یاد تو...
امسال هم مراسم یادبودت برگزار شد. به طور ویژه از شما دعوت شده بود. آمده بودی حتما. تو آنجا اصلاً صاحبخانه بودی. بدون حضور تو مگر میشد؟

نمیدانم چرا؟ اما توی مراسمت عجیب بغضم ترکید. حالم دگرگون شده بود. احساس میکنم اگر چه یادت غالبا با ماست، اما از تو و آرمانهایت قدری دور شده ایم. ما مدام نیاز به تلنگر داریم تا عادت نکنیم و نپوسیم و مرداب نشویم. چشمهایمان به سوی توست.
راستی اگر تو دعایمان نکنی، ما چه کنیم؟ ما محتاج نگاه تو هستیم. به همه رفقایت سلام برسان. بگو هوای ما را بیشتر داشته باشند...
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۷/۱۲/۱۳ ساعت ۹:۱۰ ق.ظ توسط دختر باباعطا
|
باباعطا يه باباي مهربون مثل همه ي باباهاي مهربون دنيا بود اما يه فرق كوچيك با باباهاي مهربون ديگه داشت: عاشق بودنش از بابابودنش بهتر بود.