اعتکاف مسجدجامع
باباعطا
بالاخره قسمت من هم شد تو مسجدی که تو و رفقات، شبهای زیادی رو صبح کردید، سه روز و سه شب معتکف بشم و این میسر نمی شد مگر با لطف خدا، عنایت شهدا و همت دوست بزرگوارت.
حرف گفتنی زیاد دارم ولی خوب نوشتن همه ی اینها هم وقت زیاد می خواد و هم حوصله. شب اول که برای گرفتن سحری معتکفین اومدم پایین و منتظر خادم مسجد شدم، چشمم افتاد به در بسته ی مسجد که در بهشت رو به روی شما باز کرد. چقدر نمای در مسجد تو اون موقع سحر زیبا بود...

راستی!
عمو جانم (همون که مداح هیأتمونه) بدجور افتخار داد و شب شهادت حضرت زینب سلام الله علیها یه دعای توسل اساسی ما رو مهمون کرد. خودت که میشناسیش! آدمو میکُشه تا قبول کنه یه ذره بخونه. خداییش معلوم بود که خیلی دلش پُر بود. چه حرفهایی زد با شهدای مسجد!
اما اتفاق خیلی زیبایی که تو اعتکاف امسال افتاد، این بود که یکی از شهدای گمنام رو آوردند داخل مسجد؛ اون هم وسط اعمال اُم داود. وسط قرائت قرآن بودیم که یه دفعه صدای یاحسین بلند شد و شهید گمنام رو آوردند قسمت آقایون. معتکفین هم همه رفتند سمت تابوت شهید و شروع کردند به گریه و زاری.

ما هم از اون بالا با حسرت نگاه می کردیم که ناگهان باز هم به برکت اون دوست بزرگوارت که إلهی همنشین شماها بشه، گفتند خانم ها بیایید پایین و شهید رو برای چند دقیقه ببرید بالا. خلاصه .....
بعدش شهید عزیز رو هدایت کردیم سمت حیاط مسجد و مردم محله، جمع شدند تو مسجد تا آماده بشن برای تشییع.

چقدر فضای مسجد زیبا شده بود. اقشار مختلف مردم با تیپ و شکل های مختلف آمده بودند. مهمتر از همه، پدرا و مادرای شهدای مسجد از جمله پدربزرگ عزیز خودم و بچه رزمنده های قدیمی.
واقعا حضور این شهید، به اعتکافمون صفا و معنویت خاصی بخشید.
و بالاخره شهید گمنام روی دست مردم از مسجد خارج شد و رفت تا فضای محله مون رو بعد از مدت ها عطرآگین کنه. دی ماه ۸۸ بود که شهید علی فلاح بعد از ۲۷ سال چشم انتظاری پدر و مادر و دوستانش، بازگشت و یه بار دیگه حال و هوای قشنگ دوران دفاع مقدس رو به مسجد جامع و محله هدیه کرد.

شکراً لله
و در آخر بهره مند شوید از نوای آسمانی شهید اصغر ایوبی :
إِلَهِي قَلْبِي مَحْجُوبٌ وَ نَفْسِي مَعْيُوبٌ وَ عَقْلِي مَغْلُوبٌ وَ هَوَائِي غَالِبٌ وَ طَاعَتِي قَلِيلٌ وَ مَعْصِيَتِي كَثِيرٌ وَ لِسَانِي مُقِرٌّ بِالذُّنُوبِ فَكَيْفَ حِيلَتِي يَا سَتَّارَ الْعُيُوبِ وَ يَا عَلامَ الْغُيُوبِ وَ يَا كَاشِفَ الْكُرُوبِ اغْفِرْ ذُنُوبِي كُلَّهَا بِحُرْمَةِ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ يَا غَفَّارُ يَا غَفَّارُ يَا غَفَّارُ بِرَحْمَتِكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ.
خداى من،دلم در پردههاى ظلمت پوشيده شده و جانم دچار كاستى گشته و عقلم مغلوب هواى نفسم شده و هواى نفسم بر من چيره آمده،طاعتم اندك،و نافرمانيم بسيار، و زبانم اقراركننده به گناهان است،چاره من چيست اى پردهپوش عيبها،اى داناى نهانها،اىبرطرفكننده غمها،همه گناهان مرا بيامرز،به احترام محمّد و خاندان محمّد،اى آمرزنده،اى آمرزنده،اى آمرزندهبه مهربانيت اى مهربانترين مهربانان.
باباعطا يه باباي مهربون مثل همه ي باباهاي مهربون دنيا بود اما يه فرق كوچيك با باباهاي مهربون ديگه داشت: عاشق بودنش از بابابودنش بهتر بود.