در پست قبلی، یه چندجمله ای راجع به "درب" مسجدجامع (مسجد محله باباعطا و عمواکبر) نوشتم:

"شب اول که برای گرفتن سحری معتکفین اومدم پایین و منتظر خادم مسجد شدم، چشمم افتاد به در بسته ی مسجد که در بهشت رو به روی شما باز کرد. چقدر نمای در مسجد تو اون موقع سحر زیبا بود..." 

  در مسجد جامع از داخل حیاط

 یکی از دوستان عزیز باباعطا، با خوندن اون پست، دل نوشته ی بسیار زیبایی برام فرستاد که حیفم اومد ازش بعنوان یک پست مجزا، استفاده نکنم.

این متن کامل پیام یا بعبارتی، دل نوشته دوست عزیز باباعطاست:

سلام علیکم

وقتی رفتم سراغ وبلاگ بابا عطا و این مطلب رو خوندم، یه جورایی عکس "در" مسجد وجود دنیایی من رو بهم زد. دست گذاشتید روی یه زاویه ای از مسجد که تا حالا پنهان بود اما راست قامت سر جاش مونده. دستم رو خیلی کنترل کردم نره سراغ نوشتن ... اما نشد، رفت و منم با خودش برد، سعی کردم اول با این مناجات خودم رو آروم کنم:

تظاهر به دوست نداشتنت کل وجود گیتی را فرا گرفته

ولی تو آنقدر دوست داشتنی هستی که بدون شک حاکم مطلق درونی سامان عاشقان فراموشکار عالمی

تداخل در نور تو باعث زندگی جاویدان و خروج از مسیر نورانی نگاهت باعث نابودی و زوال و حبس درون می شود.

وقتی تو خود گفتی اگر همه دریاها مرکب شوند نمیتوانند شکر وجود تو را بجا آورند

پس ناتوانی دستان کوچکم راببخش که نمی تواند تو را آنگونه که زیبایی، زیبا جلوه دهد

فقط می توانم با هدیه بزرگت، با نگاهی تار و با دلی تنگ، برایت بنویسم

خداوندا شکر که دوستت دارم...

 

آره بدونید این در شاید یه جسم بی جان باشه ولی شاهد خیلی چیزا بوده، خیلی از بندهای دنیایی رو، این در وقتی ازش عبور می کنی، بی اون که بدونی برات باز میکنه، همون طور که از پای برو بچه های شهید بازکرد.

آره، این در آهنی ساکت و بی زبون اگه بخواد بگه، خیلی چیزا برا گفتن داره

چه نازنین هایی با دل صاف و بی آلایش از اینجا عبور کردن و به معنا و معرفت رسیدن، بی اونکه کلمه ای حرف بزنن...

کجاست اکبر که تکیه بده به این در، و از خودش عکس یادگاری با این در بگذاره؟

 شهیداکبرعباسی کنار در مسجدجامع

کجاست رضا که شب ها با تکیه به این در، درد دل ها شو می کرد؟

کجاست علی که میگفت باید همیشه این در رو زیارت کنیم؟

کجاست عباس که همیشه باگردنی خم وچشمانی با حیا از این در عبور می کرد؟

کجاست قدرتی که با قد رشیدش با لبخند از این در بیرون میرفت؟

کجاست اصغر که با چهره نوارانیش، با حیای مثال زدنیش از این در عبور کرد؟  چه سحرها که پشت این در تا صبح بیدار موند....

کجاست حسین که باعشق، پشت این در پاسداری می داد؟

چه برو بچه هایی بودند که به بهانه نگهبانی پست بسیج، پشت همین در، شب را به صبح میرساندند تا نماز شب شون وصل بشه به نماز صبح شون.

این در، شاهد شبهایی بوده که با برو بچه ها (که خیلی هاشون الان پر کشیدن) به اون تکیه می دادیم و تا صبح به صحبت ها وزمزمه های پدرانه و عاشقانه امثال حاج عطاها و.. گوش جان می دادیم و "در" هم مثل ماساکت و آرام گوش می داد.

آره این همون دریه که بچه ها از اون وارد میشدن و موقع رفتن از پاشنه همین در با قرآن بدرقه شون کردن و رفتن و رفتن که رفتن، نگو که این همون در بهشته که چشم های ما ندید

 عکس یادگاری بچه ها مقابل در مسجدجامع

خدایا، بزرگی تو شکر که هنوز نعمت عبور ما رو از این در نگرفتی و هنوز اجازه میدی از اون عبور کنیم شاید یه روزی هم نصیب ما بشه..........

 قبلاهم گفتم مسجد از دید بچه های دهه شصتی ( البته نه همه شون ) از  زاویه های زیادی میشه بهش نگاه کرد (البته با چشم دل، نه با چشم دنیا) که این زاویه ها از نظر این حقیر یه جورهایی زاویه پنهان مسجده، که شما یکی از اون هارو پیدا کردی یا بهت نشون دادن...........دیدید

اما حاج عطا و حاج اکبر عزیزم

می بینید که این همون دختر شما و برادرزاده تون، که ول کن شماها و برو بچه ها نیست. دلش آروم و قرار نداره. چه عرض کنم بقول قدیمای خودمون طوفانیه. خیلی تلاش میکنه یاد شما هاهمیشه زنده باشه و زنده بمونه. بعضی موقع ها کیلومترها میره تا این دل طوفانی رو آروم کنه که نمی شه. خودتون به آبرویی که ایشون پیش شما بعنوان فرزند شهید دارن قسم به ما هم گوشه نظری کنید.سالها میگذره و میترسیم تنها بمونیم. باور کنید دیگه کسی حرفهای مارو نمی فهمه و فقط میتونیم برا خودمون زمزمه کنیم. وقتی هم زمزمه میکنیم میگن اینا دیوونه اند. عیبی هم نداره ما دیونه ایم. ما مونیدیم و یه کوله بار سنگین و یه مشت عکس هایی که توی اونها جوونیم ولی بیرون اون، پیر فراق شما شدیم میگید نه؟ موی سپید ما نشان دل شکسته ماست. ولی باز هم منتظر می مونیم.