خاطرات سومار - 2
در سفری که به منطقه سومار داشتم، يك خلبان جانباز به اتفاق همسر محترمشون، كاروان ما را همراهي مي كردند. همچنين يكي از يادگاران بزرگوار دوران دفاع مقدس، "حاج فاضل ترك زبان" نيز در اتوبوس ما بود و در طول سفر روايتگري مي كرد. انشاءالله اون دوستاني كه اهل سفر راهيان نور هستند، قسمت بشه با حاج فاضل، همسفر بشن چون حضور ايشون روح خاصي به سفر مي بخشه

" وقتی هلی کوپترم رو تو عملیات مسلم زدند، به شدت مجروح شدم و تمام بدنم درد و سوزش شدیدی داشت و قادر به حرکت نبودم؛ همینطور که روی زمین افتاده بودم و با خدا نجوا می کردم؛ ناگهان همه ی سوزش و درد بدنم برطرف شد و احساس کردم روحم داره از تنم جدا میشه. در همین حین که مطمئن شدم دارم شهید میشم یه لحظه یاد دو خواهرم افتادم و فکر کردم اگه من شهید بشم؛ چه کسی اونها رو سرپرستی میکنه؟ آخه اون زمان مجرد بودم و پدرمون از دنیا رفته بود و سرپرستی مادرم و خواهرهام با من بود. خلاصه همین که این فکر به ذهنم خطور کرد، تمام اون دردها و سوزشی که داشتم دوباره به بدنم بازگشت و زنده موندم........ که ای کاش این فکر به ذهنم نمیومد......"
با شنیدن این خاطره واقعا متحیر شدم. یعنی شهدا تا آخرین لحظه ی شهادت، باید همه ی تعلقات به دنیا رو از خودشون دور می کردند تا جاییکه حتی یک لحظه فکر کردن به متعلقات دنیا، آدم رو از این فیض محروم می کنه!!!!
یعنی اینکه باباعطا با تمام علاقه ای که به ما داشته، خوب تونسته دلش رو با خدا صاف کنه و از همه ی تعلقاتش بگذره؛ وگرنه هرگز به این فیض عظیم دست پیدا نمی کرده.
کم کم به سالگرد شهادت باباعطا نزدیک میشیم و باید آماده برگزاری مراسم بشم
انشاءالله فردا در حرم حضرت معصومه سلام الله علیها نائب الزیاره دوستان هستم
باباعطا يه باباي مهربون مثل همه ي باباهاي مهربون دنيا بود اما يه فرق كوچيك با باباهاي مهربون ديگه داشت: عاشق بودنش از بابابودنش بهتر بود.