طبق وعده اي كه دادم؛ خاطره ي يه جامونده از قافله عشق از عمليات كربلاي ۵، تقديم به شما:

٢١دي ماه هر سال، خواسته و ناخواسته با اين خاطره درگيرم. اين خاطره هم مثل ساير خاطرات جنگ برام عزيزه. دوست ندارم كليشه اي بنويسم؛ بلد نيستم داستان سرايي كنم؛ از سر خودخواهي دوست ندارم خاطراتم رو براي هر كسي بازگو كنم؛ چون اين روزها بچه هاي جنگ خيلي غريبند. اگه بري خاطره بگي؛ ميگن يارو آدم رياكاريه! كار براي خدا كه تعريف كردن نداره! خاطره نگي؛ ميگن اصلا معلوم نيست كجاي جبهه بوده كه خاطره هم از جنگ نداره! ..... بگذريم هرچه بادا باد

صبح روز ٢١ دي ماه سال ٦٥؛ در منطقه عملياتي شلمچه؛ يك گردان بسيجي تازه نفس؛ در فاصله اي حدود ۵۰۰ متر با كانال پرورش ماهي؛ گوش به فرمان و آماده، منتظر دستورند. دو روزه كه عمليات كربلاي ۵ شروع شده ولي هنوز نوبت گردان ما نشده؛ هوا كه روشن ميشه، مطمئن ميشيم كه بايد دوباره تا تاريك شدن هوا صبر كنيم. حدود ساعت ١٠ صبح اعلام ميكنند: "گردان؛ آماده حركت!!"
باور نمي كنيم: "حركت؟؟ كجا؟؟ به سمت خط؟؟!!! حتما اشتباهي شده! مگه ممكنه اين وقت روز، تو اين هواي روشن،  يك گردان ٣٠٠ نفره، به طرف دشمن حركت كنه؟؟ گلوله هاي سنگين و سبك دشمن، به هيچ موجودي رحم نميكنن! صدتا خمپاره شليك مي كنن تا يه ماشين غذا يا مهمات به خط نرسه!!!! دیگه چه برسه به موجود زنده!"
به هر حال دستوره و بايد اطاعت كرد. سراغ فرمانده گردان رو كه از همرزماي قديميه، ميگيريم. ميگن: "رفته قرارگاه الان مياد". به جوان ها توصيه ميكنم نقشه منطقه عملياتي رو با دقت ببينن: "ابتدا تا انتهاي مسير، حدود ٥٠٠ متر جاده به عرض حداكثر ٣ متره. دوطرف جاده آب و باتلاقه؛ منطقه در ديد كامل دشمنه؛ در اين فاصله، هيچ جان پناهي نيست؛ نه طبيعي ونه مصنوعي؛ اصطلاحا مثل كف دست ميمونه!"
گردان حركت ميكنه؛ خدايا توكل به تو؛ يعني ميشه از چنين جاده اي با اين شرايط ناامن عبور كرد؟؟ اونهايي كه كم تجربه ترند، با خيالي آسوده فكر ميكنند فاصله ی زیادی نيست كه دشمن بخواد متوجه ما بشه. سريع عبور مي كنيم و به پشت خاكريز مي رسيم!
گردان كه وارد جاده ميشه، ابتدا براي لحظاتي، سكوت معناداري حاكم ميشه ولي ناگهان، زمين و زمان بهم ميريزه و محشري به پا ميشه! همزمان، چندين قبضه كاتيوشا روي يه نقطه كوچيك شليك مي كنن؛ گلوله ها هدر نميرن؛ اين گرا ثبت شده بوده؛ حجم آتش رو باور نميكني! گردان زمين گير ميشه؛ هنوز آتش قبضه ها خاموش نشده كه چند قبضه ديگه شروع ميكنن.....
صداي انفجار؛ بوي خون؛ پيكر چاك چاك و غرق به خون بچه ها؛ سوز ناله مجروح ها؛..... همه جا تيره و تار ميشه! خدايا راه بهشت تو از اين جهنم ميگذره؟؟ براي لحظاتي انگار فيلم زندگي كُند ميشه.... تمام عُمرِ بيست ساله مثل يك فيلم چند ثانيه اي از مقابلت عبور ميكنه... براي لحظاتي حجله ي خودتو سرگذر محل مي بيني و شاهدي كه مراسم تشييع جنازه ت، چه با شكوه در حال برگزاريه.... ناگهان به خودت نهيب ميزني: "پس چي شد اون همه سابقه عملياتي؟! تو هم كه مثل بقيه كُپ كردي! پاشو غيرت نشون بده! تو كه شهيدبشو نيستي! مگه به فرمانده گردان قول ندادي تو مواقع حساس كمك كني؟ مگه به تو دستور نداد آخرين نفر گردان حركت كني تا كسي جا نمونه؟ لااقل پاشو و نگذار بيشتر از اين، بچه ها از دست برن!"
بلند ميشي و تنها كاري كه ميكني اينه كه دست سيد رو ميگيري و راه ميفتي به سمت خاكريز و با فرياد به بچه ها ميگي كه سريعتر حركت كنند؛ ولي ديگه خيلي دير شده؛ در همين چند ثانيه، گردان به گروهان تبديل شده! و آتش سنگين دشمن همچنان ادامه داره....
اولين نفر به پشت خاكريز ميرسيم در حاليكه از كل گردان، به زحمت شاید يك دسته باقي مونده باشه. باوركردني نيست؛ چهره ي خونين شهدا و مجروحين جلوي چشمت رژه ميرن....  صورت زيبا و محاسن سفيد حاج آقا سجاديان (پدر چهار شهيد) چه زيبا با خون خضاب شده بود...
حبيب ابن مظاهر زمان حاج آقا سجاديان
 به زحمت يك سنگر نيمه كاره گير مياريم و دونفري با سيد جاگير ميشيم. سعي ميكنم منطقه رو بررسي كنم؛ چيز پيچيده اي نيست: روبرومون خاكريزهاي نوني شكل دشمن و كانال ماهي پوشيده از ني، ديده ميشه. با هر گلوله دشمن كه به نيزار ميخوره، يك دوش كامل ميگيريم. شب فراميرسه در حاليكه هيچ امكانات و سرپناهي نداريم؛ حتي دريغ از يك پتوي سربازي؛ از وقتي وارد سنگر شديم، حال سيد، بد شده؛ موج انفجار تمام بدنش رو بي حس كرده، حتي ناي حرف زدن هم نداره، خيلي زود به خواب ميره. بعد از چند ساعت تلاش ميكنم بيدارش كنم ولی موفق نميشم؛ فقط مطمئن ميشم كه نفس ميكشه؛ نميدونم چيكار كنم؛ ناخودآگاه، اشک هام سرازیر میشه؛ یاد دو برادرش میفتم که كنار من به شهادت رسيدند.... عجب شانسي من دارم!  اگه اين يكي هم بره.......
تا فردا غروب همونجا مي مونيم. تصميم ميگيرم هرطور شده سيد رو برگردونم عقب. حالا خودم هم تواني ندارم. دو روزه که هيچی نخورديم؛ احساس ميكنم تمام مويرگهاي بدنم پاره شده؛ دچار لكنت شدم؛ دم غروب براي لحظاتي آتش دشمن سبك ميشه. از سنگر بيرون ميايم. نيزار در اثر انفجارها كاملا از بين رفته. به زحمت سيد رو از سنگر بيرون ميكشم و آهسته آهسته به سمت سه راهي شهادت نزديك ميشيم و در تاريكي غروب باز هم از شهادت دور دور دور ....
و اينك هر دو در حسرت شهادت ........