اون روز بیادماندنی که رفتیم آسایشگاه ثاراله و شهدای زنده را زیارت کردیم، فکر نمی کردم کار به جایی برسه که قدیمی ترین جانباز آسایشگاه، یعنی حاج موسی سلامت، برای زیارت مزار باباعطا و عمواکبر، زحمت مسیر طولانی از آسایشگاه تا بهشت زهرا سلام الله را متحمل بشه و ما رو شرمنده ی خوبیهاش بکنه. دوستانی که حاج موسی سلامت را می شناسند، می دونند که ایشون ۲۸ سال پیش قطع نخاع شده و همچنین شنوایی خود را از دست داده. واسه همین برای صحبت کردن با ایشون، لازمه که مطالب را بنویسیم تا پاسخ ما را بدهند. 

 

قضیه از اینجا شروع شد که روز بعد از دیدار دسته جمعی مون از حاج موسی سلامت، دوست عزیزم هستی ـ مدیر وبلاگ گلهای زندگی من ـ مجددا به حاجی سلامت سر میزنه و راجع به خانواده ی ما که در اون جمع حضور داشتیم، با ایشون صحبت میکنه. حاجی ناراحت میشه و به هستی میگه که ای کاش همون روز بهش میگفته که ما خانواده شهید هستیم. خلاصه از اون روز به بعد با گذاشتن نظر در وبلاگم، بسیار به حقیر اظهار لطف میکنه و علاوه بر این، به هستی میگه حتما باید یه روز بریم بهشت زهرا برای زیارت مزار باباعطا و عمواکبر.

 

دیروز به همت حاجی سلامت یا همون عموسلامت خودمون، کنار مزار شهدای لشگر ۲۷ و یادبود حاج همت، قرارگذاشتیم. حاجی سلامت، به اتفاق هستی و پرستار بزرگوارشون، قدم بر چشم ما گذاشتند و من و مادرم میهمان های باباعطا را تا سر مزار، راهنمایی کردیم. 

عموسلامت بر سر مزار باباعطا

 

تعدادی عکس از باباعطا و عمواکبر به حاجی نشون دادم. حاجی قبلا در پیامی که در وبلاگم گذاشته بود، گفته بود که عمواکبر را می شناسد و وقتی عکس عمواکبر و شهید محمدشریفیان (از شهدای بزرگوار مسجدمون ) را دید، گفت که هر دو آنها را می شناسد. در مورد شهید محمدشریفیان گفت: "خیلی خون گرم بود و آروم و قرارنداشت" و البته خبر نداشت که به شهادت رسیده است و وفتی متوجه شد که به شهادت رسیده‌ با افسوس، سرش را تکان داد و گفت:"خوش به حالش" 

شهید محمدشریفیان نفر اول سمت راست و عمواکبر نفر اول سمت چپ

 

در مورد عمواکبر هم کمی صحبت کرد و خاطره ی کوتاهی گفت: "اکبر خیلی آرام و باوقار بود. یک روز در حال حرکت بودیم و من یک ظرف ۲۰ لیتری آب را حمل می کردم. در این مواقع هر کس موظف بود که آنچه برایش مشخص شده حمل کند و کسی وظیفه ی کمک به دیگری را نداشت، با این وجود، اکبر ظرف آب را از من گرفت و خودش حمل کرد"

 

 عموسلامت بر سر مزار عمواکبر

 

حاجی سلامت، هنگامی که سر مزار شهدایمان رسید، ابتدا سنگ قبرشان را گلباران کرد و بعد چفیه اش را به پرستار داد تا شیشه ی تابلوهای بالای مزار را تمیز کند. سپس از من خواست درب تابلوها را باز کنم و چند تا از گلها را داخل تابلوها انداخت. هنگام پرتاب گلها به داخل تابلوها با خنده می گفت: اگر گلها داخل تابلو بماند، بهشتی هستم و اگر از تابلو بیرون بیفتد، جهنمی!!

همچنین، یک عکس تکی از حاج همت و یک عکس دیگر از خودش و حاج همت، به من داد تا در تابلوها قراربدم. تصویر زیر یکی از آن عکس ها را نشان می دهد که در تابلوی مزار باباعطا گذاشتم.

 عکس عموسلامت اسلحه بدست کنار حاج همت

 در دقایق پایانی این میهمانی، حاج موسی سلامت، کتاب زیر را به بنده هدیه داد و در صفحه ی اول اون، چند خطی به یادگاری برایم تحریر کرد.

هدیه عموسلامت

وبلاگ حاج موسی سلامت

----------------------------------------------------------

این لطف و بزرگواری حاج موسی سلامت را هیچ گاه فراموش نخواهم کرد. انشاءالله خداوند به ما لیافت دهد قدردان سختیهایی که این عزیزان متحمل شدند، باشیم.

برای شفای عاجل همه ی جانبازان عزیز و همچنین سلامتی پدر "هستی خانم" که مبتلا به سرطان خون بوده و هم اکنون در بیمارستان است، یک حمد با پنج صلوات بخوانیم.