جد غريب و مظلوم
ديروز سالروز شهادت جدّ غريب و مظلوممون بود. عجيب دلم گرفته بود و مدام ياد قبرستان خاكي و بي شمع و چراغ بقيع مي كردم.
باباعطا!
غريبي و غربت بقيع از يك طرف دلم رو مي سوزاند و سخت تر از اون، اينكه جد غريبمون هيچ سالي در روز شهادتش زائر ندارند، چون همه حجاج در اون روز توي مكه هستند.
يا امام محمدباقر. اي جّد مظلوم و غريبم، آقاي من، نظري به حالم كنيد، به دل پر غبار و پرونده ي پر از گناهم نگاه نكنيد. مي دونم فرزند خلفي براتون نيستم. مي دونم بارها و بارها سبب ناراحتي تون شدم.
ولي آقاي من، شما اهل كرم و بخشش هستيد و تنها راه نجات ما
يا وجيهاً عندالله إشفع لنا عندالله
باباعطاي عزيز!
پارسال يه همچين روزي تو صحراي عرفات بودم ولي چه سود! چشمان پر از گناه و معصيت من كجا، قلب مريض و آلوده من كجا، روي سياه من كجا و ديدن جمال زيباي آقا و مولا و صاحبم كجا؟
حيف شد و به راحتي از دست رفت!
باباعطا يه باباي مهربون مثل همه ي باباهاي مهربون دنيا بود اما يه فرق كوچيك با باباهاي مهربون ديگه داشت: عاشق بودنش از بابابودنش بهتر بود.