سلام باباعطا

حواست هست داری چیکار میکنی؟ داری منو کجا می بری؟

روز به روز داره به تعداد دخترات اضافه میشه ها! من هیچ مسؤولیتی به عهده نمی گیرما! بابا این همه دختر و پسر مسوولیت داره؛ مگه الکیه!  خود دانی. از من گفتن بود!!!!!!!!!


سلام به همه ي دوستان خوبم

خيلي وقت بود ميخواستم ادامه ي مطلب دختران جديد باباعطا رو بنويسم ولي همين كه چند كلمه تايپ مي كردم ديگه نمي تونستم ادامه بدم اما بالاخره امروز موفق شدم....

اواسط ماه مبارك رمضان بود كه براي سومين بار، آقاي .....؛ ازم دعوت كرد كه به جمع يك گروه جديد از خانم ها برم و براشون از باباعطا بگم. اين گروه؛ برعكس گروه قبلي كه دانشجو بودند؛ طلاب يكي از حوزه هاي علميه خواهران تهران بودند و بعضي هاشون؛ بعنوان خادم الشهدا؛ در زمينه دفاع مقدس و معرفي شهدا فعال بودند.

برعكس دو دفعه ي قبلي؛ اين بار ديگه نگران نبودم! بالاخره دو بار كسب تجربه كرده بودم و به قول معروف؛ "كار كُشته" شده بودم! خلاصه يك ساعت زودتر، از محل كارم زدم بيرون تا رسيدم به محل قرار. ساختمان نسبتا جمع و جوري بود تو يكي از مناطق شمال تهران. وارد كه شدم مسؤول گروهشون به استقبالم اومد و راهنماييم كرد به طبقه ي زيرزمين كه نمازخانه ي حوزه بود. چند دقيقه كه نشستم آقاي.... هم رسيد. تعدادشون زياد نبود شايد حداكثر ۲۰ نفر. يه حلقه تشكيل دادند و آقاي .... شروع كردند به صحبت از شهدا و سالهاي پس از جنگ و كمي هم از من و باباعطا گفت و آخر سر هم؛ جمع رو سپرد به من و من رو هم سپرد به جمع و رفت!  

جمع بسيار خوبي بودند. از همه ي سطوح تو جمعشون بود. بعضي هاشون تازه سال اول و دوم بودند؛ بعضي هاشون هم به سطح سه رسيده بودند و در حين تحصيل، تدريس هم مي كردند. جالب اينجاست كه مدير حوزه علميه هم به جمع ما اومد؛ خلاصه اينكه دختر باباعطا در ميان جمعي از علما و فُضَلا محاصره شد! و همه شون چشم دوختند ببينند يه دخترشهيد چي داره بگه از باباش!

منم مثل دفعه هاي قبل؛ خيلي خودموني شروع كردم به صحبت. از باباعطا و عمواكبر و مسجدجامع و محله ي خزانه و .....  گفتم و گفتم و گفتم. انصافا جمع حاضر با جون و دل گوش مي كردند. با اينكه روزه بودند و برنامه از ساعت سه بعدازظهر شروع شده بود؛ من اصلا تو چهره شون خستگي نمي ديدم. در ميان حرفام؛ بعضي هاشون سؤالاتي رو مطرح مي كردند و منم تا جاييكه بلد بودم؛ پاسخ مي دادم. گاهي به شوخي ميگفتم: "بابا؛ پاشيد بريد به خونه و زندگي تون برسيد. خسته نشديد؟؟؟ اگه همينجوري بشينيد؛ من تا شب براتون حرف ميزنما!!!! "

خلاصه اينكه در كمال ناباوري؛ حدود سه چهار برابر جلسات قبلي؛ براشون صحبت كردم و به سؤالاتشون جواب دادم! تا اون روز تو زندگيم واسه هيچ جمعي اينقدر حرف نزده بودم. انصافا فضاي خوبي بود و هم من و هم دختران جديد يا بهتر بگم دختران طلبه ي باباعطا؛ از فضا لذت برديم.

جمعه ي گذشته هم با هر دو گروه ( دختراي دانشجو و دختراي طلبه ي باباعطا)؛ تو بهشت زهرا سلام الله قرار داشتيم. جاي همه ي دختراي باباعطا سبز...


باباعطا!

هواي همه ي دخترات رو داشته باش؛ مخصوصا اين دختراي طلبه كه تو ماه خدا؛ به جمع دخترات پيوستند!