مادر شهید
فرق مادر شهید
با تمام مادران دیگر زمین
خلاصه می شود در این
مادر شهید، بیش از آنکه مادر شهید می شود
شهید می شود
نوزدهم مردادماه سالروز درگذشت مادر صبور، قهرمان و فداکار باباعطا و عمواکبر است که پس از تحمل ۵ سال بیماری سخت و طاقت فرسا، در سال ۶۹ به فرزندان شهیدش پیوست.
مادربزرگ از روحیه ی انقلابی بسیار بالایی برخوردار بود. 7 پسر داشت و حاضر بود همه شان را در راه اسلام و انقلاب فدا کند.
یکی از خاطراتی که مادرم بارها از مادربزرگ نقل کرده و برای من بسیار جالبه، اینه که:
زمانی که صدای مارش عملیات را می شنیدیم، حاج خانم می گفت: هر وقت عملیاتی شروع میشه و بچه هام در جبهه هستند، خوشحال و راضی ام چون پیش حضرت زهرا سلام الله علیها، روسفیدم ولی اگه توی یه عملیاتی نباشند، ناراحتم چون در اون عملیات سهمی ندارم. جالب اینجاست که مادربزرگ این حرف را زمانی میزده که باباعطا و عمواکبر هم شهید شده بودند و این رو راجع به بقیه ی پسراش می گفته!!!
اوایل امسال بود که با مادرم رفتیم منزل شهید محمدشریفیان. مادر شهید بزرگوار خاطرات بسیاری از پسرش برامون نقل کرد و یکی از اونها این بود: محمد، قبل از شهادتش به من سفارش می کرد که زیاد برم پیش مادر سیدعطا تا از حاج خانم روحیه بگیرم.
چند خاطره راجع به مادربزرگ، به نقل از عمه ی عزیزم:
قبل از شهادت سیدعطا و سیداکبر، هر وقت بچه ها از جبهه برمی گشتند خونه، مادر کمتر به مسجد می رفت و می گفت: وقتی تو مسجد، مادران شهدا بخصوص اونایی که بچه هاشون مفقود شدند (مثل مادر شهید علی فلاح) را می بینم و به من می گویند چشمت روشن، بچه هات اومدند، از اونها خجالت می کشم .
یک شب، مادر در ایوان ایستاده بود و به آسمان نگاه می کرد، در این لحظه یک ستاره ی پر نور را دید و گفت: اکبر شهید شد. چند روز بعد خبر شهادت سیداکبر را آوردند.
حدود دو ماه قبل از شهادت سیداکبر، یک روز صبح مادر وقتی برای نماز بیدار شد، دید سیداکبر کنارش نشسته. سیداکبر به مادر گفت: میشه یه خواهشی کنم. دوست دارم اگر یک روزی شهید شدم، برای من شیون و زاری نکنی. وقتی می بینم بعضی از خانم ها سر قبرشهیدشون شیون و زاری می کنند، خیلی ناراحت می شم. مادر میگه: قول میدم این کار را نکنم و اصلا مشکی هم نمی پوشم. و در مراسم، به قولش عمل کرد.
وقتی خبر شهادت سیداکبر را شنیدیم، به سرعت راهی تهران شدیم و زمانی رسیدیم که مردم در فلکه ی اول خزانه، در حال تشییع شهدا بودند. همزمان با سیداکبر، شهید عباس بیات را هم تشییع می کردند. گریه کنان وارد جمعیت شدم تا مادرم و دیگر آشناها را پیدا کنم. تا مادر مرا دید، گفت: چرا گریه می کنی؟ به جای گریه، شعار بده، الله اکبر بگو
از دامن زن مرد به معراج رود
بر دامن مادر شهیدان صلوات
--------------------------------------
این مطلب را دو سال پیش در وبلاگ گذاشتم و الان هم به مناسبت بیست و سومین سالگرد درگذشت مادر باباعطا و عمواکبر؛ مجددا ازش استفاده کردم.
شادی روح تمام پدران و مادران شهدا که از دنیا رفتند؛ فاتحه ای بخوانیم.....
باباعطا يه باباي مهربون مثل همه ي باباهاي مهربون دنيا بود اما يه فرق كوچيك با باباهاي مهربون ديگه داشت: عاشق بودنش از بابابودنش بهتر بود.