عرفه
4 سال پیش یه همچین روزی تو یه خیمه ی سفید و بزرگ، تو صحرای عرفات بودم و مداح کاروانمون چه زیبا دعای عرفه رو زمزمه می کرد:
اَلْحَمْدُ لله الَّذى لَيْسَ لِقَضآئِهِ دافِعٌ وَلا لِعَطائِهِ مانِعٌ ......
اَنْتَ کَهْفى حینَ تُعْیینِى الْمَذاهِبُ فى سَعَتِها وَتَضیقُ بِىَ الاَْرْضُ بِرُحْبِها......
اَنـَا الَّذى اَسَاْتُ اَنـَاالَّذى اَخْطَاْتُ اَنـَاالَّذى هَمَمْتُ اَنـَاالَّذى جَهِلْتُ اَنـَاالَّذى غَفَلْتُ اَنـَا الَّذى سَهَوْتُ اَنـَا الَّذِى .....
صحرای عرفات حج تمتع ۸۸
چقدر سخت بود اون لحظاتی که مطمئن بودی آقا و مولا و سرورت؛ یه جایی همون نزدیکی ها مشغول مناجاته؛ اما چشمای آلوده ی تو، نمی تونه چهره ی دلرباش رو ببینه و بشناسه....
غروب عرفه رو که دیگه نگو.... زمانی که مجبور بودی صحرای عرفات رو ترک کنی در حالی که جمال حجت خدا؛ یوسف زهرا رو ندیدی..... اونم تو سفری که فقط یک بار ممکن بود تو زندگیت پیش بیاد....
التماس دعا از همه ی دختران و پسران باباعطا دارم
يكي از بچه رزمنده هاي دهه شصتي مسجدجامع و يا بهتر بگم يكي از دوستان باباعطا و عمواكبر؛ واسه اين پستم يه نظر بسيار زيبا گذاشت كه حيفم اومد اينجا ازش استفاده نكنم:
باباعطا يه باباي مهربون مثل همه ي باباهاي مهربون دنيا بود اما يه فرق كوچيك با باباهاي مهربون ديگه داشت: عاشق بودنش از بابابودنش بهتر بود.