برادر کوچکتر
سلام باباعطا
امروز بیست و هشتمین سالگرد شهادت عمواکبره.

واسه همین ساعت سه بعداز ظهر همگی میریم قطعه 26 بهشت زهرا (س) و یه مراسم کوچیک داریم. البته که می دونم شما هم به اتفاق عمواکبر و سایر رفقا تشریف میارید و مجلس ما رو منور و مزین می کنید.

از مامان شنیدم که در مراسم تشییع پیکر عمواکبر حضور نداشتی و جبهه بودی. چند روز بعد که میای خونه، در حالی که بغض کرده بودی، به مادربزرگ میگی: "دیدی مادر؛ اکبر شهیدشد. من آدم حسودی نیستم ولی واقعا به حال اکبر غبطه می خورم"
می دونم که برات سخت بود که ببینی برادر کوچکترت در شهادت، ازت سبقت گرفت و تو جا موندی. نمی دونم دلیل سبقت عمواکبر چی بود؛ معنویت بیشتر؟ معصومیت بیشتر؟ یا شاید هم دلیلش این بود که عمواکبر زن و بچه نداشت و تعلقش به دنیا کمتر از تو بود یا شاید.......
دلیلش هر چی بود، مهم نیست. مهم اینه که خدا نگذاشت زمان زیادی حسرت برادر کوچکترت رو بخوری. یک سال و نیم بعد تو هم پر کشیدی و به عمواکبر ملحق شدی.
شهد شیرین شهادت نوش جون هردوتاتون.
یا لیتنی کنت معکم
باباعطا يه باباي مهربون مثل همه ي باباهاي مهربون دنيا بود اما يه فرق كوچيك با باباهاي مهربون ديگه داشت: عاشق بودنش از بابابودنش بهتر بود.