تمام هفته های من
"باز باران"
بگـذار تا یادی کنیم از« آب، بـابـا » سرمشقهای «سیب، سینی، سوت ، سارا »
یادی کنیم از درس و مشـق کودکـانه یادی ز دهـقـان فـداکـار میــانه
تصمـیم کبری را بیــا از نو بخوانیم تـا از خـدای مهـربان غافـل نمانیـم
بنـویـس بـابـا آب دارد ،پا نـدارد بنـویس بی پـا نیـز ، او پـروا نـدارد
بنـویـس بـابـا نان دارد، نا نـدارد بنویـس دیـگر قـامـت رعنـا نـدارد
بنویس بابا جای آب و نان ، جـان داد بنویس او با بـذل جـانش امتحـان داد
بنویس : بابا ،آب و نان را آبـرو داد بنویس: بابا ، زنـدگی را سمت و سو داد
نقطه ، سر خط ، بـاز بـاران ، با ترانه بنویس : بابا رفت میـدان، بـی بهـانه
بنویس : « بابا آمد » اما بی پر و بـال بنویس : « بابا آمد » امـا زار و بد حـال
بنویس : « بابا آمد » اما شیـمیـایی بنویس: او دیـگر نـدارد هیـچ نـایـی
بنویس : « بابا آمد » امـا زار و خسته مثل کبوتـرهـای بـال و پـر شـکسـته
بنویس شعر « یاد یـار مهربـان » را درس شـب تـاریک و مـاه وآسمـان را
بنویس : بابا مثـل مـاه آسمـان بود چون مه ، شبی همراه تاریکی ، نیاسود
بنویس : بابا روزگاری بال و پر داشت روزی دو دست پر تـوان و با هنر داشت
بنویس : بابا روزگاری سرخ خد بـود او تیـز پـا و تیز چنگ و سـرو قد بود
بنویس :بابا روزگـاری دیده بـان بود روزی شعـاع دید او تـا بیـکران بـود
بنویس : بابا عزم جزمی آهنین داشت بنویس: او روزی دو چشم تیزبین داشت
امروز امـا دیدگـانش« سـو» ندارد امـروز دیـگـر قـدرت بـازو نـدارد
بابا خروشـان بود روزی مثل کـارون امـا امـانش را بریده ، سـرفه اکنـون
نقطه ، سرخط. نانوا دیروز نان داد بابا به دشـت نینـوا ، امـروز ، جـان داد
«آن مرد آمد » بود سـر مشق دبستان امـروز« بابا » گشته سـر مشق دلیـران
آن مرد آمد ، زیر بـاران ، ناز نـازان این مرد هـم آمـد،ولـی بـر دوش یـاران
آن مرد آمد ، از افـقـهای خـیالـی این مـرد آمد ، واقعـی ، امـا ، هـلالـی
آن مرد می گفتند روزی« اسب دارد » ایـن مـرد ، روی ابـرها ، ره می سپـارد
آن مرد می گفتند روزی «داس دارد » این مـرد ، امـا ، صـولـت عبـاس دارد
در دست او روزی اگر سیب و سبد بود اکنـون به کف دارد درفـش یـار موعـود
آن مرد بـا این مرد خیلی فـرق دارد فرقی ، چو فـرق بین غـرب و شـرق دارد
بس کن حمید ،این واژه بازی را رهاکن بابا صفت ، جـان در ره جـانـان ، فداکن
بـابـا دگر از دام لفظ و واژه رسته او مـرزهای عشق بازی را شـکسـته
"جانباز سرافراز حمید مصطفی زاده"
باباعطا يه باباي مهربون مثل همه ي باباهاي مهربون دنيا بود اما يه فرق كوچيك با باباهاي مهربون ديگه داشت: عاشق بودنش از بابابودنش بهتر بود.