت روح الله را به همه دوستان تبریک میگم.

این روزها شاهد تلاقی زیبای دهه ی فجر انقلاب شکوهمند اسلامی با تظاهرات و خروش میلیونی مردم مسلمان کشور های مصر و تونس بر ضد حکام جائر و فاسد و خودباخته شان هستیم. و چقدر شگفت انگیز است تحقق وعده ها و آرمان های خمینی کبیر!

 أللهم انصُر الإسلام و المسلمین   وَ اخذُلِ الکفار و المنافقین 


به مناسبت فرارسیدن ایام الله دهه فجر؛ سرود زیبای "بهمن خونین جاویدان" رو با صدای باباعطا در وبلاگ گذاشتم. دوستان اگر بلندگوهاشون رو روشن کنند صدای باباعطا رو خواهند شنید.

باباعطا قبل از انقلاب فعالیت های خرابکارانه! در حد خودش داشته و حتی یک بار توسط ساواک دستگیر شده که البته اطلاعاتم در این باره ناقصه.

باباعطا در روز تاریخی ورود حضرت امام خمینی هم،  به عنوان انتظامات در مسیر حرکت امام از فرودگاه به بهشت زهرا سلام الله علیها، حضور داشته. باباعطا هم مثل همه شهدا و بچه حزب اللهی ها شیفته مراد و رهبرش بوده و همه ی روح و جانش بسته به یک نفس امامش بوده.  ولایت مداری مهمترین درسیه که همه ی شهدا به ما آموختند.

تنها راه موفقیت و پیروزی ما در این مسیر پر خطر، و نجات از فتنه های آخر الزمان همان مسیریست که شهدا رفتند: اطاعت محض از ولایت مطلقه فقیه

 

اما بعد:

برای این ایام، بعد از کلی فکر کردن راجع به اینکه از کدوم عکس باباعطا استفاده کنم، به این نتیجه رسیدم عکسی که با یادگار عزیز امام راحلمون داره، براتون بگذارم:

 باباعطا  پشت سر حاج احمدآقا

شاید براتون سوال پیش بیاد که باباعطا کنار حاج احمدآقا چیکار میکنه؟

پاسخش اینه که باباعطا بعد از عضویت در سپاه و فعالیت در پادگان های نظامی، عضو سپاه حفاظت انصار المهدی میشه و برای مدتی در تیم حفاظت از برخی مقامات اون زمان مثل ..... (انشاءالله بعدا مفصلش رو براتون میگم!) فعالیت میکنه. 


نکته پایانی: دیدن عکس های باباعطا در کنار شخصیت های اون زمان برای خودم خیلی جالبه. با دیدن بعضی هاش مثل عکس بالا کیف می کنم و با دیدن بعضی دیگه شون حسابی خندم میگیره! بخصوص وقتی تصویر باباعطا رو کنار اون ملعون فتنه گر می بینم با خودم میگم: راستی باباعطا! اگر خدای نکرده به فیض عظیم شهادت نائل نشده بودی و روزهای فتنه رو می دیدی، با دیدن عکست کنار اون ملعون چه حالی بهت دست میداد؟!!!       

شفاعت

 

یه مدتی بود تصمیم داشتم خاطره ای رو که سالها قبل، مادرم برام تعریف کرده بود، بنویسم.بالاخره امشب موفق شدم:

چند ماه قبل از شهادت باباعطا، یه شب مامان خواب می بینه که باباعطا شهید شده. ولی توی خواب اصلا ناراحت شهادت باباعطا نبوده، فقط ناراحت این بوده که چرا قبل از شهادت، ازش طلب شفاعت نکرده بوده. خلاصه صبح فردا، باباعطا از مأموریت برمی گرده و مامان بهش میگه:

مامان: آقاعطا دیشب خواب دیدم شهید شدی!

باباعطا: جونِ من راست میگی!

 

باباعطا

 

مامان: آره به خدا!

باباعطا: خوب. چکار می کردی و چی میگفتی؟ از شهادت من ناراحت نبودی؟

مامان: نه. فقط از اینکه به تو نگفته بودم "اگر شهید شدی، من رو شفاعت کن" خیلی ناراحت بودم! حالا اگه شهید شدی، من رو شفاعت می کنی یا نه؟

باباعطا: تو دعا کن من شهید بشم، حتماً شفاعتت می کنم!

درکشور دل ما  فرمانروا حسین است

 

 

سلام علیکم

انشاءالله عزاداریهاتون قبول درگاه حق باشه دوستان

تو پست قبلی نوشتم که باباعطا مداح هیأتمون بوده واسه همین تعدادی نوار کاست قدیمی با صدای باباعطا داریم که یکیشون رو تبدیل به فایل صوتی کردم و توی این پست قراردادم.

شنیدنش خالی از لطف نیست:

در کشور دل ما   فرمانروا حسین است 

آنکه گره گشاید   از کار ما حسین است ......

صدای باباعطا

دیشب باباعطا مداح هیأت بود

سلام باباعطا

امسال هم مثل سالهای قبل میریم هیأت خودمون تو همون محله ی قدیمی

همون هیأتی که چند سال اول تأسیسش، خودت مداحش بودی و بابابزرگ هم روضه خونش

همون هیأتی که با پیراهن سفید و شال مشکی میومدی وسط دسته عزاداریش، نوحه می خوندی

همون هیأتی که بیشتر بچه هاش تو رو "باباعطا" صدا میکردند

همون هیأتی که خیلی از بچه هاش، شهید شدن

همون هیأتی که بعد از شهادت تو، عمومحمد و چندتا از بچه های دیگه ی مسجد، مداحش شدند و هستند

همون هیأتی که سال به سال تعداد پدرها و مادرهای شهداش، کمتر و کمتر میشن و به بچه های شهیدشون، ملحق میشن.

همون هیأتی که سالهای آغازین تأسیسش، هر هفته جلسه داشت و هر چی ازش گذشت، تعدادش کمتر و کمتر شد و محدود به ایام خاص عزاداری! خوب بالاخره دنیاست دیگه! به کی وفا کرده که هیأت ما دومیش باشه!

البته خدا رو شکر که هیأتمون همچنان سر پاست.

                  "هیأت خانواده شهدا متوسلین به أئمه ی اطهار علیهم السلام"

دیشب (شب چهارم محرم)، بچه های هیأت خانواده شهدا، یه ابتکار به خرج داده بودند:

حاج آقا حیاتی که سخنرانیش تموم شد، با همون لحن روضه ی آخر سخنرانی یکدفعه اعلام کرد: حالا به زیارت عاشورایی که توسط یکی از شهدای مسجد خونده شده، گوش کنید؛ شهید میرمحمدی!

کلی جا خوردم! باورم نمی شد که بعد از گذشت ۲۶ سال از شهادتت، هیأت قراره با صدای گرم تو، برگزار بشه...

خلاصه از پشت بلندگو تو شروع کردی به قرائت زیارت عاشورا. البته صدات به دلیل گذشت این همه سال، یه کم بی کیفیت شده بود اما کیفیت اثر صدات توی هیأت و نوای زیارت عاشورات، خیلی بیشتر از هیأت های بزرگ با مداح های معروف بود.

چند تا نکته تو خوندنت به نظرم قابل تأمل بود:

- وقتی به این فراز رسیدی، صدات بلندتر شد و اون رو سه مرتبه تکرار کردی: "إنی سلمُ لمن سالمکم و حربُ لمن حاربکم"

-  هنگام خوندن زیارت عاشورا، صدای ضجه و گریه ی بچه های مسجد ( منظورم بچه های دهه ی ۶۰ ) از صدای خوندن تو بلندتر میشد با اینکه تو فقط دعا رو می خوندی نه روضه های آنچنانی و جگرسوز

-  به وسط های دعا که رسیدی، شروع کردی به درد و دل کردن با امام حسین علیه السلام:  آقا جان، مولای من، دست ما رو بگیر، ما رو به کربلا برسان، زیارت کربلا رو نصیبمون کن.......  

.

.

.

شهادت نوش جونت باباعطا

انصافاً مستحقش بودی

مدال افتخار

سلام باباعطا

دوباره هفته دفاع مقدس فرارسید و مجاهدت ها، رشادت ها، ازخودگذشتگی ها و خلاصه یاد و نام شهدا، جانبازان، آزادگان و ایثارگران ورد محافل و مجالس شد. 30 سال از آغاز جنگ تحمیلی می گذره و یاد اون روزها در اذهان روز به روز کمرنگ تر می شه حتی اونایی که در وسط میدان جهاد و شهادت بودند و هنوزم به ارزشهاشون پایبندند، کمتر از اون روزها یاد می کنند و درگیر روزمرگی شدند.   

به بهانه ی این ایام دلم می خواد بهت بگم اگرچه منم مثل خیلی ها دچار روزمرگی و غفلت شدم، اما همیشه تلاش کردم جوری عمل کنم که باعث سربلندیت باشم تا یه وقت خدای نکرده به خاطر قصورات و خطاهام در پیشگاه امام و شهدا سرافکنده نشی. می دونم که وظیفه سنگینی به عهده دارم. می دونم به خاطر اینکه دختر شهیدم، باید طرز رفتار و گفتارم موجه باشه و یه وقت تو اعتقاداتم و پایبندی به ارزشهام کم نیارم. خودت می دونی که از صبح تا شب با آدمای مختلفی سر و کار دارم: متدین، کم اعتقاد، بی اعتقاد، مدافع نظام و انقلاب، مخالف و معاند نظام و انقلاب، حزب الهی، نصف الهی! و .... بعضی هاشون زیادی بهم احترام میگذارن و بعضی هاشون هرچی ناراحتی از امام و انقلاب و نظام و.... دارن، سر من خالی می کنند اما خوبیش اینه که بعداز زخم زبون هاشون، وقتی با صبر و حوصله ی من مواجه میشن، میگن: "البته تو با اونا ( منظورشون کارگزاران نظام و بچه حزب الهی هاست ) فرق داری و واسه همین به هیچ جا نمی رسی!" ولی خدا شاهده که نه در برابر تعریف ها و تمجیدهای آدما، مغرور شدم و نه در برابر حرف های مغرضانه و زخم زبون هاشون کم آوردم و دلسرد شدم. به قول معروف بیدی نبودم که با این بادها بلرزم البته اینم بگم ها فکر نکنی مثل سیب زمینی! اصلا احساس ندارم، نه، خوب خداییش وقتی سهمیه ها رو تو سرم می زنن و میگن: "هرچی امکاناته مال شماست و ما چه گناهی کردیم که بچه شهید نشدیم و...." اولش ناراحت میشم و یه کم دلم می گیره، ولی وقتی ارزش های والای نظام و انقلاب و امام و شهدا و تفکر عمیق پشت سر اونها رو مرور می کنم، به سرعت هرچی حرف مفت و بی ارزش می زنند رو نشنیده می گیرم و فراموش می کنم.   نمی دونم چرا نوشته ام به اینجا کشیده شد، اصلا نمی خواستم راجع به این مسائل چیزی بگم و از گله کردن اصلا خوشم نمیاد. 

باباعطا نفر وسط با بادگیر سرمه ای

دلم می خواد به همه بگم که هیچ چیزی از خودم ندارم و هرچی مایه افتخارمه، از تو دارم. سیادتم رو از تو دارم، اعتقاداتم رو از تو دارم، عشق و علاقم به امام و انقلاب و شهدا، و در نهایت فرزند شهید بودنم رو از تو دارم. خیالم راحته که به واسطه ایثار تو، در برابر مردم روسفیدم. بین فامیل، بین مردم، در مدرسه، دانشگاه، اداره و... با افتخار میگم که فرزند شهیدم و هیچ ابایی هم از زخم زبونها و نگاه های تحقیرآمیز ندارم. تو مدال افتخار منی و به واسطه تو به خودم می بالم و مهمتر اینکه همیشه وجودت رو توی زندگیم حس کردم و یقین دارم که مراقبم هستی. به تو اطمینان می دم که به یاری خدا، و توسل به ائمه معصومین علیهم السلام، با همه وجود راهت رو ادامه بدم و همون جوری که آرزو داشتی زندگی کنم و پشت سر رهبرم در راه سربلندی نظام و انقلاب قدم بردارم.

انشاءالله در روز محشر در برابر خالق یکتا و آل الله علیهم السلام هم روسفید باشم.

واسم دعا کن     

در ادامه مطلب چند تا عکس قدیمی گذاشتم. اگر دوست دارید، ببینید

ادامه نوشته

عروج

سلام باباعطا

بيست و شش سال از عروج ملكوتي ات مي گذرد.

هفتم اسفندماه سال ۱۳۶۲ بود و باباعطا در جزيره ي مجنون. در ميان روز، كمي احساس خستگي مي كند و روي نيزارهاي جزيره دراز مي كشد تا رفع خستگي كند. اينجاست كه خداوند او را به آرزويش مي رساند آنهم به همانگونه اي كه بابا از او خواسته است. تركش خمپاره اي مي آيد و صورت زيبايش را مي درد؛ آنگونه كه دوستانش گفته اند بابا هميشه از خدا مي خواسته هنگام خواب به شهادت برسد تا هنگام شهادت، ياد همسر و فرزندانش، او را از خدا غافل نكند و خداوند نيز شهادت را اينگونه برايش رقم زد.

به پاس بزرگداشت دلاورمردي هاي شهداي دفاع مقدس، به ويژه باباعطا و عمواكبر، ساعت ۱۶ روز جمعه هفتم اسفندماه، همه ي دختران باباعطا به همراه اقوام و دوستان، بر سر مزارش گردهم مي آيند باشد كه از فيض وجود شهدا، توشه اي برگيرند.

آدرس مزار بابا عطا جهت شركت ارادتمندان به شهدا: قطعه ۲۶ بهشت زهرا(سلام الله عليها)، رديف ۳۲، شماره ۲۹