فرارسیدن ایام سوگواری شهادت نبی مکرم اسلام صلی الله علیه و آله و سلم، امام حسن مجتبی و امام رضا علیهم السلام را خدمت همه دوستان تسلیت عرض می کنم.

انشاءالله در این ایام، نایب الزیاره همگی خواهم بود در جوار حرم امام رئوف حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام

سال 88- سفر تمتع

به نظرم رسید که ابتدای این پست را با چند حدیث گهربار از معصومین علیهم السلام متبرک کنم و در ادامه، اشاره ای کوتاه داشته باشم به سفر زیارتی مشهد مقدس که همراه باباعطا بودیم و البته من، چیزی از آن به یاد ندارم.

 

امام حسن مجتبی علیه السلام می فرمایند:

كسى‌ كه‌ بندگى‌ خدا كند ، خداوند همه‌ چيز را بنده‌ او مى‌كند

تنبيه‌ الخواطر و نزهة‌ النواطر ، ج‌ 2 ، ص‌ 108

سال 86 - سفر عمره دانشجویی

همچنین در روایتی دیگر فرموده اند:

كسى‌ كه‌ خدا را بشناسد ، او را دوست‌ مى‌دارد و كسى‌ كه‌ دنيا را بشناسد ، در آن‌ زهد مى‌ورزد و شخص‌ مؤمن‌ عمل‌ لهو و بيهوده‌ انجام‌ نمى‌دهد مگر وقتى‌ كه‌ غافل‌ مى‌شود و هنگامى‌ كه‌ متوجه‌ كار بيهوده‌ خود شد، محزون‌ مى‌گردد.

تنبيه‌ الخواطر و نزهة‌ النواطر ، ج‌ 1 ، ص‌ 52

سال 86- عمره دانشجویی

امام رضا علیه السلام به نقل از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرموده اند:

درشتخویی و بداخلاقی ، عمل آدمی را تباه میسازد ، آن گونه که سرکه عسل را تباه میکند.   عیون الاخبار الرضا (ع)

 

امام موسی کاظم علیه السلام می فرمایند: همانا این فرزندم (امام رضا علیه السلام) در دیار غربت رحلت مینماید، پس هر کس او را آگاهانه زیارت کند و تسیلم امر او باشد، اجرش در نزد خداوند متعال به اندازه شهدای بدر خواهد بود.
(درر الکلام - سخنان گهربار)‌ - حسین حائری کرمانی ص 116 - ش 27)

گنبد طلای حرم امام رضا - صحن انقلاب

و اما ماجرای سفر به مشهد:

حدودا اوایل سال ۶۲ بچه های مسجد جامع، یک سفر زیارتی به مشهدالرضا علیه السلام را ترتیب می دهند و از باباعطا هم می خواهند که در این سفر اونها رو همراهی کنه. اما باباعطا برای همراهی توی این سفر یک شرط عجیب و غریب می گذاره و اون شرط این بوده که: باید همسر و فرزندم توی این سفر همراهم باشند!! ( من یکی که وقتی این را شنیدم کلی تعجب کردم، آخه باباعطایی که بیشتر اوقاتش رو یا جبهه بوده، یا پادگان امام حسین علیه السلام بوده یا مسجد جامع بوده یا..... و چندماه بکبار به خونه سر میزده، چی شده که یک دفعه ای چنین شرطی می گذاره و این قدر اصرار بر همراهی ما میکنه؟؟؟ )

خلاصه بچه ها هرچی میگن حاجی جون مسافرامون همه آقا هستند و خانمتون خودش اذیت میشه و .....، باباعطا قبول نمی کنه. نهایتا بچه ها قبول می کنند و روز حرکت به سمت مشهد، آخر اتوبوس رو یک پرده میکشند و من و مادرم هم به اتفاقشون راهی حرم رضوی میشیم. به مشهد هم که میرسیم با یک گروه خواهرایی که از یک مرکز تربیت معلم تهران اومده بودند، مواجه میشیم و ما رو می فرستند پیش اونها که راحت باشیم....

 

از قدیمی های مسجد جامع تقاضا دارم که هر کدومشون این پست رو دیدند و توی این سفر حضور داشتند، حتما لطف کنند بنده رو در جریان کامل ماجراهای این سفر قرار بدهند. خیلی خیلی علاقه مند هستم جزئیات بیشتری راجع به این سفر بدونم........ دعا گوی همه هستم

یاعلی