وعده شهادت
شهید علی حیدری معمولا هر جا می رفتیم عزاداری بخصوص سالهای آخر، در حین عزاداری و روضه خوانی از حال میرفت. اوایل فکر می کردیم مثل دیگران میشه که یک لحظه از حال میرن و با آپ پاشیدن به سر و صورتشون حالشون جا میاد. لذا به عزاداری ادامه می دادیم که کم کم متوجه شدیم که علی در این حالت، اصلا حرکت نمی کنه. از وسط بچه ها می کشیدیمش بیرون و به صورتش آب می پاشیدیم و محکم به صورتش سیلی می زدیم ولی اصلا عکس العمل نشان نمی داد و انگار زنده نبود. یک بار که با بچه های مسجدجامع رفته بودیم مشهد و توی مهمانسرا سیدعطا مداحی می کرد. داشتیم زیارت نامه می خوندیم و درخواست إذن از آقا می کردیم که حضرت اجازه بدهند برای پابوسی، این حالت برای علی رخ داد. هر چی ازش میپرسیدم علی کجا میری؟ چیکار می کنی؟ چی میشه؟ هیچی نمی گفت و طفره می رفت. یک شب مسجد بودیم که حدود ساعت 12 یا 1 شب بود جلوی در مسجد ایستاده بودیم علی گفت: محسن می خوام یه چیزی امانت بهت بگم. گفتم خوب بگو. گفت: لحظاتی که من از حال میرم، یه ارتباط هایی برقرار میشه. مثلا تو مشهد که از حال رفتم قضیه اش این بود که یک آقایی سبزپوش با چنین شمایلی آمدند و جلوی در ایستادند و خوش آمد گفتند و اجازه دادند و دعوت کردند که برویم برای زیارت حرم. خوب برای من باورنکردنی بود. گفتم: علی جدی میگی؟ گفت: بله. این اتفاق افتاد
گفت: یه چیز دیگه هم می خوام بهت بگم که حتما باید پیشت امانت بمونه. گفتم: باشه، بگو. ( این توضیح را هم بدهم که اون زمان سیدعطا زنده بود و حدود 10 ماه مانده بود به عملیات خیبر و شهادت سیدعطا). علی گفت: یک بار خونه یکی از بچه ها که مراسم عزاداری داشتیم، من از حال رفتم دیدم که در زدند. من رفتم در را باز کردم دیدم یک آقایی آمد داخل و سپس اشاره کرد که در را باز کردند. دو تا جنازه آوردند داخل. چند نفر زیر جنازه ها را گرفته بودند. یکی از جنازه ها را جلوی من آوردند و آن آقا پرسید: می شناسی؟ من نگاه کردم و گفتم: نه. نمی شناسم. دستور داد جنازه را زمین گذاشتند و رویش را باز کردند و گفت: حالا میشناسی؟ گفتم: نه. اینکه سر ندارد تا من بشناسم. گفت: این سیدعطاست. گفتم: کدام سیدعطا؟ گفت: میرمحمدی

من همینجوری بهت زده نگاه کردم به جنازه بی سر. بعد آن آقا اشاره کرد جناره را بردند و جنازه دوم را آوردند و پرسید: این را می شناسی؟ گفتم: نه. باز دستور داد جنازه را زمین گذاشتند و رویش را باز کردند. جنازه کمی سوخته بود و برام یه خورده آشنا بود. پرسیدم: کیه؟ گفت: خودتی.

تا این را گفت، نشستم زمین و دامن آقا را گرفتم و پرسیدم: کی؟ گفت: به زودی، نزدیکه. گفتم: تاریخ دقیقش را بگویید؟ خیلی اصرار کردم زمان دقیقش را بدانم. (البته اگر الان درست حافظه ام یاری کند) گفت: 21/12/62 خلاصه ده ماه مونده بود به عملیات خیبر. تقریبا آخرای فروردین ماه 62 بود که علی این قضیه را برایم تعریف کرد. علی گفت: من فکر می کنم این وعده عملی بشه منتها این را به کسی نگو.
شما تصور کنید من اون زمان با علی خیلی رفیق بودم و خیلی به هم نزدیک بودیم و درد و دل می کردیم و خیلی دوستش داشتم لذا این قضیه برام خیلی سخت بود. من 10 ماه علی را می دیدم و چون باورش داشتم می دونستم که شهید میشه. با عطا هم خیلی رفیق بودم و با هم خیلی اینور و اونور میرفتیم. 10 ماه عطا را می دیدم و می دونستم که شهید میشه اما نمی تونستم چیزی بگم. هر موقع نگاهش می کردم با شکل و شمایل یک شهید نگاهش می کردم. در مورد علی چون خودش این را گفت و می دانست باز برایم راحت تر بود ولی به عطا که چیزی نمی تونستم بگم. خلاصه عملیات خیبر شروع شد و همه رفتیم منطقه. عطا از سیستم سپاه رفت منطقه چون بحث آموزش و عدوات دستش بود. عطا رفت منطقه. اکبر عباسی و علی حیدری و بچه ها رفتند و من هم از یه کانال دیگه رفتم. همه توی یک لشگر بودیم ولی از گردان های مختلف رفتیم عملیات. از خاطرات عملیات می گذرم فقط بگم عملیات بسیار سختی بود. برای عبور بچه ها از مسیر مجبور بودیم شهدا را کوپه کوپه روی هم بچینیم. حتی خیلی جاها مجبور می شدیم از روی شهدا رد بشیم .......
خلاصه مرحله اول عملیات تمام شد و اومدیم دوکوهه. من بلافاصله رفتم سراغ گردانی که علی حیدری اونجا بود.حدود 25ام یا 26ام اسفند 62 بود و طبق وعده علی حیدری باید 21 ام شهید میشد. سوال کردم: علی زنده است؟ گفتند: آره. اونقدر شتاب داشتم که از عطا چیزی نپرسیدم. سریع رفتم علی را پیدا کردم و او را بغل کردم در این هنگام علی گفت: عطا رفته. بُهتم زد. به شوخی گفتم: علی اون دو تا دختر داشت، زن و بچه داشت. اگه قرار به رفتن بود خودت می رفتی و میگذاشتی اون بمونه! بعد گفتم: علی چی شد؟ گفت: وعده درست بود. موندن من تقصیر خودمه. گناه کردم. قصور کردم. من یه جایی کوتاهی کردم که سبب شد به تأخیر بیفته. شاید اصلا نباید قضیه را عنوان می کردم. بعد رفتیم سراغ عطا را گرفتیم که گفتند توپ مستقیم خورده و از گردن به بالا رفته. خوب وعده ای که 10 ماه قبل داده شده بود، اتفاق افتاد.
درست یکسال بعد علی حیدری در همان روز در عملیات بدر شهید شد. حالا توی این یکسال علی با خودش چقدر کار کرد. چقدر نماز می خواند و روزه می گرفت. چه قنوت هایی داشت. علی عاشق قنوت بود عاشق رکوع بود. معمولا علی سمت چپ مسجد می ایستاد و نماز می خواند. توی مسجد جامع، هر کدوم از بچه ها معمولا یک جایی مخصوص به خود داشتند و اونجا نماز می خواندند. الان دقیقا یادمه اصغر ایوبی نماز شبش را کجای مسجد می خواند. محمود کریمپور، عباس شبانی، علی حیدری و....
باباعطا يه باباي مهربون مثل همه ي باباهاي مهربون دنيا بود اما يه فرق كوچيك با باباهاي مهربون ديگه داشت: عاشق بودنش از بابابودنش بهتر بود.