پیام شهید

در دوران مقدس جبهه و جهاد، در سال ۱۳۶۵ در گردان علی اصغر تیپ سیدالشهدا علیه السلام، توفیق همسنگری با شهید مرتضی پالیزوانی را پیدا نمودم. ایشان دانشجوی فلسفه دانشگاه تهران، جوانی اهل فکر، جذاب و سخنرانی توانا بود. ما حدود ۳۵ نفر مستقر در یک چادر در قالب یک دسته رزمی، برای عملیات آماده می شدیم. یک روز شهید پالیزوانی ما را جمع کرد و از عظمت شهید مطهری گفت. چنان زیبا و بااخلاص از شهید مطهری سخن می گفت که همه را مجذوب آن استاد شهید نمود. بین صحبت های زیبایش پرسید اکنون که ۷ سال از شهادت چنین بزرگی می گذرد، آیا ما قدرشناسی کرده ایم و اقلاً سالی یک کتاب از ایشان را مطالعه کرده ایم؟! از تعداد کتاب هایی که هر کسی از شهید مطهری مطالعه کرده بود، پرسید؛ هیچ کدام بیش از هفت کتاب از آثار آن استاد شهید را مطالعه نکرده بودیم. اظهار تأسف کرد که چرا ما از چنین گوهر ارزشمندی این مقدار کم بهره برده ایم. سخنان او چنان تأثیر عمیقی در افراد گذاشت که بعضی همان روز مرخصی گرفتند و از شهر اندیمشک، کتابی از کتب استاد را خریده و مشغول به مطالعه شدند.

در آن زمان عراق با عنوان دفاع متحرک، در بعضی محورها من جمله منطقه فکه پیشروی کرده بود. قاعدتا مسأله عملیات در مقابل این تحرک دشمن، جدی شده بود. از طرفی این ایام، مصادف با نزدیک شدن سالگرد شهادت شهید مطهری بود. یادم هست شهیدپالیزوانی در آن شور و نشاط قبل از عملیات، دنبال نوار سخنرانی "شعارهای عاشورا"ی شهید مطهری می گشت و سعی داشت قبل از اعزام به خط مقدم، در سالگرد شهادت استاد، آن سخنرانی حماسی را پخش کند. بالاخره هم آن نوار را پیدا کرد و از بلندگوی گردان، سخنان حماسی و آتشین شهیدمطهری را در ظهر ۱۲اردیبهشت، در سالگرد استاد شهید و روز اعزام برای عملیات، پخش کرد. نوار شهید مطهری خیلی به جا و مؤثر بود. کم کم اتوبوس ها برای بردن نیروهای گردان سر رسیدند. هر کسی خود را هر طوری که بلد بود، آماده رفتن می کرد.

در جبهه ها رزمندگان روح خود را چنان بزرگ می کردند که همه دنیا را، با همه ی بزرگی اش در ساکی کوچک جا می دادند و هنگام اعزام به خط مقدم، همان وسایل کم دنیایی را تحویل می دادند و فقط خون سرخ قلب و سرِ سبز بود که برای تقدیم به دوست برده می شد. بعضی وصیت نامه ی جدید می نوشتند، حنا می گذاشتند و هر کسی به نوعی آماده قدم زدن در مسیر شهادت می شد. فرمانده دلیر گردان، شهید حاج حسن اسکندرلو، همه را جمع کرد، وضعیت منطقه و آرایش نیروهای عراقی را ترسیم کرد. بعد از دیده بوسی و حلالیت خواهی، افراد سوار اتوبوس شده به سوی سرنوشت نامعلوم حرکت کردند.

شهید مرتضی پالیزوانی در اتوبوس، صندلی جلوی ما نشسته بود. در میانه راه از روی صندلی بلند شد و به طرف عقب نیم خیز شد و به من گفت: خودکار داری؟ خودکار را در میان تعجب بعضی ها ـ که موقع عملیات خودکار به چه کاری می آیدـ به او دادم. او نشست و شروع به نوشتن مطلبی کرد و بعد هم خودکار را برگرداند. به منطقه عملیاتی جاده فکه - الاماره نزدیک شدیم. قرار بود این منطقه ای که عراقی ها چند قبل اشغال کرده بودند را پس بگیریم. حاج حسین اسکندرلو در نقطه رهایی، نیروهای دسته ما را که قرار بود میان بُر از وسط بیابان برویم، توجیه و آخرین سفارش ها را گوشزد کرد. در شب ظلمانی در بیابان رملی و ماسه ای فکه، شروع به حرکت کردیم؛ عملیات آغاز شد. عملیات را شش گردان از تیپ ۱۰ سیدالشهدا علیه السلام عهده دار بود، در مقابل این ۶ گردان از یک تیپ، عراق ۳ تیپ را در همان منطقه مستقر کرده بود و همان زمان برای جابجایی نیرو سه تیپ دیگر هم آورده بود که جایگزین سه تیپ قبلی نماید. وقتی عملیات شروع شد عملاً ۶ تیپ در مقابل ۶ گردان از یک تیپ قرار گرفتند. نبرد سختی درگرفت. ما ۳۰ ، ۴۰ نفر به صورت ستونی میان بر در وسط بیابان پیش می رفتیم که ناگهان عراقی ها راه را بستند و ما را زیر آتش انواع سلاح ها گرفتند. افراد ستون به پیچ تپه ماهوری رسیدند، نفر اول، من و نفر سوم از پیچ آن گذشتیم؛ در همین موقع خمپاره ای پرقدرت به وسط ستون اصابت کرد، با انفجار خمپاره نفر چهارم و بعد هم مرتضی پالیزوانی و تعداد زیادی هم پشت سر او نقش زمین شدند. در انبوه گرد و غبار، بوی غلیظ باروت همه جا را پر کرده بود. شعاع رنگارنگ منورها از لابه لای غبارها به پیکرهای مجروح و غرق به خون می افتاد، صدای ناله یاحسین، یازهرا در هجمه آتش جنگ افزارهای بزرگ و کوچک شنیدنی بود. صحنه ی عجیبی بود.......  در این میان ترکش خمپاره، پهلوی مرتضی را هم شکافته؛ او نیز شهید شده بود.

آن شب طولانی پس از ماجراهای زیادی صبح شد و بازماندگان از قافله شهدا و مجروحین، به مقر گردان بازگشتند؛ اولین چیزی که به چشم می خورد، پارچه زردی بود که با خط قرمز درشت نوشته بودند: فریاد یا محمدا / کشتند شیر جبهه را و این حکایت از شهادت حاج حسین اسکندرلو می کرد. برای من خیلی مهم بود که بدانم مرتضی در میانه راه چه چیزی نوشته بود؟ او این نوشته را به رشته تحریر درآورده بود:

"در این آخرین لحظات که می رویم تا حماسه ای دیگر در تاریخ خونبار تشیع بیافرینیم، اعلام می کنم با اعتقاد کامل و اختیار مطلق، اسلام خمینی، مطهری و... انتخاب کردم و خالصانه برای خدا شهید شدم....  لبیک یا حسین.  دوازدهم اردیبهشت روز شهادت استادم مطهری ساعت ۶ بعدازظهر"   او دو روز پیش آخرین وصیتش را نوشته بود. خلاصه سفارش و وصیت او این بود که  "مطهری، مطهری، مطهری را دریابید."  هم اکنون این جمله نغز او بر سنگ مرقد مطهرش نقش بسته که "همین قدر بدانید اگر روح مطهری ، فکر مطهری ، فلسفه و عرفان مطهری از جامعه ما رخت بندد از انقلاب ما جز نامی و از اسلام، جز اسمی نخواهد ماند"  آری  این پیام آغشته به خون شهیدی از خیل شهداست که از اعماق جبهه های نور هم اکنون نیز ندا  زند، صلا در دهد که "مطهری، مطهری، مطهری را دریابید." این پیام مهر شده به خون شهید مرا نیز به مطالعه کتاب های استاد شهید مطهری حتی در مناطق عملیاتی واداشت و خداوند توفیق داد تا پس از جنگ و بعد از ورود به دانشگاه، در وادی آثار شهید مطهری گام نهم.

پیام ولی معظم فقیه

پس از چندسال که از راه اندازی طرح مطالعاتی شهید مطهری در دانشگاه گذشت، توفیق ملاقاتی با ولی معظم فقیه فراهم شد. ایشان پس از اینکه در جریان طرح مطالعاتی شهید مطهری در دانشگاه امام صادق علیه السلام قرار گرفتند، ضمن عنایتی که به اساتید این طرح داشتند، به تعریف و تمجید طرح و آثار و شخصیت شهید مطهری پرداختند و فرمودند: "من این کار را، کار ذی قیمتی می دانم .....   فکر می کنم این کار آینده خیلی خوبی خواهد داشت."  پیام ایشان این بود که  "توصیه می کنم کار را جدی بگیرید." جدی گرفتن این طرح، توصیه اصلی ولی معظم فقیه به همه مخاطبین است که کار را جدی بگیرید.