پيوندشون مبارك

سلام باباعطا

 

يه خبر خوش دارم برات هر چند مي دونم كه حتما خبرداري

پنج شنبه شب همين هفته مصادف با شب ميلاد حضرت علي اكبر عليه السلام يكي از دخترات به خونه ي بخت ميره

براي خوشبختي و عاقبت به خيريش دعا كن

ضمنا به همراه عمواكبر و ساير بر و بچه ها حتما مجلس عروسي رو مزين كنيد يادتون نره ها

 

يا حسين

 

سه گل روييده اندر باغ احساس          گل سوسن گل لاله گل ياس

گل اول كه ماه عالمين است              عزيز فاطمه نامش حسين است

گل دوم نگر غرق است در فضل           اميد مرتضي نامش اباالفضل

گل سوم گل ميعاد باشد                   امام چهارمين سجاد باشد

 اعياد شعبانيه بر همه عشاق مبارك

 

همچنين لازمه كه روز پاسدار را به باباعطا و همه پاسداران سرافراز تبريك و تهنيت عرض كنم.

باباعطاي عزيز؛  هميشه به لباس سبز پاسداري ات افتخار مي كنم 

كوچه نقاش ها

جاي همتون ديروز خالي بود در مراسم رونمايي از كتاب "كوچه نقاش ها"

عجب محفل گرم و باصفايي بود به خصوص صحبت هاي دلنشين "سيدابوالفضل كاظمي" راوي كتاب.

سيدابوالفضل كاظمي در مراسم رونمايي كتاب

كتاب "كوچه نقاش ها" شامل  زندگی‌نامه و خاطرات سید ابوالفضل کاظمی از دوران کودکی تا پایان سال 1367 و به ویژه سال‌های حضور او در جبهه‌های دفاع مقدس است كه در 16 فصل توسط خانم راحله صبوری تهیه و تنظیم شده است و انتشارات سوره مهر آن را به چاپ رسانده است. در اين كتاب خاطراتی از زمان نوجوانی و مبارزه با رژیم گذشته، تا روزهای همکاری با شهید رجایی در دولت و همین طور همراهی با شهید چمران در دوران دفاع مقدس تا فرماندهی گردان میثم و عملیات های متعددی که راوي در آن شرکت داشته، آمده است.

در مراسم رونمايي كتاب، سيدابوالفضل كاظمي با لحني داش مشتي و به سبك تهران قديم سخن مي گفت و صداقت و سادگي در كلامش موج ميزد. کوچه نقاش‌ها، محل تولد و زندگي او و خانواده اش بوده و هست و منزل آنها در اين كوچه، قدمت ۷۰ ساله دارد. عكسي كه در پشت سر سيدابوالفضل روي صحنه، قراردارد مربوط به كوچه نقاش ها و بچه محل هاي راوي است كه برخي از آنها به شهادت رسيده اند.

خاطرات تلخ و شيريني كه كاظمي از دوران دفاع مقدس، شهيد چمران، شهيد ده باشي، شهيد جلال نقاد و جانباز جليل نقاد،ساير رزمنده ها و شهداي گرانقدر روايت مي كرد، بسيار تكان دهنده  و برخي از آنها خنده دار بود:

- او تأكيد كرد كه دليل انتخاب امروز براي رونمايي كتاب ، به اسارت رفتن حاج احمد در چنين روزي بوده است.

- زماني كه بچه محل هايشان با مدل ها و تيپ هاي مختلف، در ابتداي جنگ به منطقه رفته بودند و فردي كه در منطقه بوده با ديدن قيافه ي آنها متحيرانه مي پرسد: " اينا كي هستند كه آوردينشون؟" پاسخ مي شنود: " شما كه نگفتيد پيش نماز بياريد ، گفتيد يه چند تا نيرو بيار بجنگن" 

- يكي از بچه رزمنده هاي شميراني، يه حديث جعل كرده بود با اين مضمون: " شهداي شمرون أفضَل من شهداي تهرون! "

و خاطراتي كه در اين جا مجال گفتن آنها نيست. حتما اول به خودم و سپس به دوستان توصيه مي كنم كه هر چه سريعتر اين كتاب را تهيه كرده و مطالعه كنند. 

طرح ناتمام

سلام باباعطا

دلم خيلي گرفته مي دونم كه دليل ناراحتيمو مي دوني ولي ظاهراً عين خيالت نيست كه چي به روز دخترت مياد

مي خوام با بچه حزب اللهي ها يه درد و دل كوچيك كنم. من در يكي از ادارات دولتي كار مي كنم حدود يكماه قبل پيشنهاد انجام يه طرح آموزشي ملي ( بخش عمده ي محتواي طرح، كتاب هاي شهيد مطهري بود) را به مديرم دادم و به دلايلي كه به ذهنم مي رسيد او را توجيه كردم و ايشان هم دستور اقدام دادند من هم خودمو به آب و آتيش زدم كه كار رو به خوبي پيش ببرم: هماهنگي با اساتيد، رايزني براي مهياكردن محل اسكان، امكانات پذيرايي، وسيله نقليه و ..... خلاصه سرتون رو دردنيارم كه حسابي هر كاري لازم بود انجام دادم و به صدجا رو انداختم چون به طرح، به شدت اعتقاد داشتم ولي سه روز مونده به طرح در كمال ناباوري مدير گرامي به دلايلي كه اصلا قانع كننده نبود طرح را كنسل كرد و تمام زحماتم را به باد داد. حالا من موندم و قول و قرارهايي كه با اساتيد و ديگران گذاشتم و اين همه مهمون كه از كل كشور دعوت كردم و نمي دونم چطوري اونا رو توجيه كنم و از خجالتشون دربيام.

بيشتر از اين نمي تونم راجع به طرح، مدير و دلايل لغو اون توضيح بدم فقط دلم از اين ميسوزه كه بعضيا كه داعيه ي امام و ولايت و رهبري و نظام و .... اونها گوش عالم رو كر كرده، فقط خودشون رو قبول دارند و نه نظر ديگران براشون مهمه نه آبروي افراد. (واااااااااااااي خدا به دادم برسه ) 

باباعطا خودت مي دوني چقدر براي انجام اين دوره نذر و نياز كردم و متوسل شدم. حالا كه اينجوري شده برام خيلي دعا كن