بازی دراز 91 - یک
سلام باباعطا
سلام عمواکبر
ارديبهشت امسال هم قسمت شد رفتم بازي دراز، سرپل ذهاب، قصرشيرين، تنگه مرصاد و پادگان ابوذر؛


مثل پارسال، لیلا هم باهام بود. همون رفیقم که باباش بازی دراز شهید شده بود و خودش ۱۲ روز بعد از شهادت باباش، دنیا اومده بود. صبح جمعه بعد از یک ساعت کوهپیمایی وقتی رسیدیم بالای قله ی ۱۱۰۰ گچی، چشممون افتاد به قله ای که مقداری اونطرف تر از ما بود و بابای لیلا، اونجا شهید شده بود و چون اون منطقه، دست دشمن افتاده بود، پیکر مطهرش یکسال همونجا باقی مونده بود. بعد که اون منطقه به دست ما افتاد، در یکسالگی لیلا، پیکر باباش رو برگردوندند.

لیلا با یه حسرتی در حالی که به اون قله نگاه می کرد، گفت: "کاش میشد میرفتیم اونجا! بعدش هم مثل پارسال گفت: همیشه فکر می کردم اگر یه روز بیام اینجا، خیلی منقلب بشم و تحملش برام خیلی سخت باشه، ولی این دو سالی که اومدم اینجا، تصورم اشتباه از آب دراومد." ![]()
آخه میدونی چیه باباعطا؟ لیلا هم یه کم مثل من، بی احساس تشریف داره!!!!!! من هم که حدود ۱۴ سال پیش قسمت شد یه سر تا هورالعظیم و نزدیکای جزایر مجنون اومدم، همینجوری بودم! انگار نه انگار که نزدیک مقتل بابام شدم!!!! البته این رو هم بگم ها؛ خیلی خیلی دوست داشتم یکی از دوستات اونجا بودند و بهم می گفتند دقیقا کجاهای اون منطقه عملیات خیبر بوده .... بگذریم
سفر امسال هم دقیقا همون جاهایی رفتیم که پارسال بردنمون. با آدمهای مختلف در جاهای مختلف مواجه شدیم از جمله؛ در حیاط حرم احمدبن اسحاق در سرپل ذهاب بودیم و داشتیم در قسمت مزار شهدا، با لیلا قدم می زدیم که دیدیم خانواده ای بر سر مزار شهیدشون نشسته اند. کنجکاوی مون گل کرد و رفتیم جلوتر:
شهید غلامحسین نظری محل و نحوه شهادت: در حین پاکسازی مین؛ منطقه مریوان ؛ ۷/۶/۹۰ ؛ یعنی هنوز یکسال هم از شهادتش نگذشته بود. رفتیم نشستیم کنار همسر و دو دختر شهید و بعد از خوندن فاتحه، باهاشون کلی گپ زدیم. اونها هم با خوشرویی زیاد با ما رفتار کردند و یک عکس یادگاری هم با هم انداختیم. همسر شهیدنظری میگفت: "ایشون آرزوی شهادت داشت و بالاخره هم به آرزوش رسید و چون خودش این راه رو انتخاب کرد و علاقه داشت، خدا را شکر می کنم که به خواسته اش رسید ما هم همه تلاش خودمان را می کنیم که ادامه دهنده راه همه شهدا باشیم".

برام خیلی جالب بود باباعطا! توی این عصر و زمان، داشتن چنین روحیه ی صبر و استقامتی، ساده نیست بالاخره زمان شهادت شما و عمواکبر و سایر رفقا، مسأله شهید و شهادت، قابل هضم تر از امروز بوده. خدا به این خانواده صبر و أجر فراوان عنایت کند انشاءالله.
یه اتفاق جالب دیگه که افتاد این بود که بالای قله ی بازی دراز که رسیدیم، اعلام شد یک هلی کوپتر یا همون بالگرد خودمون، الان میاد و مزار شهدای گمنامی که سال گذشته بالای این ارتفاع دفن شدند، گلباران می کند اما چشمتون روز بد نبینه که اونقدر این هلیکوپتر به زمین نزدیک شد که به جای گلباران، خاکباران شدیم. گرد و خاک بود که به هوا بلند شد و ما هم حسابی خاکی شدیم!!!
باباعطا! عمواکبر!
نمی دونم امسال توی این سفر چقدر حواستون بهم بود؟ آخه سفر امسال یه تفاوت خیلی خیلی خیلی مهم با دو تا سفر قبلی داشت و لذا برای من، خیلی خیلی ارزشمند و مغتنم بود. تفاوت این سفر با سفرهای قبلی به غرب و حتی جنوب، این بود که..................
ادامه دارد...............
باباعطا يه باباي مهربون مثل همه ي باباهاي مهربون دنيا بود اما يه فرق كوچيك با باباهاي مهربون ديگه داشت: عاشق بودنش از بابابودنش بهتر بود.