حسرت همیشگی
حرفهای ما هنوز نا تمام
تا نگاه می کنی
وقت رفتن تو است
بازهم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
آی.......
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چه زود دیر می شود
قیصر
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۷/۰۲/۳۰ ساعت ۱۰:۸ ق.ظ توسط دختر باباعطا
|
باباعطا يه باباي مهربون مثل همه ي باباهاي مهربون دنيا بود اما يه فرق كوچيك با باباهاي مهربون ديگه داشت: عاشق بودنش از بابابودنش بهتر بود.