سلام باباعطا

امسال در کنار مراسم سالگردی که تو بهشت زهرا سلام اله علیها برگزار شد، در سالروز شهادتت یعنی هفتم اسفندماه، بعد از نماز مغرب و عشاء، تعدادی از بچه بسیجی ها و ریش سفیدهای مسجد جامع به همراه چند نفر از بچه رزمنده های قدیمی مسجد، قدم رنجه کردند منزل پدری شما.

حاج آقا (پدربزرگم)، چندتا خاطره گفت و یه چند بیتی هم مداحی کرد و خلاصه محفل اونشب، حال خوشی به همه داد.

اون شب، به قدری عجیب بود که من هنوز از حال و هواش بیرون نیومدم. اصلا نمی تونم لحظه ای فراموشش کنم و احساسم رو در قالب کلمات بیان کنم. بگذریم........

مهمترین اتفاق اون شب برای من توفیق ملاقات با چند تا از بچه رزمنده های قدیمی مسجد بود که دورادور، باهاشون آشنا بودم اما تا اون شب، از نزدیک باهاشون صحبت نکرده بودم و مدتها بود که منتظر چنین لحظه ای بودم. بماند که چه چیزهایی گفتیم و شنیدیم. باباجان! یقین دارم که اون شب در اون جمع، حضور داشتی.


   مطلب زیر، دلنوشته ی یکی از همون همرزم های باباعطاست که در وبلاگ اسطوره های آسمانی به مناسبت سالگرد باباعطا، آمده است و این، بار اولی است که همرزم باباعطای من، او را برایم توصیف می کند: 

درود خدا برسیدالشهداء مسجد آسمانیها و سلام بر ادامه دهندگان راه آن بزرگوار

راستش را بخواهید من فکر می‏کنم امسال با سالهای گذشته متفاوت است. همیشه سه ماهه آخر سال برای خانواده های شهداء یادآور عزیزانشان بوده وهست ولی برای امثال ما که غرق دنیا شده ایم مانند یادآوری خوابی بوده وبس. ولی امسال ازاوایل دیماه نمیدانم چرا یاد حاج عطاء وخنده های او رهایم نمیکند. تمام خاطراتم روزی چندین بار از ذهن میگذرد فقط خدا می داند چندین بار دلم برایش بارانی شد. دائما صدای زیبایش در گوشم می پیچد؛ عاشورای سال 62  سرداری با قامت رعنا، پیراهن سپید، شال سیاه آرام و با وقار می خواند:

گل زهرا حسین من   حسینم وای   حسینم وای....

(پیام بازرگانی: فایل صوتی این نوحه ی باباعطا رو انشاءالله به محض آماده شدن، در وبلاگ خواهم گذاشت)

خدایا چرا صدای غرش خمپاره های جزیره مجنون قطع نمی شود؟ امروز باورم نمی شود چگونه عده ای عاشق با تمام وجود خود با گوشت و پوست و استخوان وبا انقطاع کامل از زیبایی‏های دنیا، از عزیزترین‏های خود
گذشتند... شاید باور نکنید در این چند وقت به اندازه این چند دهه به یادش بودم. آیا او هم به ما فکر میکند؟ آیا عکسهای یادگاری ما را به عنوان سند رفاقت می‏پذیرد؟ آیا بازهم دست ما را میگیرد؟ آیا قبول دارد ما با هم صیغه‏ی برادری خواندیم؟به ما قول شفاعت داده، شاهد داریم..... شما چه فکر می کنید ؟

حتما دیگران هم گفته اند، خدای محبت بود. هر وقت دوستان را می دید، آنچنان با محبت احوالپرسی ومصافحه میکرد که گمان میکردی سالها طرف را ندیده است. دوستان غریبه ما که ایشان را نمی شناختند وقتی می‏دیدند از جیپ فرماندهی پیاده شده و اینچنین دوستان خود را به قول بچه ها تحویل می گیرد مات و مبهوت می شدند. آخه شاید خوب نباشه که بگم همان موقع‏ها هم بعضی از همقطاران با کوچکترین مسؤولیت و امکانات خودشان را برای دیگران می‏گرفتند. ولی برای آقا عطاء این مسایل هیچ اهمیتی نداشت. آری حاج عطاء  تو دانشگاه امام حسین(علیه‏السلام) استاد آموزش ادوات و یا همون خمپاره و توپخانه بود. توعملیات والفجر2 منطقه حاج عمران بودیم که اومد جبهه. مسئولین ادوات تیپ سیدالشهداء(ع)خیلی خوشحال شدند وکلی امکانات دادند تا ایشون دلگرم بشه و در این واحد بمونه، اما حاجی دلش راضی نمی‏شد. حتی پیشنهاد فرماندهی ادوات تیپ را هم به اودادند ولی قبول نکرد و می‏گفت: من باید بیام خط اول مثل یک بسیجی گمنام بجنگم و بالاخره بعد از
مدتی هم همه چیزو رها کرد اومد کنار بچه های خط شکن گردان قمر بنی هاشم(ع).

روزی که اسلحه ها رو تحویل دادند تا بریم خط، مثل همه یک کلاش هم دادند به حاجی، وقتی اسلحه
رو انداخت روی شونه کلی خندیدیم؛ آخه این اسلحه خیلی براش کوچیک بود! به شوخی گفتیم: حاجی تو باید خمپاره بندازی روی شونت. شاید همه ندونند قد و قامت حاج عطاء چه جوری بود. به خدا من هر وقت می شنوم سردار رشید سپاه اسلام فقط یاد ایشون میفتم. آخه واقعاً این عنوان برازنده آقا عطاءبود.

 

عکسی که دوست باباعطا ازش گرفته

 عکس بالا، توسط نویسنده ی دلنوشته ی بالا، از باباعطا گرفته شده است.