سال جديد
سلام باباعطا جون
عيدت مبارك. 
يكسال ديگه از عمرمون گذشت. در ايام نوروز بيشتر از هميشه گذر عمر رو احساس مي كنم واسه همين دلم مي گيره و به اين فكر مي كنم كه از اين عمري كه خدا به من داده چقدر استفاده صحيح مي كنم و چقدر در جهت رضاي اون قدم برمي دارم؟ و معمولاً جوابي كه آرومم كنه براي اين سؤال ندارم.
خوش به حال تو و عمواكبر و بقيه رفقاتون كه تونستيد راه درست رو انتخاب كنيد و از فرصتي كه خدا بهتون داد، بهترين استفاده رو كرديد. باباعطا! ديگه طاقت ندارم، كم آوردم، گيجم، سردرگمم، نمي دونم بايد چكاركنم، كدوم طرفي برم، ..... پس كي مي خواي به دادم برسي؟ كي مي خواي دستمو بگيري؟
دوباره موقع تحويل سال اومدم كنارت، اما اين لحظه هم مثل سال تحويل هاي سالهاي قبل گذشت و من همچنان ......

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۱/۰۵ ساعت ۱۰:۱۹ ق.ظ توسط دختر باباعطا
|
باباعطا يه باباي مهربون مثل همه ي باباهاي مهربون دنيا بود اما يه فرق كوچيك با باباهاي مهربون ديگه داشت: عاشق بودنش از بابابودنش بهتر بود.