دختران جدید باباعطا-1
سلام باباعطا
به لطف خدا؛ ماه هاست كه داره اتفاقات خوبي ميفته و در مسير پيدا كردن دوستان و رفقات، هر روز درهای جديدتري باز ميشه. تا این لحظه جلسات متعدد مصاحبه و خاطره گویی برگزار کردیم. جلساتی که هم برای من و هم برای دوستانت؛ خیلی خیلی ارزشمند و خاطره انگیز بوده. تو این مدت دوستانی رو پیدا کردم که تا حالا نه دیده بودمشون و نه اسمی ازشون شنیده بودم ولی با لطفی که داشتند حاضر به گفت و گو شدند و خاطراتی هر چند کوتاه، برام تعریف کردند. البته موارد محدودی هم پیش اومده که بعضی از دوستان قدیمیت، به بهانه های مختلف دعوتم رو رد کردند و حاضر نشدند راجع بهت صحبت کنند و نتیجه اینکه: حالمو گرفتند! منم سپردمشون به خودت!
جدای از این بحث، اتفاقات جدید دیگه ای هم داره میفته. یکی از بچه محل های قدیمیت که البته "هم لباست" هم هست و راوی اردوهای راهیان نوره، ازم خواست برم تو جمع بعضی از این گروه های دانشجویی دختر، به عنوان یه دختر شهید؛ براشون صحبت کنم! به ایشون گفتم آخه من که فقط تو جمع های دوستانه؛ صحبت کردم و تاحالا تو چنین جمع هایی نبودم؟ گفت: حالا شما بیا اگه تونستی؛ ادامه بده و تو این کار به ما کمک کن!
خلاصه اولین جلسه رو رفتم تو جمع یه گروه حدود ۳۰ نفره دانشجوهای دانشگاه آزاد تهران. غالبا تو رنج سنی ۲۰ تا ۲۵ سال بودند. اولش آقای ...... من رو معرفی کرد و حضار رو توجیه کرد. منم اول مقداری راجع به خودم و خودت توضیح دادم و بعدش گفتم: حالا سوال بپرسید! خلاصه که اون جلسه به خیر و خوشی تموم شد و قرارشون واسه جلسه ی بعدی شد: روز جمعه ۷ تیر، بهشت زهرا سلام الله
جمعه، صبح زود اومدم بهشت زهرا و یکم باهات گپ زدم و یه چندجای دیگه هم سر زدم و رفتم محل قرار. این بار، تعداد بیشتری اومده بودند. همه رفتیم سالن اجتماعات خانه ی شهید. ابتدا آقای ..... راجع به شهدا و برقراری ارتباط باهاشون و .... صحبت کرد و گفت: "امروز می خواهیم دسته جمعی بریم سر مزار باباعطا! (ایشون از اول نمی گفت باباعطا؛ من بهشون یاد دادم!). ابتدا دخترشون برامون کمی توضیح میدن و بعدش میریم سر مزار".
باباعطا!
نمی دونم اونروز و اون لحظه چقدر حواست بهمون بود، ولی خداییش با اینکه خیلی سختم بود و تا اون لحظه اصلا تو چنین شرایطی قرار نگرفته بودم، با توکل به خدا رفتم پشت تریبون. سالن تقریبا پر شده بود و این همه دختر دانشجو و کم سن و سال، منتظر بودند ببینند دختر باباعطا چی میگه!!!! نمی دونم دقیقا حرفام چقدر طول کشید ولی تاجاییکه در توانم بود، سعی کردم به خوبی معرفیت کنم. از جمله نکاتی که بعد از معرفی کلی؛ مطرح کردم این ها بود: "همه ی شما؛ دختران باباعطا هستید. همه ی اونایی که شهدا و راه و روششون رو دوست دارند، دختران و پسران باباعطا هستند. من از همین لحظه، ورود شما رو به جمع دختران باباعطا خوش آمد میگم. باباعطا خیلی غریب نوازه. این رو از این جهت که دختر باباعطا هستم نمیگم، به خاطر اتفاقاتی که افتاده و شواهدی که دارم عرض می کنم. امیدوارم امروز باباعطا میزبان خوبی برای همه ی شما باشه. فقط کافیه بتونید باهاش ارتباط برقرار کنید. نکته ی بسیار مهم اینه که باباعطا به عمواکبر، خیلی علاقه داره و حساسیت خاصی نسبت بهش داره. واسه همین هر وقت سر مزار باباعطا میریم، باید به عمواکبر هم سر بزنیم وگرنه باباعطا ناراحت میشه.........".
خلاصه اینکه بعداز اتمام صحبت، اومدیم کنار مزارت و البته، اول رفتیم پیش عمواکبر. من که فکر می کنم میزبان خوبی بودی، چون احساس کردم که به خوبی تونستند باهات ارتباط برقرار کنند و حرف های دلشون رو بهت بزنند. حتی بعضی هاشون بهم گفتند که چه حرف هایی رو باهات درمیون گذاشتند...... منم تاجاییکه در توانم بود سعی کردم به سوالاتشون جواب بدم و به عنوان دخترباباعطا؛ وظیفم رو به درستی انجام بدم. حالا دیگه قضاوتش با تو باباعطای عزیز!
باباعطا يه باباي مهربون مثل همه ي باباهاي مهربون دنيا بود اما يه فرق كوچيك با باباهاي مهربون ديگه داشت: عاشق بودنش از بابابودنش بهتر بود.