بیشتر از 10 روزه که از سفر برگشتم ولی تا این لحظه نتونستم حتی یه خط؛ راجع به این سفر خاص و به یادموندنی بنویسم. از روزی که برگشتم، لحظات زیبا و به یادموندنی این سفر؛ مرتب برام مجسم میشه. حروف، کلمات و عباراتی که می خوام در وصفش بنویسم؛ تو ذهنم رژه میره ولی هر زمان که اراده می کردم بیارمشون روی کاغذ؛ انگار یه چیزی مانع میشد.

ولی هر طوری شده باید یه گزارش کوچیک از این سفر رویایی تو وبلاگ باباعطا میاوردم. نوشتن همین چند خط هم برام راحت نبود:

سالها بود که اسم "عملیات خیبر" و "جزیره مجنون" با اسم "بابا عطا" برام عجين بود. چقدر توي ذهنم فضا سازي ميكردم؛ يعني جزيره مجنون چه جور جاييه ؟؟ واقعا اون جزيره، مجنون بود يا كساني كه اونجا دل از همه بريدند و مجنون وار به ارباب بي كفن اقتدا كردند؟

از باباعطا كه بگذريم چه انسانهاي بزرگي اونجا به خدا رسيدند از حاج همت گرفته تا شهداي خودمون مثل "رضا خديور" و "اكبر عباسی". همیشه قدم گذاشتن تو جزیره مجنون و دیدن مقتل باباعطا، برام یه رویا بوده و هست. مخصوصا از اسفند ماه پارسال، بعد از مراسم سالگرد باباعطا، دلم بدجوری هوایی شد و هر چی زمان ميگذشت بيشتر مشتاق دیدنش می شدم. از طرفي به خاطر اینکه اين منطقه داخل خاك عراقه، عملا امكان حضور در اونجا، وجود نداره.

با این اوصاف، روز دوم فروردین ماه، لطف خدا شامل حال ما شد و باباعطا دعوتمون کرد.......

یه جاده بود که دو طرفش هور بود. سمت چپ آب بود و سمت راست؛ خشک شده بود. اسم جاده، سیدالشهداء بود. رفتیم و رفتیم و رفتیم تا وارد قسمت خاکی جاده شدیم

و باز هم رفتیم تا به نقطه ای از مرز رسیدیم که اون سمتش، جزیره مجنون شمالی و محل شهادت باباعطا بود....  تنها صدایی که شنیده میشد؛ نغمه ی زیبای پرنده های جزیره بود.

مسیر زیبای هور

غیر از خدا، فقط ما سه نفر بودیم

حضور شهدای جزیره رو به خوبی میشد حس کرد......

 

خدایا! باورم نمیشد؛ قدم به منطقه ای گذاشته بودم که با فاصله ی کمی از اونجا، باباعطای من روی خاک افتاده بود و محاسنش به خونش خضاب شده بود.....

منتها الیه تصویر، جزیره مجنون شمالی قرار داره

جای خیلی ها خالی بود؛ از جمله مادرم، خواهرم، دوستان باباعطا و همه ی دختران و پسران باباعطا 


اونچه که زیبایی این سفر رو برای من صدبرابر کرد، حضور کسی بود که ۷ اسفند ۶۲، با شنیدن خبر شهادت باباعطا، زیر آتیش شدید دشمن، خودش رو هر طوری شده، به باباعطا رسونده بود چون به قول خودش، حاج عطا براش خیلی عزیز بود و........

 

خیلی دوست دارم یه روز قسمتم بشه برم تو خود جزیره و همه ی کسانی که لحظه ی شهادت باباعطا، کنارش بودند، همراهم باشند.......