یاد تو...

امسال هم مراسم یادبودت برگزار شد. به طور ویژه از شما دعوت شده بود. آمده بودی حتما. تو آنجا اصلاً صاحبخانه بودی. بدون حضور تو مگر میشد؟

 يادبود عمواكبر در مراسم سالگرد يادبود باباعطا در مراسم سالگرد

نمیدانم چرا؟ اما توی مراسمت عجیب بغضم ترکید. حالم دگرگون شده بود. احساس میکنم اگر چه یادت غالبا با ماست، اما از تو و آرمانهایت قدری دور شده ایم. ما مدام نیاز به تلنگر داریم تا عادت نکنیم و نپوسیم و مرداب نشویم. چشمهایمان به سوی توست.

راستی اگر تو دعایمان نکنی، ما چه کنیم؟ ما محتاج نگاه تو هستیم. به همه رفقایت سلام برسان. بگو هوای ما را بیشتر داشته باشند...

برگردید؟؟؟

 

سلام بابا .....

شما خوبید

ما ؟؟؟ خوب میشویم انشاالله

اینجا خبری نیست جز روزمرگیها و روزمردگیها

صبحها وقتی فریاد سبوح و قدوس هستی آرام میشود، همه از خواب برمیخیزیم و بدنبال کیف و کفشمان راه می افتیم در خیابانهای این شهرهای غریبه و مدام به خود تلقین میکنیم مسیر درست از همین خیابان است و تو خود خوب میدانی همه چیز را، از ابتدا تا انتها.

مگر شما شاهد عالم هستی نیستی ..... پس من چه بگویم که کبوتر خیال من آسمان را حتی در خیال هم نمی پروراند ....

این مطالب را اول صبح و در دانشگاه دارم مینویسم بعد دانشجویانم کم کم می آیند  اتاقم و من مسؤول هستم که قدری از مسیر را به آنها نشان دهم، اما کدام راه؟ کدام مسیر ؟؟؟؟ من خود در راه مانده ام

دیروز حسام  یکی از دانشجویانم می گفت خسته است از خودش از ملتش از مردمش از همه چیز . افسوس که من هم خسته بودم و هیچ کاری برای روح تشنه او نتوانستم بکنم. او آدم عارف مسلکی است. گفتم:چرا؟ خودش هم نمیدانست.

این نسل به کجا میروند؟ ما به کجا میرویم؟ دستهای ما محتاج شماست.

با شرمندگی میگویم: بابا برگرد. ما به شما محتاجیم ... دوباره به زندگی ما برگردید. این را به همه آن رفقایت هم بگو. ما خسته ایم و به شما محتاج. این چشمها، این دستها، این روح تشنه، شما را میخواند ....برگردید....

تواگردرتپش باغ خدارادیدی همت کن

 

 بگو ماهیها حوضشان بی آب است...