طرح ناتمام
سلام باباعطا
دلم خيلي گرفته مي دونم كه دليل ناراحتيمو مي دوني ولي ظاهراً عين خيالت نيست كه چي به روز دخترت مياد
مي خوام با بچه حزب اللهي ها يه درد و دل كوچيك كنم. من در يكي از ادارات دولتي كار مي كنم حدود يكماه قبل پيشنهاد انجام يه طرح آموزشي ملي ( بخش عمده ي محتواي طرح، كتاب هاي شهيد مطهري بود) را به مديرم دادم و به دلايلي كه به ذهنم مي رسيد او را توجيه كردم و ايشان هم دستور اقدام دادند من هم خودمو به آب و آتيش زدم كه كار رو به خوبي پيش ببرم: هماهنگي با اساتيد، رايزني براي مهياكردن محل اسكان، امكانات پذيرايي، وسيله نقليه و ..... خلاصه سرتون رو دردنيارم كه حسابي هر كاري لازم بود انجام دادم و به صدجا رو انداختم چون به طرح، به شدت اعتقاد داشتم ولي سه روز مونده به طرح در كمال ناباوري مدير گرامي به دلايلي كه اصلا قانع كننده نبود طرح را كنسل كرد و تمام زحماتم را به باد داد. حالا من موندم و قول و قرارهايي كه با اساتيد و ديگران گذاشتم و اين همه مهمون كه از كل كشور دعوت كردم و نمي دونم چطوري اونا رو توجيه كنم و از خجالتشون دربيام.
بيشتر از اين نمي تونم راجع به طرح، مدير و دلايل لغو اون توضيح بدم فقط دلم از اين ميسوزه كه بعضيا كه داعيه ي امام و ولايت و رهبري و نظام و .... اونها گوش عالم رو كر كرده، فقط خودشون رو قبول دارند و نه نظر ديگران براشون مهمه نه آبروي افراد. (واااااااااااااي خدا به دادم برسه )
باباعطا خودت مي دوني چقدر براي انجام اين دوره نذر و نياز كردم و متوسل شدم. حالا كه اينجوري شده برام خيلي دعا كن
باباعطا يه باباي مهربون مثل همه ي باباهاي مهربون دنيا بود اما يه فرق كوچيك با باباهاي مهربون ديگه داشت: عاشق بودنش از بابابودنش بهتر بود.