سی و یک سال قبل در منطقه ی سومار در غرب کشور؛ عملیات مسلم بن عقیل برگزار شد و شد سکوی پرواز عمواکبرم و دروازه ورودش به بهشت

عمواکبر در کنار شهید علی افغان و یک شهید زنده

از سمت راست به ترتیب: عمواکبر؛ شهید علی افغان و یکی از شهدای زنده


سالگرد سی و یکم عمواکبر؛ سبب شد یه بار دیگه دور هم جمع بشیم و لحظاتی رو به یاد شهدا، سپری کنیم. به لطف خدا مراسم خوبی بود.

مثل مراسم باباعطا؛ آقايان شيخ ايمانپور و محسني؛ زحمت كشيدند و مداحي مجلس رو برعهده گرفتند: زيارت عاشورا و مرثيه آل الله عليهم السلام 

پسرای باباعطا لطف کردند و زحمت تزیین مزار عمواکبر رو برعهده گرفتند:

مزار تزیین شده عمواکبر توسط پسران باباعطا

انصافا زيبا شده بود. كارشون خيلي درسته. دستشون دردنكنه.

مزار تزیین شده عمواکبر توسط پسران باباعطا

به نسبت مراسم سال گذشته عمواكبر؛ مهمونامون بيشتر بودند:

حاج آقا جلال (پدربزرگم)؛ خواهر و برادرهاي باباعطا و عمواكبر؛ عمه و خاله و دايي باباعطا و عمواكبر؛ اقوام دور و نزديك؛ دوستان؛ آشنايان؛ تعدادي از دختراي جديد باباعطا و......   خلاصه خيلي ها بودند.

پدربزرگم بر سر مزار عمواکبر

حاج آقا جلال سر مزار عمواكبر

بعضي از دوستاي دهه شصتي باباعطا و عمواكبر كه تو اين يكي دو سال اخير؛ محبت رو در حق ما تمام كردند و تو اينجور برنامه ها؛ همراهي كردند و روز مراسم عمواكبر هم، ما رو تنها نگذاشتند. 

بعضی از دوستای قدیمی و دهه ی شصتی باباعطا و عمواكبر، كه قبلا اسمشون رو شنيده بودم ولي تا اونروز نديده بودمشون هم اومده بودند و باهاشون آشنا شدم. 

دوست خوب و مهربان باباعطا؛ سردار فلكي؛ با اينكه آشنايي خاصي با عمواكبر نداشت و در گردان ادوات لشگر ۱۰ سيدالشهداء عليه السلام، با باباعطا بود؛ بزرگواري كرده و در مجلس عمواكبر حاضر شد. (سردار فلكي، بعد از مراسم، ماجرايي رو براي ما تعريف كرد كه همون روز در خانه ي شهيد، اتفاق افتاده بود. ايشون لطف كردند و با قلم زيباشون، اون ماجرا رو نوشتند و برام ارسال كردند كه انشاءالله يكي از پست هاي بعدي وبلاگم، به اين مطلب اختصاص خواهد داشت.)  

جانباز سرافراز؛ حاج موسي سلامت كه سالهاست ما رو شرمنده خودش كرده و هميشه مراسم سالگرد باباعطا و عمواكبر رو با حضور خودش؛ نوراني كرده و صفاي ديگه اي بخشيده. اين بار هم با وجود همه ي سختيها و مشكلاتي كه داره؛ چه از لحاظ جسمي و چه از لحاظ امكانات رفت و آمد؛ باز هم دوست پرسپوليسي خودش (يعني عمواكبر) رو تنها نگذاشت و در مجلسش حاضر شد. حتما مي دونيد كه عموموسي در همين عمليات مسلم بن عقيل كه عمواكبر شهيد شد؛ به درجه ي جانبازي رسيد و قطع نخاع شد و سي و يك ساله كه ويلچرنشين شده.  

  

 و اما اتفاق جالبي كه تو اين مراسم افتاد؛ حضور چند نفر از دوستان وبلاگ نويس بود؛ نويسندگان وبلاگ هاي "طواف يار"؛ "آب و نان" و "حافظان قرآن".

حجت الاسلام و المسلمين جناب آقاي سيدنژاد (وبلاگ آب و نان) به همراه فرزند دلبندشون از شهر مقدس قم و برادر بسيجي، جناب آقاي رمضاني (وبلاگ حافظان قرآن) از شهر بابل خودشون رو به مراسم عمواكبر رسونده بودند. جا داره از اين دو بزرگوار تشكر كنم و از خداي بزرگ مسئلت دارم كه انشاءالله به هر نيت و حاجتي كه پا تو اين مراسم گذاشتند، حاجت روا بشن.  

بر خودم لازم مي دونم كه از همه ي بزرگواراني كه در مراسم سي و يكمين سالگرد عمواكبر حضور پيدا كردند، تشكر و قدرداني كنم. انشاءالله به إزاي هر قدمي كه در اين راه برداشتند، صدها برابر مورد عنايت حق تعالي و شهدا قرار گيرند. همچنين اميدوارم نام همه ي بزرگواراني كه دلشون تو مراسم بود ولي به هر دليلي براشون مقدور نبود حضور فيزيكي پيدا كنند، در رديف حاضران در مراسم؛ ثبت بشه.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و اما عمواكبر عزيزم!

از اينكه اجازه دادي برات مراسم بگيريم و ازت ياد كنيم، خيلي خيلي خيلي ممنونتم

فراموشمون نكن