"باز باران"

بگـذار تا یادی کنیم از« آب، بـابـا » سرمشقهای «سیب، سینی، سوت ، سارا »

یادی کنیم از درس و مشـق کودکـانه یادی ز دهـقـان فـداکـار میــانه

تصمـیم کبری را بیــا از نو بخوانیم تـا از خـدای مهـربان غافـل نمانیـم

بنـویـس بـابـا آب دارد ،پا نـدارد بنـویس بی پـا نیـز ، او پـروا نـدارد

بنـویـس بـابـا نان دارد، نا نـدارد بنویـس دیـگر قـامـت رعنـا نـدارد

بنویس بابا جای آب و نان ، جـان داد بنویس او با بـذل جـانش امتحـان داد

بنویس : بابا ،آب و نان را آبـرو داد بنویس: بابا ، زنـدگی را سمت و سو داد

نقطه ، سر خط ، بـاز بـاران ، با ترانه بنویس : بابا رفت میـدان، بـی بهـانه

بنویس : « بابا آمد » اما بی پر و بـال بنویس : « بابا آمد » امـا زار و بد حـال

بنویس : « بابا آمد » اما شیـمیـایی بنویس: او دیـگر نـدارد هیـچ نـایـی

بنویس : « بابا آمد » امـا زار و خسته مثل کبوتـرهـای بـال و پـر شـکسـته

بنویس شعر « یاد یـار مهربـان » را درس شـب تـاریک و مـاه وآسمـان را

بنویس : بابا مثـل مـاه آسمـان بود چون مه ، شبی همراه تاریکی ، نیاسود

بنویس : بابا روزگاری بال و پر داشت روزی دو دست پر تـوان و با هنر داشت

بنویس : بابا روزگاری سرخ خد بـود او تیـز پـا و تیز چنگ و سـرو قد بود

بنویس :بابا روزگـاری دیده بـان بود روزی شعـاع دید او تـا بیـکران بـود

بنویس : بابا عزم جزمی آهنین داشت بنویس: او روزی دو چشم تیزبین داشت

امروز امـا دیدگـانش« سـو» ندارد امـروز دیـگـر قـدرت بـازو نـدارد

بابا خروشـان بود روزی مثل کـارون امـا امـانش را بریده ، سـرفه اکنـون

نقطه ، سرخط. نانوا دیروز نان داد بابا به دشـت نینـوا ، امـروز ، جـان داد

«آن مرد آمد » بود سـر مشق دبستان امـروز« بابا » گشته سـر مشق دلیـران

آن مرد آمد ، زیر بـاران ، ناز نـازان این مرد هـم آمـد،ولـی بـر دوش یـاران

آن مرد آمد ، از افـقـهای خـیالـی این مـرد آمد ، واقعـی ، امـا ، هـلالـی

آن مرد می گفتند روزی« اسب دارد » ایـن مـرد ، روی ابـرها ، ره می سپـارد

آن مرد می گفتند روزی «داس دارد » این مـرد ، امـا ، صـولـت عبـاس دارد

در دست او روزی اگر سیب و سبد بود اکنـون به کف دارد درفـش یـار موعـود

آن مرد بـا این مرد خیلی فـرق دارد فرقی ، چو فـرق بین غـرب و شـرق دارد

بس کن حمید ،این واژه بازی را رهاکن بابا صفت ، جـان در ره جـانـان ، فداکن

بـابـا دگر از دام لفظ و واژه رسته او مـرزهای عشق بازی را شـکسـته

"جانباز سرافراز حمید مصطفی زاده"